24 دیدگاه

Heart beat ep 51

 

 blendpic_20168277148868_۲۰۱۶۰۸۲۷۰۷۱۶۳۰۶۰۶_۲۰۱۶۰۸۲۸۱۶۳۷۱۹۵۶۰

 گایز برید ادامه……خیلی استرست اوره

 

مرد:اون نتها پسر خانوادست که باقی مونده

یاد حرف خدمتکار افتادم………………..

خدمتکار:میگن اون تنها پسر خواندستو نمیشه همینجوری دیدش…………وقتی نامزدشو از دست داد.دیونه شد..انقدر عاشقش بود که دیگه حرف نمیزد……میگفتن فقط به یه نقطه نگاه میکردو گریه میکرده زبونشم بند اومده بوده

مرد:خوب تونست با مشکلاتش کنار بیاد…..بعد ازاون اتفاقیکه برای پدرش افتاد……واقعا تحملش سخت بود

مرد:اره………….خوبیش اینه که اون الان یه پسر داره

مرد:همسرش باردار بود؟

مرد:نمیدونم…..من اصلا نامزدشو ندیدم……اصلانم هیچ جا نامزدیشو تایید نکردن.معمولن مجلات یا خبرگذاریی ها باید یه چیزی میگفتن………ولی حتما بارداد بوده که الان یه پسر داره

اروم سرمو اوردم بالاو بهش خیره شدم…..یه لحظه دلم براش سوخت.با چیزایی که شنیدهبودم.حتما باید ادمه با عاطفه ایی میبود.خوشبحال نامزدش…حتما خیلی دوسش داشته…….چهرش از پشت اصلا معلوم نبود…اروم.از پشت جمعیت رد شدم.تا جهتمو عوض کنم…….سمته جلوش شلوغ تر بودو همه با عشق نگاش میکردن….دخترا با حسرت داشتن یه چنین مردی تو زندگیشون.و ادم های سن بالاتر …غبطه برای داشتنه چنین پسره…استوار و محکمی…..پشته یه پیانوی مشکی نشسته بودو قلبه همرو تصاحب کرده بود با صداش………….اروم اروم.رفتمو جلوش قرار گرفتم.ولی جمعیت کنار نمیرفتن.تا من برم جلو…………..دوست داشتم چهرشو ببینم………..برام جالب بود…..اروم یکی یکی جمعیتو کنار دادمو..رفتم جلو.سرمو اوردم بالاو بهش خیره شدم…داشتم نگه میکردم که کیه ؟…..که یهو یه نفر شلوارمو کشید خم شدم دیدم یه پسر بچه ی 1 یا شایدم 2ساله به من خیره شده

شان:چیه اقا کوچولو

دبکا:می……شه…بغل….م…کونی؟

من اروم لبخند زدمو خم شدم…….بغلش کردمو بهش خیره شدم.پسر فوقالعاده کیوتی بود………………..دوسش داشتم

شان:کیو میخوای ببینی؟

دبکا:چانول

شان:کی؟

دبکا:بابا…یی

شان:پدرت کیه؟کوش؟

دستشو اورد بالاو به روبرو خیره شد…..من با چشمم جهت دست پسرودنبال کردمو.به  همون مردی رسیدم که روبروی من داشت پیانو مینواخت رسیدم

شان:اون پدرته؟

دبکا:اون چانوله منه

سوهیون:دبکا

منو اون پسر برگشتیم سمته یه دختری که مثل یه پرنسس جلوی ماایستاده بودو به پسر خیره شده بود………..

سوهیون:اوپا؟؟؟؟؟؟؟

من با تعچب به دختر که با لبخنده شیرینی به من خیره شده بود نگاه کردم….به اینور اونورم نگاه کردم کسی نبود……………به دختر خیره شدم که لبخند شیرینیبه لب داشت…..با من بود

سوهیون:اوپا بکهیون…………………کیسوووووووووووووووووونگ؟؟؟؟؟؟؟؟

دختر پشت به من کردو شروع کرد به دوییدن.

من پسر بچرو گذاشتم روی زمینو.از اونجا دور شدمو رفتم سمته گوشه ی سالنو  منتظر هیچول بودم تا سر برسه و بریم

…………………………………………………………..

چانیولall of me

خواب بود……..یا شادم یه رویا….رویایی زیبا توام با …حسرت….رویایی که دوست نداشتم هیچ وقت تموم بشه…….11 ماه….فقط همین…..من فقط لیاقت داشتنشو تو 11 ماه داشتم……من هواسم به نواختن نبود.دیگه انقدر این اهنگو زدمو خوندم که انگشتام.ولبام ناخوداآگاه خودشون تکون میخوردن…..هر وقت اینو میخونم تو رویای بودن با بک روی تختمون…………یا بازی اون شب….اون پانتوممیمی که من میبردمو بزور مجبورش میکردم تا لباسای تنشو در بیاره……یا شب ولنتاین.همون شبی که اولین بارلبام…..لباشوحس کرد….اولین باری بود که کسیو میبوسیدم………………لبخندروی لبام بودو با لبخند میخوندم…………یعنی باید قبول کنم.که دیگه هیچ وقت برنمیگردی پیشم.؟………تو پیشه کسه دیگه ایی الان خوشبختی؟یعنی باید فراموشت کنم؟مگه میشه؟

اهنگی که نواختم تموم.شدو جمعیت شروع کردن به تشویق کردنه من……………نمیتونستم بخندم…..لبام خشک شده بودو سرم

پایین بود ….به سنگ مرمری کف خیره شدمونفسمو با درد بیروندادم دستامو توهم قفلکرده بودم……تمومشد…اون نیومد…..داشتم با خودم فکر میکردم که یهو………..دبکا اومد جلوم ایستاد

چانیول:پسرم

اروم بلندش کردمو.روی پام نشوندمش اونوسمته خودم نشوندمشو.پاهاش دوطرف اویزون شده بود..بغضم با دیدنش بزرگ شد…..دیگه حتی از دبکا هم خجالت میکشیدم

چانیول:دیدی….؟نیومد؟…اون دیگه نمیاد…پسرم؟…

دبکا:چانول…گلیه……نکون…..

اون ارون دستشو کشیدروی چشمم…….من دوتا دستاشو گرفتموگذاشتم روی چشمامو….گریه هامو پشت دستش قایم کنم…شده بودم یه پسر پنج سالیه ایی که خودموپشت دبکا قایم کرده بودم………….دیگهه بریدم….فکر میکردم میاد………ولی نشد..اروم دستاشو از روی چشمام برداشتمو…بهش لبخند زدم.

چانیول:پسرم بابایی…یخورده قلبش دردمیکنه…میفهمی؟

مسخره بود که فکر میکردم اون میفهم ای کاش دبکا الان بزرگتر بود تا باهاش حرف بزنم

چانیول:منو دیدی؟

دبکا سرشو بالا پایین کرد

چانیول:دبک فکر میکردم میاد…………….

دبکا:نیدونم…………..

چانیول:ولی من میدونم…اون دیگه منو دوست نداره

وقتی اینو گفتم.لبمو گاز گرفتم.حتی به زبون اوردنشم.منو به اتیش میکشید

اروم موهای دبکا رو بوسیدم………..بغض کردم که یهو.کیونگسو اومد جلوم ایستاد……………………..

چانیول:هی کیونگی………………..

کیونگسو:اگه یه چیزی بگم………………ناراحت نمیشی

چانیول:چی؟

کیونگسو:معذرت میخوام.ولی نمیدونم سوهیون رو چه حسابی این حرفو میزنه…خودمم بهش گفتم که نباید.اینو بگه

چانیول:چیو بگه؟

سوهیون:من اوپارو دیدم

من چهرمو متعجب کردم

چانیول:اوپا……….؟کدوم اوپا؟

سوهین:اوپا بکهیون

وقتی گفت اوپا بکهیون به سوهیون خیر ه شدمو…………………منگ شدم…………….زبونم گیر کرد…..دستام دور بدنه دبکا شل شد….

کیونگیو:سوهیون.عزیزم.تو نباید…………….

نزاشتم کیونگسو ادامه ی حرفشو بگه

چانیول:کجا دیدیش؟

سوهیون:اونجا.وقتی داشتی اهنگ میخوندی.اون دبکا رو بغل کرده بودو….داشت به تو نگاه میکرد

دبکا رو گذاشتم روی زمینو روی زانوهام نشستمو..صورته سوهیونو گرفتم

چانیول:سوهیون.عزیزم……….تو مطمئنی بکهیون بود…؟

سوهیون:اره مطئنم

بعدش رومو سمته دبکا کردم

چانیول:پسرم.تورو بغل کرد؟

دبکا:اله……………….

من بلند شدمو.مثل گیجا به سالن خیره شده بودم………….دورخودم چرخیدم فقط به جاهایمختلف سالن نگاه میکردم ولی خبری نبود………………….سریع شوع کردم به تند تند راه رفتنو تنه زدن به جمعیت.

………………………………………………………

داستان از دیدی شان

روی مبل نشسته بودم .که یهو.یه نفر گونمو بوسید……………………….برگشتم دیدم هیچول احمق با لبخنده مسخره ایی به من خیره شده

هیچول:میگم گرم نیست.میخوای بریم بیرون قدم بزنیم.پیشنهاد بدی نبود/……………بخصوص که من هیچ کسو اینجا نمیشناختمو حوصلمم سر رفته بود…………………….اروم بلند شدم تا برم.که هیچول دستمو کشید

………………………………………………………..

چانیول:پس کجاااااااااااااااااااست؟

سهون تند تند پشته من میدوییدو.منو تعقیب میکر………….

سهون:داری ابرومونو میبری..همه بهت شک کردن……..اخه چرا اینطوری میکنی…………….احمق..نشو……باشه میگردیم…پیداش میکنیم …ولیالان نه.ابرومون داره میره..همه دارن نگات میکنن

چانیول:سهون خفه شو

سهون:احمق.رئیس کمپانیه چیینی هم اینجاست.داری با دیونه بازیات همه چیزو به گند میکشی…………چانیول.بخاطر هممون….تمومش کن

چانیول:بک کجاست…………..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سهون:شاید سوهیون اشتباه دیده باشه.چرابه حرف یه بچه گوش میدی

چانیول/:من بکو حس میکنم

سهون:چانیول بسههههههههههههههههههه

چانیول:سهون…………..داری دیونم میکنی…………….برو پیشه کریس…وگرنهبیشتر از این ابرو ریزی میکنم……………با من کاری نداشته باشین……………….فهمیدی لعنتی؟

سهون اروم رفتو من همچنان کله خونرو میگشتم….کله خونرو گشتم.ولی خبری ازش نبود.اون اب شده بود.انگار دلش میخواست با من بازی کنه………..خدای من داشتم دیونه میشدم.سرمو تو هر جمعی میکردموفکر میکردم اونجاست…………..باورم نمیشه اون دبکا رو بغل کرد.یعنی اونو شناخت……با اینکه دوسال پسرشو ندید ولی شناخت…………..اروم از توی ویلا خارج شدمو.به محوطه رفتم.تا ببینم.بیرونه یا نه.ولی محوطه هم خلوته خلوت بود……نکننه رفته؟……..داشتم برمیگشتم داخل سالن که یهو صدای ناله شنیدم

 

اروم مسیرمو کج کردمو ب سمته صدای ناله رفتم.صدا از پشته حیاط ویلا میومد………شاید صدای گربه بود……کنجکا شدمو اروم اروم با ترس به سمته حیاطه پشتی رفتم………..اروم اروم.رفتم جلو.دیدم.یه نفر به دیوار چسبیده و داره گریه میکنه.اون یکی جلوشو داره اذیتش میکنه……………..نمیدونم چرا ولی دقیقا اتفاق 3 ساله پیس جلوی چشمام اومد که تائو داشت بکه منو اذیت میکرد………میخواستم جلوبرم که دیدم…………چقدر چهره ی اونی که به دیوا چسبیده برام اشناه…….همون چهره ایی که چشمام برای دیدنش………روزه ها ساعت ها ارزوی مرگ میکردن تا دوباره اون چشمارو ملاقات کنن….همون چشما بود.همونا…همونایی که ساعتها به من توی تخت خیره میموندن.همونایی که وقتیم موقع خواب بسته میشدن.من با خودم برای بیدار موندنو بیشتر دیدنش سر جنگ داشتم..خشکم زده بود.اون بک بود…..بک من بود…………..همون صورت.همون لبها.همو چشما.خدایا من خواب نیستم.اون بکه منه…………………….بک من

شان:هیچول ولللللللللللللللللللللللم کن…………………

وقتی صداش توی گوشم پیچید تازه اومدم جایی که بودمو موقعیتو سنجیدم اون داشت بکه منو اذیت میکرد.وقتو تلف نکردم.خونم به جوش اومدو رفتم سمته اون عوضی……یعقشو گرفتمو محکم برشگردوندم……..

چانیول:داری چه غلطی میکنی کثافتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت؟

پسر رو گرفتمو محکم……….پرتش کردمو.رفتم سمتش .روی شکمش نشستمو.شروع کردم به زدنه مشت توی صورتش………….

چانیول:چطور جرات میکنی به بکه من دست بزنیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟

از روی پسر بلند شدمو…نفسمو دادم بیرون…صدای نفسای بک رو از پشته سرم میشنیدم که به دیوار تکیه داده و با درد نفس میکشه.جرات نداشتم برگردم.اگه اینم خواب باشه..اگه اینم توهم باشه.به سایش که روی زمین افتادهبودو من میتونست ببینمش خیره شدم.خدایاااااااااااااااااااا.اروم اروم……برگشتمو.به زمین خیره شدم.جرات نداشتم سرمو بالا بیارم .اروم .اروم……..سرمو اوردم بالاو به پیرهنش خیره شدم…اروم نگاهموو اوردم بالاترو به.گردنش خیره شدم..هر چی بیشتر بالا مرفتم…..چهرش بیشتر اشنا میومد.لبهاش.گونش.و در نهاینت چشمای پاکو معصومش……..اروم بهش خیره شدمو……اب گلومو قورت دادم………………………….زبونم بند اومده بود.اون بک بود که  چند ثانیه  به دیوار تکیه داده بودو بادرد نفس میکشید………………..

چانیول:ب………بک…..هیو…..ن

اون به زمین خیره شده بود.و وقتی گفتم بکهیون اروم سرشو گرفت بالاو به من خیره شد…………

داستان از دیدی شان

امشب اینجا چه خبر بود………………..اون….همون.پسری که تو اتوبان.دادوو بیداد میکرد…………همونی که به زور میخواست بیاد جلو.اون اینجا چیکار میکرد……افکارهای مختلف به من حمله کردن.پسری که پیانو میزد…….پدر اون پسر…..و همون پسری که دیونه شده بود……………………..

داستان از دیدی چانیول

یه قدم رفتم جلو…..حالا فاصله ی من با بک به اندازه ی چند سانت بود..

بغض.داشت خفم میکردو.من به زور قورتشش میدادم تا حرف بزنم……..ولی اون بغض پایی نمیرفتمو.میخواست منو بکشه……………….

چنیول:بک………..؟؟؟؟؟؟؟.

اون با تعجب به من خیره شد…

من یهو از خودم بیخود شدمو………رفتم جلوهو…..دستامو گذاشتم روی دیوارو دوطرفه بدنشو  بهش خیره شدم…..بک با ترس به چشمای من خیره شده بود……………….

چانیول:بک تو…………….؟؟؟؟؟؟؟

بغضم ترکیدو.زدم زیر گریه.

چانیول:میدونستممممممممممممممممممممم…………من از همون اولم میدونستم……….بک…………من اصلا باور نکردم.همه فکر میکردن من دیونم.منو بردن بیمارستان روانی.میدونی چرا چون حرفشونو باور نکردم

داستان از دیدی شان

اون پسر شوکه بود.پشته هم جملاتیو میگفنتت که معنی خاصی نداشتن…….من با ترس بهش خیره شده بودم.نگاهش پراز ترسو دلهره بود.ولی یه چیزی تو نگاهش برام گنگو بی مفهوم بود..

چانیول:من………من…………………آخخخ

داشت باهام حرف میزد که یهو هیچول با صندلی زد تو کمرشو……اونم خودشو بیشتر به من چسبوند………………………سرشو روی شونم گذاشتو…با گریو ناله.از درد دمه گوشم…….حرف میزد.پاهاش شل بودو آماده ی افتادن بود.ولی نمیدونم چرا انقدر خودشو نگه داشت تا نیوفته

چانیول:من…………….ف……رام……وشت……نک….ردم……..م…..من……..د…..وسست…….د

دبکا:چانول؟؟؟؟

وقتی صدای اون بچهررو شنیدم سرمو کج کردم تا ببینمش  که یهواون پسر افتاد روی زمین……………..من با بهت بهش خیره شدم که بیهوش شده بود.و اون پسر کوچولو..رفت بالای سر………..اون پسر.روی صورتشو دست کشید….

دبکا:چانول…………………………بید…ال شوو……………..باباچانول……

اون پسر وقتی هیچ جوابی از پدر بیهوشش نگرفت.زد زیر گریه..

دبکا:چانولللللللللللللللللللللللللللللللللل

روی زمین کنارپدرش نشستو بهش من نگاه میکردو با دهنی باز گریه میکرد……………………….

تو این هین یهو انگشتای مشت شده ی هیچولو دور موچم احساس کردمو منو به سمته حیاط کشید

هیچول:باید بریم………………..

اروم برگشتم به اون پسر که ملتمسانه به من.نگاه میکردو گریه میکرد خیره شدم…………………یهو دستمو کشیدمو هیچول به من خیره شد

هیچول:بریم.الان کسوکارشون میان

شان:کشتیش

هیچول اومد جلووبه من خیره شد

هیچول:خنگ.هیچ کس بخاطر ضربه به کمرش نمرده

شان:باید زنگ بزنی امبولانس بیاد

هیچول:الان این بچه اونا رو خبر دار میکنه اونا زنگ میزنن

شان:ممکنه بمیره

هیچول:مگه دکتری که انقدر دقیق حرف میزنی؟؟؟

سرمو انداختم پایینو به زمین خیره شدم

شان:نه

هیچول:پس بیا بریم.احمق بازی در نیار……………………

هیچول دستمو کشیدو………………………..رفتیم

……………………………………………..

داستان از دیدسهون

معلوم نیست اون احمق کجا قیبش زده…….میخوانن ببیننش…

محافظ»قربان گشتم نبودن

سهون:همه جارو گشتی…..؟

محافظ:بله

سهون:من میرم حیاتم بگردم

محافظ:حیات چرا؟

سهون:نمیدونم دلشوره دارم

اروم از خونه خارج شدمو به سمته حیاط رفتم ولی خبری نبود.

سهون:احمق تو کجایی؟؟؟

.داشتم با خودم حرف میزدم که صدای گریه ی دبکارو شنیدم……………..وقتی صداشو شنیدم.قلبم از حرکت ایستاد دبکا معمولا اینطوری گریه نمیکنه.مگر اینکه خیلی دردش بگیره.رفتم سمته صدا..به طرف حیاطه پشتی رفتم..هر چی جلوتر میرفتم.صدا برام نزدیکتر میشد.که یهو.دیدم.چانیول روی زمین بیهوش افتاده دبکا هم بالای سرش انقدر گریه کرده کهبیحال شده و داره از حال میره

سهون:دبکاااااااااااااااااااااااا

…………………………………………………………..

در بیمارستان

منو کریسو کیونگسو با کای بیرون روی صندلی انتظار نشسته بودیم تا دکتر بیاد بیرون………..

کریس:اخه چی شده بود؟

سهون:نمیدونم.وقتی رسیدم روی زمین افتاده بود

کیونگسو اروم دستشو روی کمرم میکشید تا من اروم شم…….سرمو بین دستام گذاشته بودمو نگران بودم.که چی میشه……..در اتاقی که چانیول توش بود باز شدو……دکتر اومد بیرون.ما چهار نفری به سمته دکتر رفتیم……

کریس:حالش چطور؟

دکتر:دنده ایی که قبلا بر اثر تصادف شکسته بود دوباره ترک برداشته………………..

سهون:چیییییییییییییییییییی؟

دکتر:باید یک هفته کاملا استراحت کنه….این دنده دیگه شاید خب نشه……نه جایی بره.نه کار سنگینی انجام بده.به هر حال باید.مواظبش باشید.چون اکثر موگرفتگی ها…………خوب جوش نمیخورن…………………..لطفا مراقبش باشید

من روی صندلی نشستم

کریس:دوربنای مداربسترو باید چک کنیم….اخه چجوری شدکه دندش مو برداشته

کیونگسو:همش تقصیر منه نباید بهش میگفتم سوهیون بکو دیده

کریس:به تو ربطی نداره.خودتو ناراحت نکن…………

کای:بهتره بریم خونه…………..اینجا موندن فایده ایی نداره………

کریس:راست میگه.شماها برید من میمونم

سهون:نه منم میمونم

کریس:نه برو………

کیونگسو دستشو اروم گذاشت رویی کمرم تا من بلند شم…………….اروم بلند شدمو به سمته کای رفتمو.اروم از بیمارستان خارج شدیم………

 

کریس:بازم بیمارستان.و بازم من تنها باید اینجا بمونم………

اروم در اتاقوباز کردمو وارد اتاق شدم

…………………………………………………..

در خانه.

داستان از دیدی بک

وقتی رسیدم خونه.بدونه هیچ معطلی از پله ها رفتم بالاو وارد اتاقم شدمو..رفتم سمته…کشو.کشیدمش بیرون اون حلقه که توی زنجیر بودو گرفتمو مجدا نوشته ی توشو خوندم..

شان:تا اخر عمر دوستت دارم……..چانیول………….

چانیول:بکککککککککککککککک…منم چانیولت….

دختر بچه:اوپا………………

تمامه این جملات در عرض چند صدمه ثاینه از ذهنم گذشت……حلقرو یخورده چرخوندم که چشمم به یه اسم خورد..اسمی که اون دفعه بهش دقت نکرده بودم.تا ببینمش

شان:بکهیون

داشتم دیونه میشدم.چرا اعضای اون خونه یه جوری رفتار میکردن که انگار منو میشناختن……………………

شان:اون پسر کی بود.که منو بغل کرد….

چانیول: میدونستممممممممممممممممممممم…………من از همون اولم میدونستم……….بک…………من اصلا باور نکردم.همه فکر میکردن من دیونم.منو بردن بیمارستان روانی.میدونی چرا چون حرفشونو باور نکردم

شان:چیو باور نکردی؟……………اصلا تو کی هستس؟.چرا الان دفعه دومیه که میبینمت…………………چرا تو مسیر زندگیم قرار میگیری؟

خودمو انداختم روی تخت

چانوللللللللللللللللللللللللللللللللل

یاد اون پسربچه افتادم که پدرشو بفل کردو گریه میکرد………….به پهلو خوابیدمو هوفی کردم.همش نگاه اون پسر میمود جلوی چشمم.اون ناگه………

شان:اهههههههههههههههههههههههههههههههههههه

یهو در اتاق باز شدو.من به در خبره شدم

خدمتکار:قربان چقدر زود برگشتین؟

من به پشت خوابیدمو دستمو گذاشتم پشته سرم

شان:افتضاح ترین مهمونی بودکه تو عمرم رفتم.میفهمی؟

از فرو رفتم تخت فهمیم که کنارم نشسته

خدمتکار:چرا؟

شان:میدونی اونجا کیو دیدم؟

خدمتکار:یه دوسته قدیمی؟

شان:نه

خدمتکار:همکارای سابقتون؟

شان:نه

خدمتکار:اها…..پسرعموی رئیس

شان:نه………….اون پسری که تو اتوبان دنبالمون بود

خدمتکا با چشمایی باز به من خیره شد

خدمتکار:کیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟چجوری؟

شان:مهمونی بخاطر اون بود..اصلا میدونی اون کی بود؟؟

خدمتکار:نه

شان:همونی که گفتی تصادف کردو نامزدشو از دست داده

خدمتکار:تک پسر خانواده ی پارک؟………….پارک چانیول؟

خدمتکار با تعج پلک میزد

خدمتکار:چطور امکان داره……..البته اون روز تو اتوبان نشون داد دیونست؟

شان:نه اینطوریام که تو فکر میکنی نیست بدشم  دیونه نبود

خدمتکار:دقیقا همینطوری که من میگم هست.اون دیونه بود

من اروم به پهلو خوابیدمو…یکی از دستامو گذاشتم زیر سرم

شان:نه.ولی امشب خیلی اروم بود.برخلاف اون روز…………………..

صحنه نواختن پیانوش.که از پشت بهش خیره بودم مثل فیلم اومده بود جلوی چشمم

شان:درست مثل لی

خدمتکار:شما اونو با لی مقایسه میکنید

یهو از افکارم اومدم بیرون

شان:زنگ نزد؟

خدمتکار:نه امروز به خونه زنگ نزدن

شان:به منم زنگ نزد

خدمتکار:قربان من میرم.تا شما استراحت کنین

شان:چراغه خوابمو روشن کن

اروم رفتم زیر پتو.اتاقم خیلی بزرگ بود.واین منو میترسوند…از جاهای بزرگو خلوت متنفرم…………چراغ خواب روشن شدون.یه نور ملایمه فرمزرنگی تو اتاق پخش شد……..من به پنجره ی اتاقم خیره شده بودم

شان:چرا یجوری حرف میزدی که انگارم منو سالها میشناسی……تو کی هستی………………..بکهیون………….بکهیون……………این بکهیونی که شما ازش حرف میزنید کیه؟…….

……………………………………………….

 

در خانه کنگ جون

داستان از دیدی لوهان

فکر نمیکردم..یه روزی قرار باشه از خونه ایی که توش بزرگ شدمو.تو جای جای این خونه خاطر دارم.بخوام برم…………….از صدای خنده ایی بچگیم.تا فربادهایی که از خوشحالی برای قبول شدن تو دانشگاه ملی کره میزدم…………ولی باید رفت.یه جاهایی……دیگه ارزش موندن نداره.با اینکه.تو توش یه دنیا خاطره داشته باشی…..باید بتونی دل بکنیو.بری………….چون موند..فقط نابودت میکن……………..دستهی چمدونو گرفتمو….اروم روی زمین کشیدمش…………….درو باز کردمو وارد سالن شدم…………….

لوهان:خلوت درست مثل زملان که پدر مرد……………انگار.نور امید..و خوشبختی با رفتن پدر از این خونه رفت….پدری که هم برام پدر بود هم مادر..و هم جای برادر نداشتم…………………..

اروم وارد سالن شدمو…به سمته در خروجی رفتم…………..باید تمامه خاطراته بده.این 8 سالو اینجا بزارمو برم………………

ردرو باز کردمو……..تو تاریکی شب.جوری خونرو ترک کردم.که انگار هیچ وقت توی اون خونه زندگی نمیکردم…….

اروم به سمته جاده قدم برداشتمو….فقط به جلو نگاه میکردم……نمیخواستم برگردمو به خونه نگاه کنم

لوهان:خداحافط.خاطرات بچگی.خداحافظ پدر………………..خداحافظ.تمامه خاطراته خوبم……………….

………………………………..

مرد:بیون بکهیون

بکهیون:بله خودم هستم

یهو منو هل دادنو من از پشت خوردم زمین

بک:چی میخواید اشتباه گرفتید؟

مرد:انقدر از ادامایی که به حرف ادم گوش نمیدن بدم میاد…میدونی چرا.چون دستم  به خونشون الوده میشه………………

……………………..

چانیول:اینم اتاقه..خوابمون………….اون تختو میبینی………….قرار یه اتفاقایی روش بیفته

یهو از خواب پریدمو روی تخت نشستمو.با تعجب به محیط اطراف مخیره شدم…………………….

شان:خدای من……این چه خوابی بود…………….اونا کی بودن.که منو میزدن……؟…………….اون اتاق……………اون.کجا بود….؟

با گیجیه تمام به محیط اطرافم نگاه میکردم…………………….

شان:چرا اون پسر تو خوابم بود………اون مرد کی بود که منو هل داد……………بکیهون؟…………….تو خواب اون منو بکهیون صدا کرد

داشتم تو فکر غرق میشدم که

یهو در اتاق باز شد

لی:سورپرایز

من بین یه المه پتو نشسته  بودمو.به لی خیره شدم

دستان از دیدی لی

وقتی درو باز کردم.بین یه االه پتو نشسته بودو……با چشمایی پف کردهو…….موهای ژولیده پولیده به رفتار احمقانه ی من خیره شده بود.اروم درو بستمو رفتم سمتش

لی:سلام.بهترین…………..عشق دنیا

اروم رفتم روی تخت که شان به من خیره شد…….

دقیقا تو فاصله ی چند اینچیش نشستمو.بهش خیره شدم

شان:کی اومدی؟

لی:معلوم نیست؟

شان:چرا زنگ نزدی؟

لی:اگه زنگ میزدمو صداتو میشنیدم خودمو لو میدادمو.بهت میگفتم تو راهه برگشم

شان:بدجنس

من به لبش خیره شدمو لبخند زدم

لی:وقتی نبودم چقدر دلت برانتنگ شد

داستان از دیدی شان

من نوکه انگشتمو اوردم بالاو بهش نشون دادم

شان:انقدر

لی:فقط همین

شان:نه یخورده بیشتر………………تو چقدر دلت برام تنگ شد……………..

وقتی اینو گقتم لی دوتا دستشو از هم باز کردو تو هوا نگه داشت

لی:انقدرررررررررررررررر

من یهو پریدمو بغلش کردمو.لیم خودشو انداخت روی تخت.منم روش خوابیدمو…با دستامو دوتا موچای دستشو چسبوندم به تخت

شان:دیگه حق نداری بدونه من جایی بری؟……………..

بعدش به چشماش خیره شدم

شان:میشه زودتر از اینجا بریم……………دوست ندارم اینجا بمونم…………..دوست دارم زودتر باهم زندگیمونو شروع کنیم…………

لی:میریم……………..هفته ی دیگه میریم

شان:خوش گذشت

لی لبشو گاز گرفت

لی:اوف چه جورم………..

من موچه های دستشو محکمتر گرفتم

شان:یااااااااااااااااااااااااا

لی:همش کار بود کار/………………..

شبا دلم برای بغلت تنگ میشدو صبحا دلم براب بوسه ی صبح بخییرت

من اروم خم شدمو لبمو گذاشتم رو لبای لی………

منو لی هر دو چشمامونو بستیمو……تو چیزی که چند روز نیاز داشتیم…………..غرق شدیم

……………………………………………………….

در ویلا

کریس:جم بخوی خودم دخلتو میارم؟

کریس منو بزور توی تخت چپونودو پتو رو کشید روم.من حس یه پسر 5 سالرو داشتم که شیشه ی اتاقشو شکونده و حالا پدرش داره تنبیهش میکنه……………

کریس:چانیول.یک هفته استراحته مطلقی ببینم…….داری راه میری………میری بیرونو……………….لهت میکنم

چانیول:حالا میشه انقد عصبی نباشی

کریس:حرف نباشه.با نمایشه دیروزت بعید میدونم…..دیگه بخوان تو کمپانی سرمایه گذاری بکنن

چانیول:من باهاشون حرف میزنم

کریس:لازم نکرده…………….تو بیشتر از این گند نزن….درست کردنت پیش کش

چانیول:دبکا کوش؟

کریس:بچه بیچاره انقدر شک شد که سهون نفهید چجوری ارومش کرد….بی حال بود…….سوهو اومد یه سرم بهش وصل کرد …لعنت به تو عوضی وقتی دبکا اینجوری شدمیخواستم بکشمت

چانیول:متاسفم

کریس:همین…..چن روزه پیش بهت  گفتم.تو الان تنها نیستیو.با این کارات ممکنه به دبک اسیب بزنی ولی تو انگار نه انگار….خیلی بی مسئولیتی میکنی

من پتو رو تا روی بینیم کشیدم بالاو.فقط چشمام بیرون بودو به کریس نگاه میکردم

کریس:سهون بدبخت………..چقدر براشون حرف زد تا تو پروژه سرمایه گذاریکنن……وایییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

کریس یهو درو باز کردو از اتاق خارج شد……..

چند ثانیه طول نکشید که یه نفر یه تقه به در زد

چانیول:بیا تو.

هیونگ با یه ظرف.سوپو.با یه لبخنده.گرم وارد شد

چانیول:ببخشید…….

هیونگ سینی به دست روی تخت نشست

هیونگ:خوب کاری کردی.ساکت بودی……….وقتی عصبی میشه..نمیفهمه چی میگه…………….تو دلش چیزی نیست.تو که خوب میشناسیش.اون همه ی این کارارو برای تو و دبک میکنه……………خوبی؟

چانیول:هم اره هم نه

هیونگ:ارشو میدونم.چون بکو دیدیو باهاش حرف زدی اره؟

چانیول:تو علمه غیب داری؟

هیونگ:نه فقط یه چیزاییو از تو چشمایی پسرم که 20 سال خودم بزرگش کردم میخونم

من یه هوفی کردمو..قیافمو کیوت کردم تا هیونگ نازمو بکشه

هیونگ:پارک چانیول خجالت بکش تو الان یه پسر داری

وقتی اینو گفت خودمو جم کردم

هیونگ:خوب نش برای چی بود؟

چانیول:بک….یه جوری بود…….

هیونگ:چجوری بود؟

چانیول:انگار براش مهم نبود.

هیونگ:چی مهم نبود؟

چانیول:اینکه منو دیده…………….نمیدونم.ولی انگار سرد بود

هیونگ:امکان نداره.شاید اونم شوک بود….

چانیول:من میخوام ببینمش

هیونگ:پاتو از در بزاری بیرون.کریس کشتت

چانیول:خوب تو هستی

هیونگ:تو این مورد من پشته کریسم. و سلامتیت برام تو اولویته…………پس رو من هیچ حساب نکن

چانیول:هیونگ

هیونگ:چانیول

چانیول:لطفا

هیونگ:هفتهی اینده برو دنبالش

چانیول:تا   اااون موقه میمیرم

هیونگ:هیچ کس از انتظار نمرده که تو   دومیش باشی:

چانیول:چطور دلت میاد

هیونگ:وقتی که پای سلامتیت در میونه.من ازاینی که هستم ظالمتر هم میشم………………..

…………………………………..

 

بچه ها مرسی که هستید مرسی با اینکه سایت دو ماه خراب بود.بازم داستانو یادتون بود...واقعا وقتی اسمه خوانندهای قدیمیمو میبنم لذت میبرم..…حتی اگه نظرا کم باشه..…..همون 10 یا 15 نفری که همیشه با من بودید ……مرسی…واقعا دلگرمم میکنید که نظراتتونو نسبت به هر قسمت مینویسید……

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

19+

دربارهٔ parsol

parsol
23سالمه ..لیسانسه شیمی دارم و شاغلم... یه کی پاپر ویه اکسواله هزار اتیشم ....کلا از زندگیم بخاطرشون ساقد شدم...دیونشونم.. در کل اکسو عاشقتممم زیاااد گروه دختر4minute.. چان لاور و بک لاورم و چانبک شیپر تیرررم..... عاشقه نوشتنم و دیگه ..لطفا ازم با کامنتاتون حمایت کنید .مرسی که داستانمو میخونید..بوس

24 دیدگاه برای “Heart beat ep 51

  1. اگر چان واقعا یک هفته تو تخت بمونه که بک رفته!
    بکهیون چرا دوزاریش نمی افته؟ مگه حلقه رو ندید اگر تو نیستی پس دست تو چی کار می کنه؟
    خیلی خوب بود ممنون

    0
  2. الان دیگه دلم میخواد زار بزنمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    چرا بک با لی اینقدر خوب رفتار میکنه . جرا به خوابش توجه نمیکنهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif
    تا هفته ی دیگه که چان بخواد بره که اونم رفته آمریکاhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif

    0
  3. اوه مای لاووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
    واقعا مرسی عالیییییییییی بوددددد
    مثل همیشه
    یه دنیا بووووووووووسسسسسسسسسسسسسسس

    0
  4. الان من دقیقا چی میتونم بهت بگم-_-
    انقدر با قلب خواننده ها بازی نکن
    یا بکو بکش هم چانیول و هم مارو راحت کن
    یا این دوتارو بهم برسونhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif
    دبکای بیچاره خیلی دلم براش میسوزهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    برای اولین بار تو زندگیم از لی خیلی بدم اومدhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif
    تا هفته ی دیگه هیچ قلبی برام نمیمونه..‌
    مرسیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  5. چرا کامنتا رو نمایش نمیده؟

    1+
  6. منم چالشای خودمو دارم امروز داشتم فکر میکردم .اینکه برای تسکینم و منحرف کردن ذهنم از غم و جنگ چی میتونه خوب باشه؟!
    گریه کردم ، زنجیر هدیه ای که بهم داده شده بودو با تمام نفرت پاره کردم و میله هاشو شکستم ،نقاشی کشیدم،فیکمو نوشتم،کتاب خوووندم و از ته دلم آرزو کردم وقتی میام سایت فیک تو اینجا باشه تا التیام بهتری بگیرم
    ممنونم واقعا زمان خوبی بود.
    کاش فقط وقتی فراموشی میگیریم چیزی که فقط فراموش میشه خاطراتمون باشن ،نه قلبامون از دوست داشتن.قلب ذهنو نگه میداره ولی ذهن نمیتونه.http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif

    1+
  7. کاشکیی سریعتر یادش بیااااادددددد بک قبل از اینکه بره باید یادشششش بیااااد وااااییی خیلیییی هیجانییی بوووود تنکیووووو خسته نباشی ما همیشه پشتتیم و حمایتت میکنییم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    0
  8. دارم يه حس بدى نسبت به ييشينگ پيدا ميکنم
    چه وقت شکستگى دنده بود آخههههه چانيولااااا.. يه درصدم احتمال نميده بک فراموشى گرفته باشه بعد اون تصادف کذايى.. پابو

    0
  9. بک باهوش بود چرا الان انقدر خنگ شده اون مرده راهنمایش کرد اون حلقه حرفهای چان و سوهیون وافها گیجه اه اه
    مرسی عالی بود و ممنون

    0
  10. لی خیلی رومخمهههههhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif
    لبای لی رو لبای بکهیون http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif دیه نتونستم بخونم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    چرا بکی با لی خوبه .. چانی رو با لی مقایسه میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_15.gif قابل مقایسه س اصصصلاااا؟ بیچاره چانی http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    فراموشی گرفته دیگه باید یاد بیاد با این همه راهنمایی … حداقل وقتی چانی رو دید باید یه چیزایی یادش بیاد http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    فقط امیدوارم لی و بک جواب این عذاب چانی رو بدن http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif

    عاااااااااااااااااااااالیه ممنون مینویسیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif

    1+
  11. مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif
    ولی من از دست میرم تا اینا بهم برسن میدونمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_102.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_128.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif

    1+
  12. استرس گرفتمممم
    چرا با لی اینجوریه؟جدی عاشقشه!!نمیتونم تحمل کنمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    ممنوووون

    1+
  13. واااااي
    قسمت بعديو زوووود بذار خيلي كنجكاومhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif

    0
  14. ای بابا حالا چرا بعد این همه وقت حافظشو بدست نمیاره

    حتما باید چان از دست بره؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif

    1+
  15. سلام من خواننده جدید هستم نمیدونم چرا نظرم ثبت نمیشه این سومین باره
    من ی کنکوری هستم با کلی درس و کلاس و مشغله از تابستون سخت درگیرم راستش تابستون ی بار اومدم سایتتون ولی فیلتر بود بعد مدت ها ی روز کامل مادرماجازه داد تا استراحت کنم و از استرس کنکور راحت شم منم سریع اومدم ساییتون و… دیدم ی pdf فیک ضربان قلب بود شروع به خوندم کردم اقا من ی چانبک شیپر هستم خلاصه .. من که احساساتی نبودم به خاطر قلم زیبای شما خیلی گریه کردم وافعا عالی بود بدون نقص هیچی ندارم بگم عالی عالی http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    به خاطر کنکور من دیگه نمیتونم بیام شرمنده الان دلم میخواد گریه کنم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    من طاقت ندارم فیک نخونم ولی مجبورم …متاسفم دوست داشتم با هات تا اخر ضربان قلببببب باشم ولی افسوس خواهش میکنم اگه تا مرداد سال بعد تموم کردی pdf فصل دومت هم بزار لطفا البت اگه وقت کردی
    من دلم برای چانیول مسوزه نمیدونم چرا ی چیزی تو گلوم گیر کرده ی جوری عالی نوشتی که من کاملا حسش میکردم
    ولی دلم برای بک هم میسوزه ی زندگی جدید که دروغه .. ی چانیول منتظر و شکسته و عاشق …نمیتونم بنویسم بغض کردم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    ببخشید اون قدر حرف زدم به کارت ادامه بده تو عالی هستی و عالی میمونی ….http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif
    ممنون http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  16. چرا هرچقدر کامنت مینویسم نمیاد ؟

    0
  17. سلام سلاممممممممممم…..
    بعد از سه ماه بالاخره طلسم رو شکستم…
    والا ادمین جون، من هرروز صبح، قبل از شستن دست و روم میام اینجا سر میزنم ببینم کدوم داستان آپ شده…
    از طرفدارای سرسخت مدیر کایناز و ادمین اکسیست هم هستم…
    عدالت جهنمی و آغوش سرد هم ک بماند چقدر دوسشون دارم…
    ولی میدونی…
    فیکی ک تموم نشده، مثه سریال در حال پخشه…
    آدم رو جون به سر میکنه تا تموم بشه…
    من انقد سر آپ شدن آغوش سرد حرص خوردم، که دیگ اصن رغبت نداشتم فیکی ک آپ میشه و تموم نشده رو بخونم…
    بیشتر صبر میکردم تا پی دی اف فیک هارو بذارن بعد…
    ولی خب سه روز پیش دل و به دریا زدم و پی دی اف فصل یک ضربان رو دان کردم…
    چون عاشق و مرگ چانبکم هم شروع کردم به خوندنش…
    راستشو بخوای اول از قلمت خوشم نیومد. دروغ چرا….
    ولی هدچی داستان میرفت جلوتر یه جوری میشدم…
    تا اینک به خودم اومدم و دیدم فصل اول تموم شد…
    اصن تو آنچنان شوک بدی بودم ک پلک زدن یادم رفت…
    چون زیاد بود و منم کار داشتم سه روز خوندنش طول کشید…
    بعدم ک اومدم قسمت های جدید رو خوندم…
    اصن دوست داشتم خودمو جررررررررررر بدم…
    در عین عالی بودن سکته هم میدی…
    بخدا مرگ داستان شدم…
    همه چیزش عاللللللییییییییییییی بود…
    فقط یه موضوعی…
    حساب کردم اگه این فصل هم اندازه قبلی 50 پارت باشه…
    شماهم خیلی وقت کنی بنویسی و هفته ای یه بار آپ کنی…
    شیرین یه سال طول میکشه تا تموم شه…
    یک سااااااااااااااااالللللللل…
    ولی خوب ماهم سخت جون تر از این حرفا شدیم…
    ولی لطفا لطفا لطفا شما دیگ در حق ما خواهری کن…
    بیاو نذار زیاد حرص بخوریم…
    فک نکنی منم چقدر بچه پرروام ک نیومده برات خط و نشون میکشماااا…
    من فقط به عنوان یه خواننده دوست دارم با نویسنده ام راحت باشم…
    اگ دوست داشتی فحشمم بدی راحت باش…
    و حالا یه چندتا حدس هم دارمممممم…..
    این لی قبلا یه عشقی داشته ک شبیه بک بده، ولی وقتی بک رو پیدا کرده جایگزین اون کرده..
    آخه انگار عشقش یه بلایی سرش اومده، فرقش هم با بک توی خال کنار لبشونه…
    بکی هم یه هفته هی خواب میبینه و بعدش با لی برنمیگرده و دنبال حقیقت میره…
    لی هم هی میخواد مانعش بشه..
    آخ ک من مررررررگگگ دبکا شدممممم…
    از اول از ته یون خوشم میومد، الانم از هیچول…
    فک کنم کمک شایانی در راه چان رسانی به ببکه…
    و اینک هنوز یونا مونده ک دردسر درست کنه…
    و در آخر اینکه من چقد فک زدم…
    اندازه این قسمت شد…
    ببخشید در کل…
    منتظر ادامه فیکم بدجور…
    خسته نباشی…
    واقعا پرفکت♥♥♥♥♥♥♥

    0
  18. چرا هرچی کامنت میزارم نمیشه ؟

    0
  19. وایییی اگه بکی یادش نیاد چییییی????????????
    اصلا چرا لی بکو پنهون کرده چرا اسمشو عوض کرده نکنه بازم زیر سر بابای چانِ؟

    0
  20. نظرم ثبت نمیشه ؟ چرا ؟

    0
    • باعرض معذرت از نویسنده این پست که بجاش جواب میدم
      چراعزیزم ثبت میشه،تو سایت ما تایید کامنت دومرحله داره،اول من میتونم فقط ببینمش و تایید کنم و بعدش نویسنده پست تاییدنهایی رو میده که شما توسایت میبینی،
      یجورایی ام دست ما نیست،بخاطر برنامه امنیتیه سایته

      0
  21. واااای عالی بود????????
    من تو این مدت که نبودی فقط قسمتایه قبلو میخوندم…????????بعضیاشو دیگه حفظ شدم????http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif

    0
  22. هفته دیگه بره دنبالش؟؟؟؟ دیرههههه
    نمیخواااام

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong> <img src="" alt="" class="" width="" height="">

http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_07.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_12.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_15.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_16.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_210.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_214.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_216.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_100.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_109.png 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_111.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_115.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_116.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_118.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_120.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_121.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_123.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_124.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_125.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_126.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_127.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_102.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_128.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_131.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_132.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_133.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_134.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_135.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_136.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_137.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_138.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_139.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_226.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_233.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_235.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_22.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_25.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_26.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_27.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_32.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_33.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_41.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_44.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_47.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_49.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_60.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_63.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_inlove.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_113.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gif