102 دیدگاه

Cold Embrace_EP 51

آغوش سرد قسمت 51

هوراااااا بالاخره طلسم شکسته شد

IMG_20161130_214119

 

 

ماشین لامبورگینی دودی مقابل عمارت متوقف شد..بارون قطع شده بود اما هنوزم قطرات ریز و کوچیکش سطح یکنواخت حوض بزرگ وسط حیاطو بهم میزدن…هوا ابری و تیره رنگ بود..درست مثل آینده ای که لوهان واس خودش ترسیم میکرد..
با صدای کشیده شدن ترمز دستی توسط کای چشمای باد کرده شو باز کرد..با کمی دلهره از کابوس کوتاهی که میدید از خواب پرید..نگاهی به کای کرد که با سردی و سکوت همیشگیش کمربند شو باز میکرد…براش عجیب بود که هنوزم قلبش برای اون تیکه یخ جذاب به لرزه درمیومد..
اما قبل از اینکه درو باز کنه و پاشو رو کف خیس حیاط بزاره صدای نازک و دلنشینی از فاصله دور شنید
– عمو…عمو لوهان اومد…
چند متر دور اون سمت حیاط نانا با دیدن ماشین کای دست جینا رو ول کرد و به سمت لوهان دوید…
– عمووو…عموووو
جینا با نگرانی پشت سرش پا تند کرد تا امانتی که بهش سپرده بودن صدمه نبینه
– نانا صبر کن ندوو…
لوهان بدون درنظر گرفتن حال نه چندان خوب خودش سریع تر از ماشین پیاده شد تا احیانا پای دختربچه رو سطح لیز زمین لیز نخوره…خیلی زودتر از رسیدن جینا و کای بهشون نانا با خوشحالی تو بغل لوهان وول میخورد…
– عمووو…کجا بودی؟؟ وقتی دیدم نیستی خیلی گریه کردم..
– ببخشید قربونت برم ..رفته بودم جایی
کای با اخم سوییچ ماشینو تو دستش بالا پایین کرد و به اومدن جینا نگاه کرد
– من نبودم کسی نیومد؟
– خوش اومدین آقا…چرا یه آقایی اومدن جلو در ولی راننده لی بهش اجازه نداد بیاد..
– خودشو معرفی نکرد؟
لوهان موهای لطیف نانا رو نوازش میکرد و چیزایی تو گوشش میگفت که بخنده و بغض شو یادش بره..
– نه آقا گفتن یکی از همکاراتون هستن
اخم کای از اینکه اون شخص ناشناس کی بوده تو صورت جذابش بیشتر شد..
– بعد اینکه شما رفتین آقای کریسم رفتن نمایشگاه این بچه رو تنها گذاشتن…
جینا با چشمایی خسته به لوهان نگاه کرد که نانا دستاشو خیلی سفت دور گردنش حلقه کرده بود
– از ظهر منو بزور نگه داشته تو حیاط که تو برگردی…کاش حرف آقای کریسو گوش میکردین و باهم میرفتین نمایشگاه این بچه م تنها نمیموند
لوهان نگاهش با کای که با گوشه چشم بهش خیره بود گره خورد…نمیدونست چرا ولی با اخم عجیبش کمی لرزید.
– بس چرا کریس به من نگفت باهاش برم؟
لوهان نیم نگاهی به چشمای شوکه جینا و نگاه اخم آلود کای انداخت…
– نانا سردشه..بهتره بریم تو خونه دربارش حرف بزنیم…
همونطور که بهونه ی کوچولوشو تو بغلش سفت نگه داشته بود از بین کای و جینا به سمت خونه رفت…
وقتی با سرعت از پله ها بالا میرفت به این فکر کرد که چرا کای هنوزم انقدر بهش حساسه…نکنه بهش حسی داره و ازش پنهون میکنه؟!!

………………………………………………………………………

خیلی مجبور نبود گوشاشو تیز کنه تا صدای درمونده و غم زده جینا رو از آشپزخونه بشنوه…پشت در خودشو پنهون کرد و به لوهان و جینا که تو خلوت باهم حرف میزدن خیره شد..به طرز عجیبی خودشو برای شنیدن حرفای احتمالی لوهان درباره سهون کنجکاو میدید…اون هیچ وقت فکر نکرده بود که شاید روزی شنیدن پنهونی حرفای کسی انقدر براش بااهمیت باشه.کاری که هرگز تو استایل ادمی مثل خودش نمیدونست..
جینا با چشمای سرخ و ناراحتش بین حرفاش بینی شو بالا میکشید
– لوهان تورخدا پسرم اگه اتفاقی افتاده به من بگو…من مادرشم باید هرچی شده بدونم
لو دستاشو با مهربونی رو شونه زن گذاشت
– نگران نباش جینا…باور کن هیچیش نبود…از منم سالم تره…
– لوهان…اون چند روزه خیلی عجیب شده..
بینی شو با ناراحتی پاک کرد..
– چند بار رفتم خونه ش ببینمش گفت حال و حوصله نداره….فکرشو بکن…سهون..سهونه من که یه بارم بهم بی احترامی نکرده..سرو وضع شو چی میگی؟ داغون بود لوهان…داغون
بینی شو بالا کشید و با بغض به چشمای شیشه ای لو زل زد.
– چیز خورش کردن بچه مو…من میدونم یکی از اون دخترای دریده که همیشه آویزونش بودن گولش زدن…بچه من اهل این حرفا نبود…
– جینا..
– صبرکن لوهان…پیداش میکنم
– جینا…
– نمیزارم همینطور بمونه..
– جینا!!!
لوهان با استرس و بی قراری که تو چشماش موج میزد شونه های جینارو تو مشت های عرق کرده ش نگه داشت
– آروم باش …با سهون صحبت کردم…چیز نگران کننده ای نیست..
” اوه معلومه که نیست…فقط من باعث شدم پسر سربه راه و عاقلت دیوونه و روانی بشه…من چیکار کردم خدای من؟”
وقتی چشمای درشت و نگران جینا رو صورتش میدوید که دنبال جوابی ازش بود با ترس و لرز چندبار پلک زد
داستان کوتاه و مسخره ای که نمیدونست از کجا توذهنش پیدا شد خیلی زود به گوش زن رسید
– ی…یکی از تحقیقاش…ه..همون آزمایشش…که خ..خیلی واسش مهم بود…رد شده…-
با استرس موهای نازکی که تو چشمای خسته ش ریخته بودو کنار زد..
– چند ماه رو اون پروژه ک…کار میکرد…دانشگاه انگار ردش کرده…
کای بخوبی اون حرکاتو میشناخت…با اینکه چند متر ازش فاصله داشت اما میتونست رگه هایی از اضطرابو تو بدن کوچیکش ببینه…حتی استرس لوهان برای چند ثانیه به قلب خودشم نفوذ کرد…یعنی چه بلایی سر سهون اومده که انقدر دست و پاشو گم کرده…
چند لحظه بعد همونطور که سعی میکرد به ادامه حرفای لوهان گوش بده حس کرد چیزی پاچه شلوارشو به پایین میکشه…وقتی سرشو چرخوند با موجود کوچیک و عجیبی مواجه شد که از پایین بهش زل زده بود…قسمتی از شلوار جینش هنوز تو دستای سفید و کوچولوش بود..
پوزخند کمرنگی بهش زد و با اشاره سر بهش فهموند که ازش دور شه…نمیخواست تو اون موقعیت کسی متوجه فالگوش وایسادنش بشه..مخصوصا لوهان…
اما نانا همونطور بهش خیره بود و با لبایی آویزون عروسک شل و ول رو بالا گرفت
– عمو اینو…
– هیییییس….
انگشت شو جلو بینی ش گذاشت و خیلی سریع قبل از اینکه دخترکوچولوی بازیگوش لوهانو متوجه خودش کنه از جاش بلند کرد…اون تا حالا از هیچ بچه ای مراقبت نکرده بود بس خیلی عجیب نبود وقتی که دخترک بیچاره رو از شکم چسبید و مثل یه تیکه لباس کثیف خیلی سریع به گوشه دوری از سالن برد…
– همینجا وایسا تا بابات بیاد…
اما نانا هنوزم با چشمای عسلی و خوشگلش بهش نگاه میکرد…لپای نرم و گردش مثل همیشه نمیخندید…
کای چشماشو گرد کرد و با کلافگی خودشو رو کاناپه کنارش انداخت
– آره…میتونیم بگیم که من از بچه ها خوشم نمیاد…برو پیش همون لوهان جونت…
کنترل تلوزیونو برداشت و قبل از اینکه روشنش کنه نانا با قدم های کوچیکش نزدیکتر اومد…وقتی خوب کنارش ایستاد عروسک شو مقابل کای گرفت…کای با بی حوصلگی از گوشه چشم به لبای سرخ و ریز نانا که شکل بغض گرفته بودن نگاه کرد…
– چیه ؟ چته ؟؟ اگه ازم خوشت نمیاد واس چی سیریش شدی به من؟
خودشم نمیدونست ناراحتی و اخلاق مزخرف اون روزشو چرا سر اون بچه خالی میکرد…اما خب از این مطمئن بود که تا حالا از هیچ بچه ای خوشش نیومده بود و قرار نبود وقت شو با سر و کله زدن با یه ادم کوچولوی لوس هدر بده…
– عمو… این کنده شده…ببینش..
چشمای سیاه و جذاب شو که لوهان هرروز و شب واس دیدنشون ضعف میرفت رو از تی وی گرفت..عروسک که
پیرهنی صورتی به تن داشت و یه دستش ازش جدا شده بود برای چند ثانیه توجه کایو به خودش جلب کرد…
نانا خیلی سریع خودشو به هرزحمتی بود بالای کاناپه کشوند و با هیجان کنار کای نشست…دست کنده شده ی عروسکو جلوش گرفت
– عمو…اینو درست کن باشه؟؟ اگر درست کنی منم یکی از لاکامو بهت میدم..
– برو بچه…برو میخوام یذره کپه مرگمو بزارم..
نانا با دستای کوچیک و دل پاکش بی خبر از غوغای درونی کای شونه شو تکون داد
– عمو عمو…تولوخدا…جسیکا بدون دست که نمیتونه با من بازی تنه…عمو…بابایی اگه بفهمه خرابش کردم دعوام میکنه…
– ااااه…بچه ی سرتق…
عروسکو با حرص ازش گرفت و جایی دیگه پرت کرد..نانا با بغض به سمت جلوی میز تلوزیون دوید .جایی که عروسک دوست داشتنیش که سوهو براش خریده و با تموم اسباب بازیای گرون قیمتش فرق داشت رفت…با ناراحتی موهای بهم ریخته عروسکو کنار زد و لباسشو مرتب کرد..وقتی درست مقابل کای رسید زبون شو بیرون اورد و با حرص بانمکی بهش نگاه کرد
– عمو لوهان یه دلوغ گوعه….
با شنیدن اسمی که اون روزا حس مسخره و عجیب غریبی تو دلش وول میخورد چشم شو از مسابقه فوتبال گرفت
– اون بهم دلوغ گفت…
کم کم اشک تو چشمای خوشگل و معصومش حلقه زد..بینی نخودی شو بالا کشید و صدای نازکش شکننده تر از قبل شد…
– اون گفت تو خیلی مهربونی… خیلی بچه ها رو دوس دالی…
پشت دست برفی شو رو چشمای خیسش کشید..
– ازت بدم میاد…تو خیلی بدی…خیلی ام زشتی….جسیکام ازت بدش میاد…
نفس کوچولوشو با بغض و ناراحتی بیرون داد و چشمای سرخ شو مالید..کای کنترلو با تعجب و ابرویی بالا رفته کنارش انداخت…کمی خودشو جمع و جور کرد..
– بابات میدونه انقدر بی ادبی؟؟ هاان؟؟ شما بچه ها هیچی از احترام به بزرگترا حالیتونه؟؟
اما دل پاک و بی ریای نانا هیچی از اخمای کای نمیفهمید…بغض داشت کارخودشو میکرد…صداش کم کم حالت گریه گرفت
– بزار باباییم بیاد بهش میگم بزنتت…اصلا به عمو لوهانم میجم دیگه دوستت نداسته باسه…
کای با وجود اینکه میدونست اون هنوز یه بچه کوچیکه اما نتونست جلوی اخم شو با شنیدن جمله اخر بگیره…سرتاپای ادم کوچولوی غرغروی جلوشو برانداز کرد..دست دیگه ش دست سالم عروسک اویزونو نگه داشته بود و با اون یکی دست چشاشو میمالید…واقعا لوهان چطور میتونست انقدر باهاش صمیمی باشه؟!
چند لحظه بعد دخترک لوهانو از دور دید که از اشپزخونه بیرون اومد و با سرعت به سمتش رفت…بمحض اینکه لوهان با تعجب و لبخندی مهربون بغلش کرد و اشکاشو پاک میکرد در ورودی سالن باز شد…کای همونطور که بی خبر از کنجکاوی آزاردهنده ای که وجودشو قلقلک میداد به ارومی از جاش بلند شد…
کریس با بارونی سیاه و کیفی که تو دستش بود با لبخندی به لب به لوهان و نانا نزدیک شد…جینا خیلی سریع چتر خیس و وسایل کریسو از دستش گرفت ..نانا بمحض دیدن پدر خندون و مهربونش دستاشو براش باز کرد و تو لحظه بعد سرشو رو شونه های محکمش گذاشت…
کای حتی یه ثانیه رم از دست نمیداد و بدون پلک زدن تموم تغییرات صورت لوهانو برانداز میکرد…کمی به کریس نزدیک تر شد..لبخندی دقیقا شبیه مال کریس به لب داشت و به ارومی موهای صاف نانا رو نوازش کرد..
کریس با لبخند چیزی گفت و لوهان سرشو تکون داد…کای حتی نمیدونست چرا سعی میکرد به چیزایی که نمیتونست بشنوه گوش بده…شایدم اون بیشتر از شنیدن به دیدن شون نیاز داشت…چشمای سردش خیره به صورت خوشحال هردو می دوید…چیزی که خودش خیلی وقت بود از یاد برده بود…
لوهان بعد از گفتن جمله کوتاهی باعث شد کریس بلند بخنده.. دوباره درحالیکه بهم خیره بودن به حرفای لوهان گوش میداد و سرشو تکون میداد..هردو به آرومی به سمت راه پله ها میرفتن و نگاه خیره کای دنبالشون بود..
نزدیک راه پله کریس دست بزرگ و حمایت گرشو پشت لوهان گذاشت و بهش اشاره کرد که اول بره..نیم رخ آروم و لبخند مهربون لوهان به کریس بیشتر از اتفاقات قبلی کایو تحت فشار گذاشت..
” اون عوضی کی میخواد دست از این لبخندای زشتش برداره؟!”
دست کنده شده عروسکو تو مشت سفت وعصبیش فشار داد…احساس کسی رو داشت که ازهمه جا قطع امید کرده و هیچ جایی رو نداره که بهش دستاویز بشه…اون روزا حس بده از دست دادن چیز مهمی تو زندگیش بدجور ازارش میداد…چیزی که خودشم نمیدونست کجا و چطوری داره از دستش میده…
………………………………………………………………………………….
تو آشپزخونه مشغول خرد کردن پیازا بود و گوشه چشمشو پاک میکرد ..بینی شو بالا کشید و هرچند لحظه زیرلب فحش میداد
– ای لعنتیا ..همیشه اشکمو درمیارین
اون شب تصمیم مهمی باخودش گرفته بود..حتی وقتی چند ساعت قبل با چشمایی اشکی در خونه سهونو پشت سرش بست به لیست کارایی که از اینب ه بعد باید انجام میداد فکر میکرد..
با خودش تصمیم گرفته بود که دیگه بشه همون بکهیونی که چان عاشقشه…خرگوش کوچولوی دوست داشتنی و رامش..آره اون درست انتخاب کرده بود..زندگی و آینده عشقش یا زندگی نکبت بار و بی ارزش خودش…چند بار باخودش زمزمه کرد و به خودش قبولوند که درست انتخاب کرده.
اما بازم یه جای کای میلنگید..تموم مدت به چیزایی که چانیول دوست داشت فکر میکرد و دست آخر صورت کسی دیگه تو ذهنش دلبری میکرد..
لبشو با حرص گاز گرفت و با قدرت گوشت قرمز بخت برگشته رو رو میز می کوبید. چانیول استیک دوست داشت..اونم نیم پز…اما…
اما اون….با به یاد آوردن صورت لعنتیه جذابش لباش لرزش کوچیکی گرفت..اون استیک کاملا پخته دوست داشت..یجورایی تقریبا سوخته…
– اون همه چیزو سوخته دوست داشت..
قطره اشکی بی هوا رو دستش افتاد..این دفعه دیگه نمیتونست غرورشو فریب بده..دیگه پیازی نبود که بخاطرش اشک بریزه…اون قطرات احساسش بود که پی در پی از وجودش کنده میشد و به پایین نزول میکرد.
عکس دونفره شو که کنار چان لبخند میزدو رو میزاتاق خواب صاف کرد..قاب چوبی قبلی چند روز پیش با دست خودش خورد شده بود..روزی که فهمید سهون چند روزیه به تماسای کای و لوهان جواب نداده و لوهان با نگرانی دربارش حرف میزد. اما حالا عکس با خوشحالی تو قاب جدید فلزی جا خوش کرده بود. اون محکم و غیر قابل شکستن بود درست مثل عشق چانیول…
طولی نکشید که کلمه “زندان” تو مغزش وول خورد.
وقتی خودشو تو اینه رومیزی دید از تعجب چشماش گرد شد..اون از کی تا حالا انقدر رنگ پریده شده بود…احتمالا از وقتی که ژیومین تو دانشگاه از مجازات سخت سهون حرف زد…
اون چشمای بی رمق و شونه های استخوانی و نحیف با بکهیونی که از خودش میشناخت خیلی غریبه بود.
نگاش به لوازم آرایش مفصلی که جلوی اینه چیده شده بود افتاد. چانیول هربار که اونو به خرید میبرد یه عالمه از اون لوازمی که حتی یه بارم استفاده شون نکرده بود جمع میکرد…
یادش اومد که باید خیلی چیزا تغییر کنه…تغییری که خیلی خوش ایند نبود اما مجبور بود…مجبور بود قلب سرکششو متقاعد کنه که دیگه بهش فکر نکنه…هرروز به امید دیدنش با شوق از خواب بیدار نشه و هرشب با آرزوی آغوشش بالشو بغل نکنه…
یکی از خط چشم هارو برداشت..تاجاییکه یادش میومد چان میکاپ ملایم دوست داشت..اون هیچوقت چیزایی که دوست داشتو به زبون نیاورده بود…اما بک میفهمید…میفهمید که چقدر قیافه غم زده و داغونش خسته ش کرده و بازهم چیزی نگفته.
اون حتی از فکر کردن به اینکه چان چقدر دوستش داره واهمه داشت..خط چشمو گوشه چشمش کشید..یاد روزایی افتاد که با ذوق و لبخند خرکی رو لباش خطوط نامنظمی میکشید و با سرعت به سمت دانشگاه شال و کلاه میکرد.
بازم اون شونه های پهن و لباس خیسی که چند ساعت قبل به عضله های مردونه ش چسبیده بود یادش اومد..همونطور که رو کاناپه خونه ش لم داده بود چشمای تیزشو بسته بود..بکهیون بهش خیره بود و سعی میکرد به قفسه سینه ش که بالا پایین میرفت خیره نشه..
– سهون…م..ما….یعنی من دیگه نمیتونم به احساسم بهت ادامه بدم…
کلمه ها مثل زهر تو دهنش آب میشدن و قلبشو سوراخ میکردن…
– من…م…من میخوام با اون ب…باشم….با چانیول
جمله آخرو بابغض چند بار زیرلب تکرار کرد..تاجاییکه قطرات داغ اشک دوباره گونه هاشو سیراب کرد…به آرومی به میز تکیه داد و رو زمین نشست…زانوهاشو بغل گرفت و هق هق سرکوب شده ش یه بار دیگه تو اتاق پخش شد…
درحالی شونه هاش میلرزید که دستش هنوزم از آخرین لمس سهون تب داشت…گرمایی که دوست نداشت به همین زودیا از یادش بره…اون همیشه عاشق تابستون بود…نه سرمایی که معلوم نبود تا چه حد میتونه تحملش کنه…

………………………………………………………………..

حال و اوضاع داغون و بی حوصله ش حتی با حبس کردن خودش تو اتاق کار و نرفتن سر میز شام هم کمتر نشد…هرچقدر تلاش کرد با روشن کردن سیگار پشت سیگار نتونست صدای خنده و بازی کریس ونانا و احیانا لبخندای اون احمق به کریسو فراموش کنه…
با کلافگی به اتاق خوابش رفت تا شاید مشت زدن به کیسه بوکس بخت برگشته بتونه فکرای درهم شو سرو سامون بده…فکری که چندساعت بود به طرز سرسام آوری رو مخش رژه میرفت:
” نباید توماشین مجبورش میکردم فراموشم کنه….اصلا خوب کردم…بهرحال اون احمق باید فکرمو از کله خرابش بیرون بندازه “
با هرمشتی که به کیسه میزد کمی از عصبانیت خاموش و کینه شو بیرون میریخت…صدای آروم در اتاق باعث شد از مشت زدن دست برداره…طولی نکشید که در باز شد.. صورت کسی رو که اون لحظه بدجور به خفه کردنش نیاز داشتو دید…
لوهان با سینی غذایی تو دست به آرومی وارد اتاق شد…با دیدن موهای خیس و عرق کرده کای که تو صورتش ریخته بود وسط اتاق بهش خیره موند…چشمای سرد و خیره کننده…نگاه خشن و پرنفوذ…پوست برنزه و عرق کرده ش درست چیزایی بودن که درعین حال که حسابی دوست داشتنیش میکردن قلبشو می ترسوند..
با قدم هایی آروم و حساب شده از بالکن به سمت لوهان میومد..حوله کوچیکی رو به موهای براق و خیسش کشید و عرق گردن شو پاک کرد..
– خوش میگذره؟؟ اوه این چه سوال مسخره ای بود..هه معلومه که حسابی با دوست خرپول وخوش تیپم حال میکنی…
درست قبل ازاینکه مقابل لوهان برسه همونطور که با اخم بهش خیره بود تیشرت عرق کرده شو تو یه حرکت از تنش دراورد..چشمای لو مثل کسی که برای اولین بار شکم عضلانی وشونه های مردونه شو ببینه به غذای تو سینی خیره موند..
بطری آب تو سینی رو برداشت و با حرص بازش کرد..قبل اینکه با یه نفس بیشترشو سر بکشه با طعنه گفت
– کریس خیلی بچه هاتیه…هه…عینهو خودت….بالاخره هردوتون گ/ی و پس/ ر بازین…
حرارت بدنش با اون مقدار آب از بین نمیرفت…اصلا انگار هیچوقت قرار نبود اون حس نفرت و خود خوری که چند وقتی بود تو وجودش سرک میکشید از بین بره…با حالتی عصبی بطری رو به کنار تخت پرت کرد…مغزش از دادن هرنوع جوابی رد داده بود…
گیج و منگ شده بود…نمیدونست میخواد تو یه لحظه لوهانو خفه کنه یا تا وقتی که زنده بود به چشمای براقش خیره بمونه..چراشو هنوزم درک نمیکرد.
لوهان به آرومی تو چشماش خیره شد.
– میدونستم دوست نداری باهامون شام بخوری…بخاطر همین…
چشمای کای زیادی بهش خیره بود..چشمای غم زده و باد کرده شو ازش گرفت
– ب..بخاطرهمین آوردمش تو اتاقت…
نیش خند کای خیلی زود از لبش پرکشید…حداقل تا آخر اون شب
سینی تو دستش میلرزید…کای اینو از صدای لرزش بشقابا فهمید…بدون اینکه به کای نگاه کنه کنار میزش رفت و سینی رو روش گذاشت..هنوزم پشت بهش بود و انگشتاش کناره های سینی رو لمس میکرد…
– ج..جینا رو فرستادم بره.حالش زیاد خوب نبود..خودم ب..برات غذا درست کردم…
کای نتونست چشم از شونه های باریکش چشم برداره…فیزیک بدنیش طوری بود که اون همیشه دوست داشت ازش مراقبت کنه..بین بازوهاش بگیره و سخت فشارش بده ..البته این موضوع به خیلی وقت پیش برمیگشت…
– امروز ز..زیادی اذیتت کردم…واس همین غذای مورد علاقه تو پختم…
با دستپاچگی به سمت کای برگشت..بازی با انگشتاش چیز جدیدی برای کای نبود…
– مادرم همیشه میگفت هروقت که ناراحتی غذایی که دوست داری رو بخور..خیلی زود حالت..
جمله آخرش با دیدن نگاه خیره کای کامل نشد…حس میکرد بازم گند کاشته و کایو عصبانی کرده..
اما کای فقط بهش خیره شده بود…انگار تنها کاری که اون لحظه میتونست بکنه خیره شدن تو اون تیله های براق و عسلی بود…
خیلی سخت نبود تا همه اون خاطرات تلخ و سرد به سراغش بیاد…کای هنوزم اون شب هایی رو که با گرسنگی خودشو تو اتاقش حبس میکرد یادش میومد…شب هایی که سر میز شام با پدرمادرش بحثش میشد…..
بدترینش شاید شبی بود که مصرف مواد توسط مادرشو خیلی ناگهانی به پدر لو داد…تو اون سن و سال حساس تنهایی و رابطه سرد و رسمی با والدینش اونقدری عذاب آور بود که دیگه نمیتونست اعتیاد پنهونی مادرشو هضم کنه…
وقتی اون شب مادرش با فریاد بهش گفت که بره تو اتاقش گم شه و تا چند روز جلو چشمش پیدا نشه کای تصمیم گرفت دیگه هیچوقت عشقی بهشون نداشته باشه…نه به اونا و نه به هیچکس دیگه…
قدم اولو با تردید و آرومی به سمت لوهان برداشت…چیزی تو دلش میلرزید اما اهمیتی بهش نداد…اون تصمیم گرفته بود دلش برای هیچکس و هیچ چیز نلرزه…بس کاملا انکارش کرد…
لوهان کمی از میز فاصله گرفت و دستپاچه بهش نگاه میکرد..مثل شکار گیر افتاده ای بود که فکر نمیکرد انقدر باعث خشم شکارچی شده باشه…
– م..من فکر کردم استیک دوست داری…
لرزش عجیب حالا به گلوش رسیده بود..متنفر بود از اون احساس…کایی که همیشه از خودش میشناخت هرگز شکننده ظاهر نمیشد…
صدای فریاد پر از نفرت مادرش بدجور تو گوشش پیچید
” گورتو گم کن از جلو چشاااام…..پسره ی احمق!!!!!!!!!”
نگاهی لرزون به استیک چرب و ظرفی که روش پارچه کشیده بود انداخت…
– اینا همش مال منه؟؟
حالا دید بهتری نسبت به محتویات غذا و تزیینات با سلیقه ش داشت…یکی دو قدم با لوهان بیشتر فاصله نداشت..انگار با اون سوالش جون تازه ای به لوهان داد
– خ..خب معلومه…البته اگه بخوای بازم هست…
دوباره صدا برای هزارمین بار تو مغزش فرو رفت…
” تا وقتی اون زبونت چفت و بست نداره از غذا خبری نیست…گم میشی تو اتاقت هروقت گفتم پاتو میزاری بیرون…”
-کمه ؟ میخوای بازم بیارم؟؟
– ……….
باورش نمیشد تو عرض چند دقیقه میتونست حالش از این رو به رو شه..همیشه وقتی به خاطرات تلخ و دردناکش فکر میکرد حس تنفر و یخ زده ای به قلبش رو میاورد و اونو سنگی تر از قبل میکرد…اما حالا یه حس دیگه جایگزینش شده بود..حس جدیدی که با بغضی که تو گلوش بالاپایین میشد فهمید.
لوهان وقتی سکوت کایو دید اونو به حساب سردی همیشگیش گذاشت..از کنار کای گذشت و قصد داشت دوباره تنهاش بزاره..کاری نمیتونست بکنه..چندین بار امتحان کرده بود و کای به تحقیرآمیزترین شکل ممکن از خودش رونده بود..
اما کای این بار نمیخواست تنها بمونه..میخواست با صدای بلند فریاد بزنه که چقدر به حضور لو کنارش نیاز داره…میخواست بگه که به طرز معجزه آسایی بهش ارامش میده..با بی قراری به سمت لوهان برگشت که خیلی ازش دور نشده بود و تو همون لحظه لوهانم سمتش برگشت.
– راستی…با نانا حرف زدم…بزار به حساب بچگیش…ولی فردا میارم ازت معذرت خواهی کنه
لبخند کمرنگ لوهان این بار خیلی لطیف تر از قبل به چشمش رسید…صدایی تو سرش فریاد میزد و دلش میخواست بازم باهاش حرف بزنه و بهش آرامش بده…همون چندتا سوال پیش پا افتاده ی ” غذاتو گرم کردم ” یا ” اگه کمه بازم بیارم” ساده دل کایو تکون میداد…انگار سالها تو زندان تنهاییش منتظر فرد بی ارزشی مثل لوهان بود تا ازش این سوالارو بپرسه و بهش آرامش بده…
وقتی چشمای آروم و صورت معصوم لوهان از جلو چشماش دور شه فهمید که چقدر تنهاست…
با حسی شبیه بغض پارچه روی غذا رو برداشت…عطر گرم و خوشبوی غذا حالشو بهتر کرد..وقتی کاسه کنارشو دید دلش لرزید…
به این فکر کرد که کدوم احمقی از بچگی تو کله ش فرو کرده که کوفته برنجی غذای بی کلاس و سطح پایینیه؟!
با بغض کوفته برنجیای رنگی رو تو دهنش فرو کرد وحتی به خوردن استیک درجه یک کنارش فکر نکرد.

………………………………………………………………………

تو کل مسیر خونه تا اونجا رو فکر کرده بود…به اینکه چطور میتونه حرف دلشو به بکهیون توضیح بده..کل شبو به اتفاقاتی که تو طوفان زندگیش قرار بود پیش بیاد فکر میکرد.. دعا میکرد که کاش کسی از علاقه سهون بهش نفهمه…حداقل بک….اون نباید چیزی میفهمید چون قطعا از پا میوفتاد…
ظرف غذا رو تو دست عرق کرده ش جابجا کرد و بعد از کلی معطلی زنگ در واحدو فشار داد…انتظارش خیلی طول نکشید وقتی پسر قد بلندو با اون چشمای درشت و طبکارش دید…
– چیه اول صبحی جلو در خونه مردم سبز شدی؟
با اضطراب تعظیم کوتاهی کرد
– ب…بکهیون خونه س؟
چانیول هنوزم به لوهان اعتماد نداشت..از توجهات بک بهش متنفر بود…اخمشو بیشتر کرد
– کله سحر با این قیافه مردنیت اومدی سرشماری یا برینی به اعصاب ما؟
میدونست کل کل کردن با چانیول فایده نداره…ظرف غذارو با ترس جلوش گرفت.. چانیول حتی بهش نگاه نکرد
– بک …د…دیروز زیاد حالش خوب نبود…اگه میشه اینو بدین بهش…
– اون از این چرت و پرتا نمیخوره…درضمن اینجا یکی از گرون ترین برجای سئوله…هروقت لب تر کنه بهترین صبحونه رو براش میارن
انگار حرف تند چانو خیلی متوجه نشد..
– میشه ببینمش؟؟ فقط چند دقیقه…از دیروز گوشیش خاموشه…
– همین مون مونده گدا گودوله هایی مثل تو بهش بچسبن…
قبل از اینکه درو تو صورت لوهان ببنده با بی حوصلگی گفت
– شرت کم….

چند دقیقه بعد بکهیون با شنیدن سروصداهای کوچیکی تو خونه از خواب بیدار شد…آرایش چشم شو که یکم تو صورتش ریخته بود پاک کرد.. وقتی دیشب با چانیول فیلم مورد علاقه ش ” دلقک بازنده ” رو نگاه میکرد بیشتر خط چشمش پاک شده بود..فیلمی که بیشتر بهونه ای بود واس خالی کردن گریه هاش خودش تا لذت بردن ازش.
چان با دیدن یقه کج و شل لباس نازک بک لبخندی زد.. بازوشو باز کرد و منتظر شد خرگوش کوچولوی خواب آلوش بپره بغلش
– چه خبره؟ کسی اومده بود؟
موهاشو با خواب الودگی بهم ریخت و منتظر جواب چان شد که به سمتش میومد
– هیچی ولش کن…عشق چان کیه؟؟
با لبخند بازوهاشو دور بک حلقه کرد و به خودش فشار داد…سرشو بوسید و از خودش جدا کرد تا به چشمای نیمه بازش خیره شه
– مگه نگفتم نوکرت چانیول هرروز صبح بغلت میکنه و تا دم دسشویی میبره؟؟
بک گیج و مات بهش نگاه کرد و سرشو خاروند..نمیفهمید چان چطور میتونه صبح اول وقت انقدر رمانتیک بازی دربیاره.
– عادت نکردم بهش…حالا از روزای دیگه میکنی…
برق شیطنت تو چشمای چان نشست..
– چیکار ؟
مشت بی رمقی به سینه چان زد که یعنی الان حوصله هات شدن ندارم….چان دوباره با خنده تو بغلش گرفت و بک با کنجکاوی گفت
– کی اومده بود جلو در؟ شنیدم با یکی حرف میزدی
– اشتباه اومده بود…مچ بکهیونو گرفت و با لبخند به سمت آشپزخونه کشوندتش
– بیا ببین چانیولت واست چیکار کردههههه….عمرا تاحالا همچی صبحونه ی دبشی…
صدای ویبره گوشی بک که زیر خرت و پرتا و آت آشغالای تخمه رو میز گم شده بود توجه بکو جلب کرد.
– تو گذاشتیش رو ویبره؟
دلش نمیخواست اما مجبور شد دست بکو ول کنه…با بی حوصلگی چشمشو گرد کرد و به اینکه کدوم مزاحمی میتونه خلوت صبحگاهیشو با خرگوشش بهم بزنه.
چشمای بک حالا با دیدن اسم روی صفحه بیشتر باز شد..با نگرانی جواب داد
– الو …لوهان؟
چان با فهمیدن اینکه بازم اون مزاحم احمق پشت خطه فحشی زیرلب داد و خودشو روبروی بک رو کاناپه انداخت.
– خب حالا خودت چطوری؟؟ اتفاقی افتاده؟
صدای لوهان گرفته و آروم بنظر میرسید…همین باعث شد بک کمی با شک حرف بزنه
– ببینم با کای که دعوات نشده؟
– نه بکهیون…من….من خیلی نگرانت بودم…دیشب فقط بهت فکر میکردم
برای چند لحظه حال و اوضاع داغونش کاملا فراموشش شد..انگار شده بود همون بکهیونه شیطون و منح/رف..تکیه شو به کاناپه داد و با نیش خند کمرنگی گفت
– خببب…بعدش…فقط فکر میکردی یا…..خخخخخ
– بک…
بیشتر لبخندشو خورد…یه چیزی تو صدای لوهان بود که نگرانش میکرد..
– نازگل من ؟
حتی خودشم برای صدا زدن لوهان با اون اسم دلتنگ شده بود..چیزی که وجود چانو هر لحظه به اتیش میکشید.
– بکهیون…من….من واقعا متاسفم…من هیچوقت ن..نخواستم اذیتت کنم…
– ………
– من من دیروز رفتم سهونو ببینم چون چ…چون حالش خوب نبود…یعنی جینا بهم گفت که برم
بک آه کوتاهی کشید…نمیدونست از شنیدن اسم عشق تازه از دست داده ش اونطوری شد یا بغض لوهان.
– تو خیلی واسم مهمی…خیلی ارزش داری…..هیچوقت نمیخوام ناراحتت کنم…
– بازم اون پسر خاله ی عنترالدوله م بهت چیزی گفته؟
نگاه خیره و اخموی چان روش زوم بود…رو چشمای قرمز و باد کرده ای که میدونست بخاطر اتفاقات دیروزش به اون روز افتاده…
– بک….
چیزی نگفت تا به سکوت لوهان گوش کنه…نمیدونست داره اشک میریزه یا نه..اما هرچی بود سکوت بغض داری بود…
– منو ببخش…بک من همیشه دوستت داشتم و دارم….خوب استراحت کن بازم میام ببینمت…
صدای بوق بکهیونو مبهوت تر از قبل کرد…انقدر باهوش بود که سریع از جاش بپره و سمت در بره..
با باز کردن در نگاهی به پایین پاش انداخت که ظرف غذای بزرگی سر راهش بود..با ناراحتی برش داشت و درو پشت سرش بست..قبل از اینکه بخواد به به چان بتوپه که چرا لوهانو راه نداده چشمای درشت و خندون شو جلوش دید
– ولش کن…بعدا بازم میبینیش…فعلا برو حاظر شو که یه سورپرایز محشر در انتظارته…
قرار بود دیگه بکهیون کوچولوش باشه و بهش بی محلی کنه اما این کار چان دیگه خیلی بی فکری بود..با حرص بهش نگاه کرد و از کنارش رد شد.
…………………………………………………………………

نسیم خنکی صورتشو نوازش کرد..هردو طرفشو گل های رنگی و زیبایی احاطه کرده بودن..میتونست قسم بخوره که تا اون لحظه تو همچی جای قشنگی نبوده…درست مثل بهشت بود..یا شایدم قشنگتر…گل های ریز و دوست داشتنی میون بوته های ظریف و سرسبز تو دست نسیم با خوشحالی می رق/صیدن.وقتی به اسمون پرستاره نگاه کرد ماه به نزدیک ترین فاصله ممکن با کوه مقابل رسیده بود..هیچوقت تا حالا قرص ماهو به اون اندازه کامل و نورانی ندیده بود..
سرشو که پایین آورد صورتی درخشنان تر و دل فریب تر از ماه بالا سرش دید..لبخند معضوم و پاکش رو لبای سرخش چشمک میزد..با صدای لطیف و ذوق زده ش گفت
– کای بیا ببین چی برات پیدا کردم
یه دسته گل صورتی و سفید نسترن تو دستای لوهان آغوش شونو به کای باز کردن
– بیا بگیرش…همش مال توعه
– گرچه نمیدونست کجاست یا لوهان اونجا چیکار میکنه اما حداقل یادش بود که لحن خشک و سردشو تو صداش حفظ کنه
– گل میخوام چیکار؟ تا حالا دیدی من از اینا دستم بگیرم؟
لبخند لوهان از نگاه براقش دست نمیکشید
– همه شو واسه تو چیدم…ببین دستمو زخمی…
– تو حیاط خونه پره از اینا…خیلی ام قشنگ ترن…
لوهان از لحن تند کای کمی عقب تر رفت..گلا رو جلو بینی ش گرفت و دو باره با اشتیاق به کای گفت
– اگه بخوای بازم برات میارم…اوناهاش اونجان
– گفتم که نمیخوام
– حتما خوشت میاد…
– خوشم نمیاد…نمیفهمی؟
این بار قلب خودش هم از لحن صداش یخ زد اما برق چشمای خوشحال لوهان مثل همیشه بود…خواستنی و اغوا کننده…
هلال غنچه لباش کم از گلای تو دستش نداشت..مثل بچه ها نخودی خندید
– همینجا وایسا الان برمیگردم..
– گفتم خوشم نمیاد…
– الان همه شو برات میارم…
اون پسره اصلا به حرفاش گوش نمیداد..
– لوهااان…وایسا بهت گفتم..صبرکن…
برخلاف خواسته ش چند قدم دنبالش رفت..لوهان با حال و هوای عجیبی بالا پایین میپرید و دستشو به سبزه زار زیرپاش میکشید…
وقتی کای چند قدم جلوتر رفت صدای رودخونه خروشانی به گوشش رسید..انگار از جایی پایین صخره بود..
لوهان دورتر ازش لبه صخره ایستاد…با صورت خندون و چشمای رمز آلودش بهش نگاهی انداخت
– بهت گفتم صبر کن…
اما لوهان انگار دیگه هیچی نمیشنید…بعد از آخرین نگاهی که تو چشمای شوکه کای کرد به سمت لبه صخره رفت و تو یه لحظه جسم کوچیکش به پایین صخره افتاد….
کای با ناباوری به جای خالیش خیره شد..همین چند لحظه پیش جلو چشماش بود اما حالا تو مه غلیظی که اونجا بود محو شد…اسم لوهان تو ذهنش حک شد..چند بار خواست اسمشو فریاد بزنه اما گلوش مثل یه تیکه سنگ شده بود..
لباش از اضطراب و ناراحتی میلرزید..خیلی زود پاهاشو که انگار میون گل و لای اونجا دفن شده بود از زمین کند..چند قدم بیشتری رو با سرعت بیشتری سمت صخره دوید…می ترسید..هراسون از اینکه اونو برای همیشه از دست داده باشه..که دیگه فرصت اینو نداشته باشه که بهش بگه نفس های گرمش تو زندگیش چقدر آرامش بخشه..
– لوهااان…لوهاااان…
تموم مسیرو تا لب صخره فریاد زد…اما بمحض رسیدنش همه چیز ناپدید شد…وقتی به پایین صخره نگاه کرد تنها چیزی که دید سفیدی بود…سفیدی مطلق…دیگه هیچ خبری از ماه کامل و درخشان نبود..چشمای شوکه شده ش با ناباوری به برف سنگین و سوز سرمایی که تو گوشش پیچید زل زد..چشماش کم کم سوزش خاصی گرفت..مطمئن نبود بخاطر سوز سرما بود یا اشکی که تو چشماش حلقه میزد…
صدای زوزه باد تو گوشش ناله محزونی کرد..نمیفهمید چرا قلبش داره مثل یه کیسه آب فشرده میشه.ذرات ریزو سبک برف جلوی دید شو میگرفت..نور ضعیف و کم جون آفتاب از پشت ابرای زورگو نمیتونست واقعیتو بخوبی نشون بده…
اما هیچ کدوم از اونا این حقیقتو عوض نمیکرد که ” لوهان دیگه رفته بود.”
لباش با ضربات مکرری بهم میکوبیدن..تموم وجودش از سرما میلرزید..با این وجود صدایی لرزون از زیرلباش شنیده شد
– ل..لوهان…
لحن صداش دلتنگ و تنها بود..ذره ای از فضای سنگین و غمش کم نمیشد که صدایی ناآشنا از پشت به گوش رسید
– خیلی به خودت سخت نگیر…
به سمتش نگاه نکرد تا چهره شو ببینه…حس کرد مرد پالتویی رو شونه هاش انداخت..
– با اینکه بدنت قویه اما نباید زیاده روی کنی…
نگاه بی روح و داغونش هیچ تمایلی به دیدن مرد نداشت..تنها کاری که میکرد خیره شدن به سفیدی مطلق روبروش و زمزمه کردن یه اسم بود…
– بیا بریم دیگه واس امروز کافیه
نمیخواست از اونجا دل بکنه…مرد زیربغلشو گرفت و به سختی چشم از کوه مقابلش می کند..زیرلب با بغض تکرار کرد…
– لوهان
.
.
.
.-لوهان…لوهان
آروم تکرار کرد..صدای زمزمه دردناکش بالاخره از خواب پروندتش…چشماشو که باز کرد نور ضعیفی اتاقو روشن کرده بود…تموم بدنش خیس عرق بود..اون کابوس لعنتی هیچ انرژی ای واسش نزاشته بود..سرش از فشار روحی که تو خواب داشت درد میکرد..رو تخت نشست و با کلافگی موهای عرق کرده شو به عقب روند..
چشماشو کمی مالید و سرشو چرخوند تا چندتا فحش آبدار نثار لو بکنه..اما باکمال تعجب جاش رو تخت خالی بود..
– لعنت بهش …واسم کابوس درست میکنه اونوقت خودش میره صبحونه کوفت کنه…
این دفعه ولی جمله ش خیلی ام از ته دل نبود..هنوزم حس و حال وحشتناکش تو خواب قلبشو میلرزوند…
دیگه خواب از سرش پریده بود…خواست به سمت پنجره بره تا ببینه اون احمق دوباره داره تو باغچه با گلا حرف میزنه که چشمش به ساعت رومیزی افتاد..7:15
چندلحظه فکرش دوباره درگیر کابوس شد..لوهان هیچوقت صبح به اون زودی از خواب بیدار نمیشد..
پله هارو با سرعت بیشتری پایین رفت..مثل بچه ای که از ترک کردن مادرش نگران بشه به سمت سالن و آشپزخونه میدوید
– لوووهان…لوهان
تقریبا فریاد زد…دیگه براش مهم نبود کریس و دخترش از خواب بیدار شن یانه..بدون اینکه لباس گرمی بپوشه با همون تیشرت سفیدش حیاط خیس شده از بارونو زیرپا میزاشت…
– لوووهان…
نمیدونست چرا باید اونقدر ناشیانه رفتار کنه…اصلا چه دلیلی داشت بخاطر یه کابوس مسخره دنبال یه احمقی بگرده که خوابشو زهر کرده بود…زیرلب لعنتی فرستاد به اینکه چرا اجازه داده جینا برای چند روز بره…
وقتی راننده لی رو ته حیاط دید که ماشینو دستمال میکشید نفس زنان به سمتش رفت.
– صبح بخیر قربان
– راننده لی نمیدونی لوهان کجاست؟
لبخند پیرمرد با دیدن صورت رنگ پریده کای کمرنگ شد
– چرا یه نیم ساعت پیش از خونه بیرون رفت
کای که انگار انتظار شنیدنشو نداشت چشمشو از اطراف گرفت و خیره ازش پرسید
– رفت؟ نگفت کجا میره؟
– اتفاقا پرسیدم..گفت نمیتونه بگه
اخمی پنهون تو صورتش نشست..دستشو به کمرش زد..این بار لحنش طلبکارانه شد
– مگه نگفتم هرجا خواست بره میبریش خودتم میاریش؟ چرا گذاشتی واس خودش بره ؟
وقتی نگاهای مشکوک پیرمردو دید لحنشو عوض کرد
– اون هنوز زیاد سئولو نمیشناسه…اگه گم شه من جواب پدرو چی بدم؟
انگار نگرانی و اضطرابش به پیرمرد هم منتقل شد
– راستش قربان چندبار بهش گفتم برسونمش ولی ازم خواست اصرار نکنم..
این بار دیگه کاملا مطمئن شد حدسش بی خود نبوده…آب گلوشو پایین داد و لباشو بسختی بهم فشار داد.. جمله ای که اصلا دوست نداشت به زبون بیاره رو با سردی گفت
– تو دستش…..تو دستش چیزی نبود؟
دستشو تو موهاش فرو کرد…
– چمدونی ساکی چیزی…
مرد عینکشو رو بینی ش تکون داد
– چرا اتفاقا..یه چیزی تو دستش بود..
ابروهاش از تعجب بالا رفت…اگه میتونست خودشو تو آینه ببینه از رنگ پریدگی صورتش شوکه میشد..دستشو با نگرانی رو دهنش گذاشت..زیرلب گفت
– یعنی کجا میتونه رفته باشه؟
– قربان اتفاقی افتاده؟ میتونم کمک تون کنم؟
سردرگم به راننده نگاه کرد و بدون گفتن چیزی با سرعت به سمت خونه دوید…وقتی داشت با عصبانیت و نگرانی شماره شو میگرفت تو یه لحظه پشیمون شد.
” اگه بهش زنگ بزنم فکر میکنه نگرانش شدم..”
تلفنو قطع کرد…خیلی سریع تصمیم گرفت پیام کوتاهی بهش بده تا فقط بفهمه کجاست..نه درحدی که نشون بده نگرانش شده.
” کدوم گوری رفتی این وقت صبح؟”
اما بازم پیامو پاک کرد و با حرص گوشی رو رپرت کرد رو مبل..نمیدونست چشه..نگرانه یا کلافه ست…اصلا شاید تا سرخیابون رفته یکم خرید کنه…اما این وقت صبح!؟
همه چیز تقصیر اون کابوس سیاه بود…تو آشپزخونه رفت و به کانتر تکیه داد..همونجایی که هرروز لوهان با لحن معصوم و پاکش ازش میپرسید واس صبحونه چی میخوره…کای برای چند دقیقه به یه نقطه خیره شد و باخودش غرق فکر شد..
” مگه برات مهمه اون احمق بمونه یا نه؟ ”
” بره گمشه من فقط نمیخوام پدر فکر کنه اون گم شده.”
” اگه واقعا بی خبر رفته باشه پوست شو میکنم.”
با قدم هایی خسته و بی رمق خیابون سربالایی رو طی میکرد…از حسابش در رفته بود از کجا و کی داشت بی هوا خیابونا رو زیر پا میزاشت. حتی یه ساعتی رو تو پارک سرخیابون نشسته بود و با شونه های آویزونش به کارایی که کرده بود و باید میکرد فکر میکرد..گریه ش حتی بعد از حرف زدن با بکهیون بیشتر شده بود…
چشماش بیشتر شبیه یه کاسه خون بود تا اون دوتا ستاره براق و چشمک زن که کای دزدکی بهشون نگاه میکرد..
چند قدم به خونه کای نرسیده بود که ماشین مدل بالایی جلو پاش ترمز کرد و تقریبا راه عبورشو بست..
راننده چندبار بوق زد تا لوهان سوار شه اما اون بی خبر از همه جا به شیشه های دودیش خیره شد..حوصله بحث و دعوا رو نداشت بس بهتر بود خیلی زود برگرده خونه و استراحت کنه…
اما لوهان بمحض پیاده شدن راننده و دیدن نیش خند ترسناکش بند دلش پاره شد..
“مینو رییس اون گ/ی بار مزخرف اینجا چیکار میکنه…نزدیک خونه کای و جلوی راه من..”
در ماشینو درحالیکه چشم از لوهان برنمیداشت بست و به سمتش اومد
– تو آسمونا دنبالت میگشتم عروووسک
کلمه “عروسکو” طوری با شه/وت گفت که لوهان مورمورش شد..با نزدیک شدنش همون حس تلخ و زننده سراغش اومد…نمیخواست مقابل هیچکس احساس ضعیف بودن داشته باشه اما جلوی اون پسره ی هرزه با اون نیش خنداش احساس ناخوش ایندی پیدا میکرد..چندبار تونسته بود از پس شوخیای مسخره تاو و اون دوستای کثیفش بربیاد اما اون پسره با اون ابروهای ترسناک نه…با دیدنش تموم جراتی که تو قلبش جمع کرده بود تو یه لحظه دود میشد میرفت هوا…میخواست زمین دهن باز کنه و بره توش اما اون عوضی بهش نزدیک نشه…مینو دستاشو تو جیب شلوارجینش گذاشت و مقابلش سایه انداخت
– میدونی از اون شب که ازم فرار کردی چقدر دنبالت گشتم؟
– تو از کجا پیدات شد؟ دست از سرم بردار..
خواست از کنارش رد شه که مینو بازوشو گرفت و دوباره جای قبلی برش گردوند..بااینکه این بار یکم هم به دیوار کوبیده شد…
-هههه..میدونی چقدر عصبانی شدنتو دوست دارم..
با حرص دندوناشو بهم فشار داد و دستشو کنارش مشت کرد..میدونست اگر با اون حال و اوضاع داغونش مشتی بهش پرتاب کنه حتما یه چیز خنده دار از آب درمیاد…
– حوصله ندارم ..نرو رو اعصابم
– جووووون ههه…اون شبم با این اخم سک.سیت ش/ق کردم عروووسک
مینو سرشو به اندازه کافی نزدیک آورده بود تا لوهان بتونه فکرشو عملی کنه…فقط منتظر جمله بعدیش بود تا جوابشو کف دستش بزاره..مینو این بار چشم تو چشم به تیله های براق و عسلی لو خیره شد..با صدای پچ پچ تو گوشش گفت
– اگه عروسک من شی هرموقع که لب تر کنی این کوچولوتو میخوووورم
بمحض اینکه دست کثیفش پایین تنه لوهانو لمس کرد سیلی محکم و آبداری صورت مینو رو کج کرد ..لبای لوهان از عصبانیت میلرزید و نفس نفس میزد..همونطور که به نیم رخ سرخ شده ش زل زده بود با چشمای سرخش به عقب هولش داد
– یه دفعه دیگه بهم دست بزنی میکشمت
مینو دستشو رو صورتش گذاشت و پوزخندی رو لبای کلفتش نشست…
– وقتی زیرم اسممو ناله کردی بهت نشون میدم
با نفرت بهش نگاه کرد و به سمت خونه دوید…نمیدونست تا کی قراره اون اتفاقات مسخره سر راهش قرار بگیره…پایین تنه ش از لمس اون حرو..م زاده گز گز میکرد اما حداقل دلش به این خوش بود که جواب کارشو بهش داد..نه فقط جواب مینو بلکه تموم اون آشغالایی که وقتی برای باباش مواد میخرید بدنشو لمس میکردن

کای دو ساعت دیگه رو با وضع افتضاحی تو سالن و آشپزخونه راه رفت..چندبار شماره لوهانو گرفت..اما زود قطع کرد و سعی کرد به خودش ثابت کنه که نبودش انقدرام واسش مهم نیست..
نگاهی به ساعت کرد…
” لعنت بهت…احمق دوساعت و نیمه گذشته.. کدوم گوری رفتی “
خیلی نگذشت که صدای راننده لی از بیرون اومد..با سرعت به سمت بیرون دوید و بالا پله ها سرجاش خشکش زد…
لب پایین شو گاز گرفت و طوری که دلش میخواست همون لحظه لوهانو خفه کنه بهش خیره شد..لوهان قبل ازاینکه
متوجه حضور کای بشه جواب سوالای راننده لی رو میداد…
– پسرم میدونی آقای کای چقدر نگران تون…
– بس بالاخره برگشتی؟!
هردو با شنیدن صدای سرد و عصبانی کای از بالای پله ها به سمتش برگشتن…قلب لوهان با هرقدم کای که پله ها رو یکی دوتا کرد و به سمتش اومد بیشتر از قبل کوبید..حرکت کای بقدری تهاجمی بود که ناخوداگاه یکی دو قدم عقب تر رفت..
وقتی کاملا مقابلش رسید سرتاپاشو نگاه کرد..اخمش لحظه ای از چشماش کمتر نمیشد
– کدوم گوری بودی این وقته صبح؟
لوهان از گوشه چشم به راننده لی نگاهی انداخت و زیرلب آروم گفت
– رفته بودم جایی کار داشتم..
– کجا؟
– بیرون..
این بار از دست پنهون کاریای لوهان به سطوح اومد ..دستشو به کمرش زد و خیلی نزدیک ترشد
– مگه نگفتم هرجا خواستی بری قبلش بهم میگی؟؟ هاان؟؟ خود احمقتم میدونی که هنوز سئوله خراب شده رو نمیشناسی
– آقا یکم اروم باشین…گم نشده بود که…
کای بی توجه به حرفای راننده لی این بار بلندتر فریاد زد
– گفتم یا نگفتم؟؟؟؟
لوهان از ترس پرید و به نگاه زخمی کای چشم دوخت…
– از این به بعد هرجا من بگم میری فهمیدی یانه ؟؟؟
لوهان که از ظاهر شدن ناگهانی مینو سر راهش و حرفایی که بهش زده بود هنوزم دلهره داشت بدون درگیر شدن با کای سرشو آروم تکون داد…
اما نگاه راننده لی این بار کمی متفاوت تر از قبل شد..حرفایی که کای به لوهان میزد و طرز نگاش خیلی با حالت همیشگیش فرق داشت…خوشبختانه کای خیلی زود متوجه شد و با لحن خشکی گفت
– میتونی بری سرکارت ……
رو به لوهان کرد
– بیا برو تو….

چند دقیقه بعد لوهان تو آشپزخونه مشغول درست کردن پنکک جادوییش بود..همون که نانا بخاطرش کلی سرو صدا راه مینداخت و بوش کریسو از خواب سنگینش بیدار میکرد…
کای برای چند دقیقه به چارچوب در تکیه داده بود و چشماش از پشت تموم کارای لوهانو نگاه میکرد…نمیدونست چرا اما این اواخر بعضی صبحا همونجا وایمیساد و تا وقتی که لوهان متوجهش نشه تو ارامش بهش خیره میشد..
حتی از تصور اینکه ممکنه یکم ازش خوشش اومده باشه باعث میشد چندشش بشه اما نمیتونست انکار کنه که تماشای لوهان در حال انجام کاراش آرامش و گرمای دلپذیری رو به قلبش میفرستاد…
خیلی اتفاقی چشمش به دسته گل کوچیکی که رو میز بود افتاد…تکیه شو از در برداشت..چقدر اون گلای ریز و صورتی براش آشنا بودن…
” اه لعنتی…دوباره اون کابوس لعنتی..”
دوباره اخم مهمون صورت جذابش شد…اون خواب نفرین شده بدجوری حالشو بهم ریخته بود..شاید دلیل رفتار تندش با لوهان همین بوده باشه…لحظه بعد که به لوهان نگاه کرد چشمای عسلیش با تعجب بهش خیره بودن…
کمی خودشو جمع و جور کرد و موهای خیسشو به عقب روند…
– اگه من جای تو بودم نمیزاشتم جینا بره…الان مجبوری بجز کارای احمقانه ت صبحونه م آماده کنی..
دوباره شد همون کای سرد و کله شق…بروز دادن احساسات واقعیش سخت تر از چیزی بود که هردوشون فکر میکردن..به ارومی به سمت لوهان قدم برداشت..
– نگفتی صبح کدوم گوری رفته بودی؟
” لعنتی فکرم هزار راه رفت..”
لوهان عقب عقب رفت تا جاییکه کمرش با کانتر برخورد کرد..کای درست مقابلش قرار گرفت..میدونست اگه چیزی نگه کایو بیشتر جری میکنه
– رفته بودم دیدن بکهیون..
– بک؟؟ با اجازه کی تا اون سر شهر رفتی؟؟ اگه میخواستی ببینیش میگفتی خودم میرفتم میاوردمش..
قسمت آخر جمله شو با صدای بلندتری گفت
– از دیروز چندبار بهش زنگ زدم جوابمو نداد ..
– به درک که نداد !! اون وقتی که بهش گفتم با اون مرتیکه دراز از خود راضی نرو به حرفم گوش نکرد…حالا واس من….
– کاااای…اون اصلا حالش خوب نیست چرا نمیفهمی؟
صدای لوهان بقدری بلند بود که کای بغض سنگین شو بخوبی بشنوه…بعد از دیدن حال و اوضاع داغون سهون و بعدش بکهیون منتظر کوچیکترین تلنگری بود تا بشکنه…اون مینوی مزاحمم که بدتر رو اعصاب بود…
کای با تعجب بهش خیره شد…
– اون…اون داره زجر میکشه…میفهمی؟؟؟ زجررر…اون ضعیف تر از اون چیزیه که نشون میده…وقتی مجبور شد از سهون دست بکشه یعنی…
هرچقدر تلاش کرد نتونست جلوی قطره اشکی از چشمش پایین ریختو جمع کنه..دوست نداشت بیشتر از اون جلوی کای شکننده ظاهر بشه…دستشو رو گونه ش کشید و قسمتی از آرد پنکک رو گونه خیس و موهای لطیفش جا موند..
کای نفهمید چرا برای چند ثانیه به اون موجود معصوم و پاک مقابلش خیره شده بود..فاصله ی بین شونو به کمترین حد رسوند و دستاشو کنار لوهان به کانتر تکیه داد…
خیلی دور از ذهن نبود که لوهان با تعجب بهش نگاه کنه..لحن کای بطرز شگفت آوری اروم تر از قبل شد
– دیگه بدون اجازه جایی نمیری..
ارد رو موها و مژه های خوشگلش حتی زیباترش هم کرده بود…کای باخودش فکر کرد..
– مگه برات مهمه که کجا برم؟
سوال لوهان شوکه ش کرد..بی تفاوت جوابشو داد
– عمرا…تو هنوز سئولو نمیشناسی…فقط نمیخوام یه گند دیگه بالا بیاری و مجبور شم از زیر چند نفر جمعت کنم…
صورت لوهان با حالت بانمکی عصبی شد..
– هیچ وقت قرار نیست همچی اتفاقی بیوفته…من از پس خودم برمیام..
کای سعی کرد پوزخندشو کنترل کنه..
لوهان کم کم داشت از وضعیتی که با کای بود شوکه تر میشد..مجبور شد دوباره به هرجایی از لباس کای نگاه کنه جز صورت به شدت جذابش..
– حال منحرف چطور بود ؟
– ندیدمش…
با دیدن اخم کای جمله شو کامل کرد
– آ…آخه خونه نبود…شایدم خواب بود…
کای بیشتر بهش نزدیک شد..
– بس کی خونه بود؟
از به زبون آوردن تصور مزخرفی که داشت خونش به جوش اومد
– نکنه چان!!….بخاطر همین میگم هر جهنمی میری بهم بگو…
لوهان با دیدن صورت کای که از عصبانیت سرخ شد سریع توضیح داد
– ن..نه اون کاری نکرد…خیلی از قبل مهربون تر شده..بهم تعارف زد که تا وقتی بک برگرده برم تو..
– خیلی غلط کرد مهربون تر شده!!!! دفعه قبل میخواست خفه ت کنه یادت نیست؟
یه رشته از تار موهای جذابش رو پیشونیش ریخت..لوهان با دیدن عکس العمل عجیب اون روز کای واقعا گیج شده بود…نمیدونست چه اتفاقی افتاده که باعث شده اونطور باهاش رفتار کنه…
– از این به بعد هروقت…
صدای سرفه ی مصنوعی کریس جلوی در کایو از پیشروی بیشتر ممنوع کرد..کای با دیدن نیشخند کمرنگ کریس و نگاهای دزدکیش از لو فاصله گرفت و با سردی به سمتش رفت
– قبلا همچی عادتای مزخرفی نداشتی
هردو صندلی های میز نهارخوری رو عقب کشیدن..کریس با نیش خند بیشتری بهش نگاه کرد
– من کارای مزخرف زیاد کردم…هه البته باید بگم که بیشترشون خیلی لذت بخش بودن…
کای با بی حوصلگی تیکه نونی برداشت و به دندون کشید.
– از این به بعد خواستی جایی بری قبلش در میزنی .. بس فایده اینهمه هیکل گنده کردن چیه وقتی یه جو عقل نداری؟
– به روی چششششششم مستر گنداخلاق…
سرشو نزدیک کای آورد و نیم نگاهی به لوهان انداخت که با صورتی سرخ شده پنککارو تندتند زیرو رو میکرد
– بهتره بعضی شیطونیارو تو اتاقای دربسته بکنی که فضولایی مثل من سر نرسن
– یااااا….دیگه داری چرت میگی
کریس با خنده آرنج شو جلو صورتش گرفت تا کای نزنتش…
– ههه حداقل اول صبح پنککای سوخته نمیخوردیم…
کای با اشاره کریس به لوهان نگاه کرد که رنگ گونه هاش دست کمی از پنککای سرخ شده نداشت
دوتا بشقاب از پنککای خوش مزه شو جلوی کریس و کای رو میز میزاشت که توجه کای به کریس جلب شد که با شیطنت به چشمای خجالت زده لوهان نگاه میکرد و حتی نیش خندش باعث نشد لو بهش نگاه کنه..کای از زیر میز لگدی به کریس پروند و بهش چشم غره رفت…اخمی تو چشماش نشست و لباشو از حرص بهم فشار داد…
– آخ جوووون پنککای شکلاتییییییی
با جیغ یهویی که نانا با چشمای خواب آلوش زد توجه هرسه بهش جلب شد..
– اول باید صورت تو بشوری نانا
.لوهان با عجله به سمتش رفت و بغلش کرد…حداقل تو اون وضعیت بهونه خوبی بود تا از زیر نگاهای کای و کریس نفس راحتی بکشه…
کریس بعد از رفتن لو با دهن پر گفت
– نترس نمیخوام خوشگلتو بدزدم
کای چنگالشو با حرص تو پنکک فرو کرد…مطمئن نبود اون واکنش شدید به خیره شدنای کریس به لوهان از کجا میاد…احتمالا همون احساس حمایت از برادر کوچیک قدیمیش لوهانه..آره..باید همون باشه…اما اگر یه احساس جدید دیگه داشت شکل میگرفت چی؟!!
خیلی سریع سرشو تکون داد و فکرشو از اون تصور محال و مبهم خالی کرد…
– همه کاراش شبیه اونه…
جمله کریس که به روبروش خیره شده بود افکارشو قطع کرد..
– حتی خجالتش…جون میون منم وقتی خجالت میکشید درست مثل لوهان میشد…
کای ابرویی بالا انداخت و با نگاه ” اه این دوباره رمانیتک بازی شو شروع کرد” بی توجه به کریس قهوه شو خورد
– هه کای اینو بهت نگفتم..وقتی اولین بار میخواستم بب/وسمش مثل یه عروسک لپ قرمزی سرخ شد…کیوت و خواستنی..
نفس بلندی کشید..دوباره بغض مثل هر روز و هرساعت راهشو به گلوش باز کرده بود..مگه ممکن بود روزی برسه که بتونه عشق مهربون شو فراموش کنه..سرشو پایین انداخت و قاشقو تو فنجونش چرخوند
– خدا یکی از فرشته های پاک شو جلو راهم گذاشت و منه احمق دیر پیداش کردم..انقدر تو کثافت غرق بودم که دیر فهمیدم زندگی فقط خوابیدن با دخترای رنگارنگ و س/ ک/..سی نیست..نفهمیدم عشق میتونه چقدر شیرین باشه و زندگی مو از این رو به اون رو کنه..
لبخند تلخی زد و قبل از اینکه چشمای سرخ شو بیشتر از اون نشون کای بده با لبخند تلخی بیرون رفت…اما کای تا چند دقیقه به جای خالی کریس نگاه کرد..حرفاش مثل یه سوزن تو گوشش فرو میرفتن…
قهوه داغش نصف و نیمه موند و سرد شد…برعکس قلبش که کم کم حاله ای از گرما اطرافشو احاطه میکرد…
…………………………

از ذوق و شوق رو پاش بند نبود…آهنگی زیرلب تکرار میکرد و رو پنجه پاش بلند میشد..هرازچندگاهی به خرگوش کوچولوش که خودشو به دیوار اسانسور چسبونده بود نگاه میکرد…نگاهی به عدد قرمز رنگ بالای اسانسور انداخت
– مطمئنم امشب خیلی بهمون خوش میگذره…
بک لبخند کوتاه و بی رنگی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود تا لبخند
– توام مثل من واس امشب هیجان داری نه؟
بک چشمای بی حس شو از آسمون پرستاره بیرون برج جدا کرد..دل کندن از خاطراتی که پر بود از اون پسره چهارشونه و جذاب کار آسونی نبود..مخصوصا وقتی که با عشق و علاقه از ستاره ها حرف میزد و حرفای عجیبی درباره ستاره نگهبان هرکسی میگفت…بک اونقدر محو صداش بود که نمیفهمید چی میگه…همین که یادش مونده بود اون عاشق ستاره های چشمک زنه کافی بود…
سعی کرد یه جمله مسخره و سریع واس ادامه دادن بحث با چان جور کنه..
– غذاهاش باید خیلی گرون باشن…ا..از ساختمونش معلومه
بهرحال اون به همه دنیا ازجمله پسره چشم درشت جلوش قول داده بود…قول داده بود که دیگه به کسی جز اون دل نده و همه چیزش به اون تعلق داشته باشه…انقدر کنارش بمونه تا یه نفر تو امنیت و ارامش به زندگیش ادامه بده…
لبخندی گرم و عاشق رولبای چان نشست..دستاشو از جیبای پالتوش بیرون آورد و کنار سر بک به دیوار تکیه زد
– این که چیزی نیست…من واسه خرگوشم هرکاری میکنم..
بک به هرجایی نگاه میکرد جز چشمای درشت و مس/تش که هرلحظه بیشتر صورتش سوراخ میکرد..
بازوشو دور کمر بک پیچید و به خودش چسبوند…خیلی آروم نزدیک گوشش زمزمه کرد
– امشب دیگه مال من میشی…اینهمه صبر کردم تا خودت راضی بشی و یه شب هات داشته باشیم…قول میدم از لذ/ت داد بزنی…
آسانسور ایستاد و بهونه ی خوبی دست بک افتاد
– ب..بریم دیگه یکی میبینه
قفل آغوش شو شل کرد تا صورت سرخ شده ی بکو ببینه…لبای باریک و سرخ شو از شرم بهم فشار میداد تا نفس های تندش چانو دیوونه تر نکنه…
چونه باریک بکهیونو تو دست گرفت و بالا آورد..دلش میخواست تو اون لحظه نگاه خجالت زده و شیرین شو ببینه..بک با اینکه حسی به چان نداشت اما نمیتونست جلوی داغ شدن بدنشو از لحن تح/ریک آمیز و لمس دستاش بگیره…
گوشه لبای چان کمی بالا رفت..نگاهی به موهای تازه رنگ شده ی بکهیون که ازش خواست قرمز شرابی بکنتش کرد..
با اون خط چشم و لبای سرخی که آرایشگر براش درست کرده بود حسابی تحمل چانو کم کرده بود.
– میدونستی وقتی از خجالت سرخ میشی دلم میخواد گازت بگیرم؟
دوباره به خودش چسبوندتش…پیشونی شو به بک چسبوند و لباشو تو کمترین فاصله با لبای بک برد..
– نه فقط چشمای خوشگلتو…
به لبای بک که از شرم بی وقفه بهم فشار داده میشدن زل زد
– امشب یه چیزایی رو میخوام بدجوری بلی/سم…
بدن کوچیک بکو تو بغل گرفت و تو گوشش زمزمه کرد
– انقدر بخورمت که از حال بری
نفسای بک به شماره افتاده بود…هیچوقت فکر نمیکرد فرار از دست غول مقابلش اینقدر تشنه ترش کرده باشه…وقتی با شونه های خشک شده از بغل چان بیرون اومد هردو متوجه زن و مردی شدن که مات و مبهوت جلوی اسانسور بهشون خیره بودن..

یه دقیقه بعد دست ظریفش تو دست بزرگ و مردونه چان گم شده بود و بین میز های پر زرق و برق رستوران که بیشتر شبیه قصر بود به سمت گوشه ای کشیده میشد..
– نباید تو جاهای عمومی از اون کارا کنی…
لحن صداش ناراحت و اروم تر شد
– آبرومون حسابی رفت…دیدی خانمه چطوری جلوی چشمای بچه شو گرفته بود؟!
چان با غرور و نگاهی پیروز مندانه نیش خندی زد و با گوشه چشم به بک نگاه کرد
– از امشب دیگه مال خودم میکنمت…بس همه دنیا باید بفهمه کسی حق نداره بهت دست بزنه جز من…
– ولی چان مردم فکرای بد….
بک با دیدن چان که کنار میزی تقریبا وسط سالن ایستاد ساکت شد.. صندلی رو براش عقب کشید و مثل فیلمای رمانتیک بهش اشاره کرد که روش بشینه..بک مات و مبهوت نشست و چان پشتش خم شد تا صندلی شو جلوتر ببره..
تو گوشش با لبخند زمزمه کرد
– ک……م دهن اونی که بخواد بهت چپ نگاه کنه
چشماش چهارتا شد و به نشستن چان روبروش نگاه کرد..به این فکر میکرد که تو یکی دوسال دور بودن ازش چقدر تغییر کرده و لحن حرفاش قاطعانه تر از گذشته شده…اما بعضی اوقات بد دهنیش بجور رو مخ بود .اما وقتی به این فکر میکرد که خودش یه روزی بدترین شوخیارو با کای میکرد بی خیال قضیه شد…
دست بکو رو میز گرفت و روشو آروم می مالید.
– از اینجا خوشت میاد؟ میدونستم جاهای شیک و پرزرق و برق دوست داری
– چان اگه از دوربین تو آسانسور دیده باشن مون چی؟
– گور پدر همه شون…جای نگرانی نیست..صاحب اینجا جز یکی از سهام داراست..باهاش اوکی ام
نزدیک تر اومد و دست بکو کمی کشید تا تو چشمای شیفته ش نگاه کنه
– گفتم که میخوام همه بفهمن مال منی…بخاطر همین میز وسطو رزرو کردم تا قشنگ تو چشم باشیم…
– اخه چان…
با خجالت به میزای اطرافش که زوجای مختلفی نشسته بود نگاه کرد…کاش روبروش اون پسره ی چهارشونه ی….
سعی کرد با دیدن تزیینات سلطنتی شمعدونی های روی میز حواسشو پرت کنه
– قربان برای پیش غذا چیزی انتخاب کردین؟
چان لبخندی زد و منو رو جلو بک هل داد..
– هرچی میخوای انتخاب کن..مهم نیست چندتا…
چشمای بک از دیدن لیست غذاهای عجیب غریب گرد شد…چان با نیشخند بزرگی از خرگوش کوچولوی س/. ک/سیش چشم برداشت
– هفت هشت تا از بهتریناشو بیارین…نه نه صبرکن…همه شو…
– ولی چان…
– حرف نباشه…امشب باید خرگوشم خوب غذا بخوره بعدا ضعف نکنه..
لبخند چان بدجور دلشو میپیجوند…نه اینکه از رو هوس باشه…دوست نداشت چان تا اون حد پیش بره و رابطه شونو عمیق تر کنه..
حس مالکیت چانیول بطرز ترسناکی درحال زیاد شدن بود…این پایه های کاخ رویاهاشو که با کسی دیگه ساخته بدجوری میلرزوند
……………………………………………………….

رو مبل بزرگ و سه نفره اتاق جیون لم داده بود…درست همون شکلی که چند دقیقه پیش جیون تو بغلش نشسته بود و درحالیکه بو/سه های داغی با کای رد و بدل میکرد دکمه های لباس و کروات شو باز کرده بود…
با بی حوصلگی به صفحه تلوزیون خیره بود که با شنیدن صدای معده خالیش به جلو خم شد…با کلافگی تقریبا داد زد
– بس این شام چی شد؟
صدای جیون که انگار داشت از حموم بیرون میومد و به انتظار نیم ساعته کای پایان میداد تو اتاق پیچید
– الانا دیگه میرسه…یکم صبرکن عشقم…
سرشو رو لبه مبل تکیه داد و سعی کرد با چرت زدن کوتاهی حواسشو از گرسنگی وحشتناکش پرت کنه..
بمحض بستن چشماش اون پنککای شکلاتی که تا قبل ازاون بدمزه ترین خوراکی ممکن بود جلوی چشماش رژه رفتن..
هنوزم بوی عطر گرم و دلنشین شو حس میکرد…
” باید فردا بهش بگم ده تا از اونا واسم درست کنه…نه اصلا بیست تا….”
نمیتونست که خودشو گول بزنه…اولین چیزی که بذهنش رسید اون پنککا نبودن بلکه اون جفت دستای سفید و ظریفی بود که موقع پختن شون چند بار خودشو سوزوند و با قیافه بانمکی تو دهنش فرو کرد…
یه طرف گونه ش آردی شده بود و حتی یکم رو مژه هاش ریخته بود…گونه هایی که هردفعه با دیدنش صورتی میشدن..
تکیه شو از مبل برداشت و به جلو خم شد..صورتشو زیر دستاش پنهون کرد و از خودش شاکی شد
” به چه مزخرفاتی داری فکر میکنی ؟؟ اون احمق هرچی باشه یه پسره میفهمی یانه ؟؟! بخاطر دوتا پنکک خودتو فروختی؟”
کلافه بود از جاش بلند شد…یه قسمت از موهای حالت دارش رو پیشونیش افتاد که خیلی سریع به عقب هولش داد…
خودشم خوب میدونست که کلافگیش بخاطر گرسنگی نیست..بخاطر فکریه که از وقتی از خونه بیرون زد ولش نمیکنه..
پوزخند نفرت باری زد..
” اون احمق حتما الان داره به خالی بندیای کریس گوش میده و لبخندای نفرت انگیزشو بهش نشون میده..”
” میتونم حدس بزنم چطور هرکدومو باور میکنه و مثل ندیده ها با هر کدومش ذوق میکنه.”
دوباره رو مبل خودشو انداخت و شقیقه هاشو مالش داد تا به خودش مسلط باشه..
” اصلا به درک که چه غلطی داره میکنه.”
صدای زنگ گوشی جیون که رو میز بود توجه شو جلب کرد.با دیدن شماره ناشناس رو صفحه کمی تعجب کرد..
– الو…
هیچ صدایی نشنید..باصدای بلندتری گفت
– الووو…چرا حرف نمیزنی؟؟؟
بعد از چند لحظه ارتباط قطع شد و کای با اخم به گوشی نگاه کرد…تو کل هفته قبل اون اولین باری نبود که تماسای مشکوک و ناشناسی رو تو گوشی دو/ست دخترش میدید….با صدای ضربه آرومی که به در اتاق زده شد از جاش بلند شد
– خانم…خانم تشریف دارید؟
با دیدن نگهبان خونه که چندبسته پیتزا و نایلون دستش بود بهش نگاه کرد
– شب تون بخیر قربان…اینم سفارش تون…بفرمایید..
بعد از بستن در جیون با حوله صورتی که پوشیده بود و یه حوله دور سرش به کای لبخند زد
– دیدی گفتم تا چشم بهم بزنی شامم میرسه؟!
با ناراحتی کیسه ها رو میز گذاشت
– اه بازم پیتزا؟؟
جیون دلیل اخم و تخم کایو به حساب جذابیتش گذاشت..با لبخند خودشو کنار کای رو مبل جا کرد و شروع به باز کردن جعبه ها کرد
– خب دفعه بعد هر چیزی که تو دوست داری سفارش میدیم خوبه؟ عشقم قهر نکن که به نفعت نیست…
کای نیم نگاهی دلخور بهش انداخت و شروع به باز کردن نوشابه برای جیون و خودش کرد..
– نمیشد حالا خودت یه چیز ساده درست کنی؟
چشمای جیون از درخواست جدید کای گرد شد
– چی؟؟؟ عزیزم من غذا بپزم؟؟؟
کای انقدری دلخور بود که هنوزم دست به پیتزاش نزده بود
– خب همش فست فود میخوریم…چرا هیچوقت نخواستی واس من یه غذای ساده درست کنی؟؟
با دهن پر و لحنی آروم واسش خط و نشون کشید
– فکر اینکه من آشپزی کنمو از سرت بنداز بیرون…عمرا به این کارای سطح پایین تن بدم…
کای گوشه پیتزاشو با بی میلی گاز زد…اون همه اشتها با دیدن دوس/ت دخترش که هیچ تلاشی برای بدست آوردن دلش نمیکرد یهویی کور شد
– وقتی بخوای واسه کسی که برات مهمه کاری کنی هیچی بی کلاسی نیست…
وقتی جیونو دید که با عجله غذاشو میخوره و هیچ اهمیتی بهش نمیده ترجیح داد دست از غذا بکشه…
بهش چسبید و دستشو دور کمرش گرفت..نزدیک گوشش با صدای آرومی گفت
– پرنسس میدونی خیلی وقته شیطونی نکردیم؟؟
جیون بدون نگاه کردن بهش گاز دیگه ای به پیتزا زد…
– اووم آره فکر کنم از وقتی که رفتم پاریس..
نیش خندی رو لبای داغش نشست…نیازش هرلحظه بیشتر شعله ور میشد و حداقل از اینکه جیونو داره تا به ارامش برسه دلخوش بود.
– خب بس تا من درو قفل میکنم توام واس کایت آماده شو
بازوی کایو کشید و مانع رفتنش شد
– نه نه….عشقم امشب اصلاااا وقت شو ندارم…باید زود بخوابم فردا جلسه دارم
لبخند کای محو شد…نزدیک تر شد و دست پر حرارت شو رو گردن جیون گذاشت
– تو چشام نگاه کن…
جیون تو چشمای سرخ و پر از نیازش نگاه کرد..خوب میدونست چی میخواد اما الان وقتش نبود..مخصوصا وقتی که شریک جدیدش تو ماشین منتظرش بود…
– چند هفته س بخاطرت خودمو کنترل کردم تا برگردی..دیگه نمیتونم تحمل کنم لعنتی…چرا نمیفهمی بهت نیاز دارم
یدفعه خودشو از بین دستای کای آزاد کرد و با دستپاچگی وایساد
– ببین…ببین عزیزم کاملا درکت میکنم…ولی به منم حق بده…امشب اصلا امادگی شو ندارم..میتونیم…
– باشه…
کای با نگاهی عمیق به جای خالیش خیره شده بود…حالتاش بدجوری آروم و ترسناک شده بود و قلب جیونو لرزوند..
بدون اینکه بهش نگاه کنه سرجاش ایستاد..قبل از اینکه اتاقو ترک کنه گفت
– اینم بارم سعی میکنم درکت کنم…فقط امیدوارم این کارت به خاطر این نباشه که بخوای ردم کنی..
شه/وت و نیاز جسمی ش بدجوری مخ شو از کار انداخته بود اما نمیتونست به زندگی بدون اون فکر کنه…
اگه اون دختر ازش دل میکند دیگه هیچ منبع آرامشی تو زندگیش نداشت…

………………………………………………….
با قدم هایی آروم به جلو میرفت..دستای بزرگ چانیول هنوز رو چشماش بود و عملا بجز تاریکی هیچ چیزی نمیدید..
– چان اومدیم بیرون؟؟
لبخندی رو لبای پسر پشت سرش نشست..
– نه یه جای باحاله..خیییلی باحال
باد نسبتا سردی به صورتش خورد و سریع واکنش نشون داد
– بخدا اگه بخوای لبه پشت بوم ببریم داد میزنمااا…دست تو بردار میخوام ببینم
چند قدم دیگه جلوتر رفتن..
– الان برمیدارم یکم صبرکن خرگوش کوچولو..
صدای نازکش کم کم از ترس به لرزش دراومد..
– چان بخدا اگه بخوای سربه سرم بزاری نه من نه توها…میدونی من از بلندی میترسم…
انتظار بک خیلی طول نکشید..چان دستاشو به ارومی از رو چشماش برداشت…با دلهره چشماشو باز کرد..اما با دیدن محیط اطرافش دهن و چشماش همزمان گشاد شدن…
– اینجا کجاست دیگه؟
به راهروی روبروش که سقف و دیواره هاش همه از شیشه بودن نگاه کرد…درست بیست سی متر جلوتر ساختمونی روشن و مجلل درست مثل همونی که واردش شده بودن به به ته راهرو راه داشت…خیلی سریع به چپ و راستش نگاه کرد و با دیدن ساختمون رستوران قبلی که چند متر ازش دور شده بودن شگفت زده شد…
تا حالا همچی چیزایی رو فقط تو تبلیغات هتلا و برج های دوقلوی خارجی دیده بود…
– همه ش شیشه است!!!!!!
لبخند چان با دیدن قیافه بانمک و سورپرایز بکهیون بیشتر شد…
– خوشت اومد ؟ زیرپاتو یه نگاه انداختی؟؟
وقتی چشمای از حدقه بیرون زده بک زیرپاشو دید که فقط از یه لایه شیشه بود و ارتفاع زیادی تا دریاچه زیرش داشت داد بلندی زد…
– یاااااا…
خنده های چان با بدن کوچیکی که تو بغلش افتاد و فقط داد وبیدار میکرد به قهقه تبدیل شد..
– چیه چرا انقدر کولی بازی درمیاری؟؟ هههههه
خودشو با عصبانیت از بغل چان بیرون کشید..
– یاااا تو واقعا بی عقلی…نمیدونی من از بلندی میترسم…
– ههههه چرا میخوام ترست بریزه دیوونه
انگار اینجام قرار بود زور چان بیشتر بچربه و نمیزاشت بک به ساختمون قبلی برگرده…
– چااان تورخدا بیا برگردیم..حالم داره بهم میخوره…
دستشو با حمایت دور شونه هاش گذاشت و به خودش چسبوند.. با لحن اروم تر گفت
– نترس خرگوشم…من پیشتم دیگه…
بک با حالتی که بنظر چان خیلی کیوت و دوست داشتنی اومد گفت
– ولی اگه مثل فیلم برج زیرپامون ترک برداره بیوفتیم چی؟؟ تازه تو خیلی سنگینم هستی
چان برای مطمئن کردن خیال بک چند بار پاشو محکم به کف شیشه ای کوبید…
– آه ببین هیچیش نمیشه…
اما واکنش بک شدیدتر از چیزی که فکر میکرد بود…چند قدم عقب تر رفت و به میله های کنار راهرو چسبید..
– یاااا اگه میخوای بمیری خودت تنهایی برو….نکن میوفتیم پایین
از شانس بد چان هرچی بیشتر بکهیون داد میزد خندش شدیدتر میشد…به سمتش رفت و برخلاف دست و پا زدناش خیلی راحت بغلش کرد…
– اگه میخوای نیوفتی پایین کم خل بازی دربیار…
بکهیون تا حدی که چان نزدیک خفه شدن بود دستاشو دور گردنش پیچید…لحن صداش بدجوری می لرزید تو گوشای بزرگ چان گفت
– اگه بیوفتم پایین قبل مردن دونه دونه موهاتو میکنم بعد میمیرم…
– هههه عجله ای نیست..قرار نیست جایی بدون من بری…تواون دنیا میتونی باخیالت راحت موهامو بکنی
چند دقیقه بعد با احتیاط پایین گذاشتتش..بک با زانوهایی که مثل ژله میلرزیدن به جایی که از راهروی شیشه ای بزرگتر بود نگاه کرد…سقف شیشه ایش مثل یه حباب بزرگ بالاسرش جلب توجه میکرد..یه پذیرایی درست اون سمت بود و یه میز با دوتا صندلی نزدیک خودشون…
چانیول طوری با نیش خند حرکات بکو زیرنظر داشت که انگار لذت بخش ترین فیلم عمرشو تماشا میکنه.
– حالا اگه خیالت راحت شد بشین رو هرکدوم از صندلیا که دوست داری؟
طرز نگاه بک کم کم از ترس به تعجب تغییر حالت میداد و درهر حال برای چان دیدنی بود..
– میگم چرا اینجا انقدر خلوته؟ ما که هنوز شام نخوردیم
چان با لبخند شماره ای رو گرفت وبه بکهیون زل زد
– سلام شامی که سفارش دادمو بیارین…ممنون
گوشی شو تو جیبش گذاشت و طبق عادتش صندلی شو برداشت و نزدیک بک نشست..
– فهمیدم تو اون شلوغی راحت نبودی..اینجا بجز خودمون دوتا کسی نیست…دوست داری؟
دوباره لمسای گرم چان باعث میشد بک بیشتر تو خودش فرو بره…بازوشو دور گردن بک انداخت و بدنشو به خودش چسبوند..
– گفته بودم وقتی خجالتی میشی دوست دارم چیکارت کنم؟
بک با حسی از شرمندگی و دلتنگی واسه یه نفر که دیگه براش عشق ممنوعه بود سرشو پایین انداخت..حسی که چان اونو به حساب خجالتش میزاشت..
دوتا پیشخدمت غذاها و نوشیدنی های زیادی رو میز چیدن و بعد از رفتن شون بک با حیرت پرسید
– این همه رو تو میخوای بخوری؟
چان مشغول تیکه کردن گوشت برای بک بود که با شیطنت گفت
– امشب باید خیلی خوب غذا بخوری تا واس بعد انرژی کم نیاری
– مگه قراره کشتی بگیرم؟
– آره اونم با رقیب سرسختی مثل من…
حال و حوصله بحث کردنای قدیمی رو باهاش نداشت..هرچند دقیقه به خودش گوشزد میکرد که باید باهاش نرم تر رفتار کنه…هرچی باشه بهش قول داده بود تمام و کمال مال اون باشه…
چان بعد از چیدن همه غذاها و نوشیدنی ها تو دسترس بک کنارش نشست..با ذوق و شوق حرف دلشو زد
– امشب شب ماست بکهیون..دیدی گفتم بالاخره مال هم میشیم؟!
بک با بی حوصلگی همونطور که با غذاش بازی میکرد زیرلب گفت
– تو فقط به اون کار فکر میکنی…یعنی اگه همچی چیزی اتفاق نیوفته ما بهم تعلق نداریم درسته؟
چان از جوابش شوکه شد..بزور لبخند کوتاهی زد
– معلومه که نه…منظورم اینه با اینکار رابطه مون محکم تر میشه…تو قلبتو بهم دادی و این ازهمه چیز واسم مهم تر
کمی از موهای شرابی و بلند بکو بهم ریخت و بهش لبخند زد
بک تو تموم مدت خوردن شام و هم صحبتی با چان به این فکر میکرد که دیگه قلبی نداره که بهش بده…اون یه قلب تو زندگیش داشت و الان پیش یکی دیگه بود…
بعد از خوردن شام لذیذی که بیشتر زحمت خوردنشو چان کشید دستاشو دور کمر بک حلقه کرد و به سینه ش چسبوند
– امشب خیلی ساکتی خرگوش س/..ک…سیم…از من که دلخور نیستی؟
بکهیون به ارومی سرشو رو سینه ش تکون داد..حق باچان بود..اون چند ساعت انرژیش از صد به یک تحلیل رفته بود..مخصوصا وقتی که چان بیشتر از روزای دیگه از مال هم شدن و این حرفا تو گوشش میگفت
دستای چان به آرومی از کمرش پایین تر میرفت و به جاهای حساسی میرسید..بک لرزشی کرد نمیخواست دستی بجز
اون کسی که دیگه تلاش میکرد اسمشو به یادش نیاره به بدنش بخوره…اما ناچار بود …برای نجات همون شخص
اونجا بود و راه فراری نداشت…دست چان که هرلحظه داغتر میشد زیر کمر شلوار جین بک رفت و باسن شو لمس
کرد..بو/سه ای به موهاش زد و باسن بکو بیشتر چنگ زد…صداش کلفت تر و شه/وتی تر از قبل شده بود…
– دوست داری ؟
بک تموم تلاششو میکرد کوچیکترین صدایی ازش بیرون نیاد…انگشت وسط چان کم کم داشت راهشو به جایی که نباید پیدا میکرد و چیزی تو پایین تنه ش غیرعادی میشد…بک قبل ازاینکه حال چان خراب تر شه تکیه شو ازش برداشت
– م..میشه بقیه شو تو خونه انجام بدیم؟ اینجا یکم…
گرچه هیچ قصدی برای ادامه ش نداشت ولی میدونست هرکاری بگه چانیول رد نمیکنه..با نگرانی به صورت رنگ پریده بک نگاه کرد
– چی شد؟ درد داشتی؟ من که هنوز کاری نکردم عزیزم
– نه…یعنی …یکم استرس دارم..
چانیول نزدیکتر رفت و چونه باریکشو کمی تکون داد..نیش خند شیطون و موهای مشکی ای که به بالای سرش حالت گرفته بود فضا رو هات تر از همیشه میکرد..
– بهش عادت میکنی جوجو…نترس من کارمو بلدم…
لبای نازک شو با خجالت گاز گرفت که دوباره هوس گاز گرفتن شونو به جون چان انداخت..
– بخاطرهمین امشب میریم هتل تا از فضای خونه دور باشی؟
– هتل؟
صدای زنگ گوشی چانیول اجازه نداد جواب بکو بده…با دیدن اسم رو صفحه کمی مکث کرد و زبون شو تو دهنش چرخوند…وقتی نگاه بکهیونو رو خودش دید رو حالت بلند گو گذاشت و جواب داد..
– سلام پسر خوب چه عجب یادی از ما کردی!
– شب بخیر پارک چانیول
با شنیدن صدای پشت خط قلب کوچیک بک تو یه لحظه فرو ریخت…رنگش مثل گچ شد و دستش از لبه میز پایین افتاد…
– میخواستم بابت کارایی که کردی ازت تشکر کنم…
اون لعنتی هنوزم جرات میکرد با اون لحن جذاب حرف بزنه…گلوی بک با بغضایی که مکررا فرو میخورد بالا پایین میشد.
ضربان قلبش با هر کلمه ای که سهون به زبون میاورد تو سینه ش میکوبید…این بار اون بود که به سمت چان متمایل شده بود..دلش میخواست همونجا گوشی رو از دست می قاپید و باهاش حرف میزد…
با اشک های دلتنگی که تو چشماش زندانی کرده بود بهش میگفت که چقدر هنوزم ثانیه به ثانیه به فکرشه…
چان با نگاهی پیروزمندانه به بک که مثل مجسمه گچی به گوشی خیره بود نیم نگاهی کرد
– خواهش میکنم…کاری بود که از دستم برمیومد…با هیئت مدیره دانشگاه صحبت کردم ..بهشون توضیح دادم که تو ریگی تو کفشت نیست..
با دلهره و هیجان منتظر جمله بعدی سهون…تواون شرایط خیلی نمیفهمید چه جملاتی رد و بدل میشه..صداش…فقط صداش کافی بود تا روحشو از این دنیا جدا کنه..
– ……. ممنون پارک چانیول…
به لحن صداش نمیومد که به زور از چان تشکر کنه..اون هیچ وقت اهل دروغ نبود..اما خیلی ام شور و شوقی تو
صداش حس نمیشد…سرد و یخی بود…درست مثل لحن همیشگیه کای…اما بازم برای ذوب کردن دل بک کافی بود..
– گفتم که کاری نکردم…امیدوارم دیگه مشکلی پیش نیاد اوه سهون…
– منم همینطور…
بک میخواست خیزی به جلو برداره تا مانع تموم شدن تماس بشه اما سرجاش خشکش زد..هنوز از از شنیدن صداش سیر نشده بود…این خیلی بی رحمانه بود ..درست وقتی که خودشو شکنجه میکرد اسمشو به یاد نیاره خودش پا پیش میزاشت..
چان بعد از خدافظی کوتاهی تماسو قطع کرد..خوب حال بک و شونه های لرزون شو زیرنظر داشت..غیرممکن بود
کوچیکترین تغییری تو چشمای ترسیده شو نفهمه..از جاش بلند شد..درست مقابل بک خم شد و چونه شو به سمت صورت مردونه ش بالا گرفت..
چشماش این بار بی مهابا نمیخندید…لباش نیش خند چند دقیقه پیشو نداشت..بکهیون پشت چشمای درشتش غرور
جریحه داری رو دید…اون واقعا جذاب و خوشتیپ بود اما نه جوری که بکهیون واسش ضعف کنه…
– دیدی دروغ نمیگفتم؟
بکهیون فقط با چشمای سرخش نگاش کرد..هنوزم اون صدا تو سرش بود..طبیعی بود که فقط صورت چانو ببینه و متوجه حرفاش نشه..
– دیدی بخاطرت چیکار کردم؟؟ واس رقیبم …اوه سهون….کاری کردم که دوباره به زندگی برگرده…کاری کردم که از پا نیوفته و شکست نخوره…
آوردن اسم سهون به تنهایی کافی بود تا فکر بکهیون به زمان حال برگرده…بغض هرچی بیشتر به گلوش فشار میاورد و چانیول چونه شو رها نمیکرد…خوب تو چشمای بک خیره شد
– یه قولی بهم بده…
-…………
– میخوام بهم قول بدی هرروز…هرشب….هروقت که باهم تنها شدی بهم بگی که مال منی…
بکهیون این بار چشم ازش برنداشت…به ارومی سرشو تکون داد…اون تصمیمو تواون لحظه نگرفته بود…وقتش رسیده بود که به قولش به چان عمل کنه
– باشه قول میدم…
صداش از ته چاه درمیومد ولی چان انقدر گوشاشو تیز کرده بود که خوب بشنوه…خیلی خوب حالا بگو..
حلقه اشکی که تو چشمای زیباش نشسته بود خیلی زود به پایین سرازیر شد..زود پاکش کرد تا چان شاهدش نباشه..
چان بازوهای کم جون شو گرفت و با قدرت از صندلی بلندش کرد..
– بگو…الان بیشتر از هرموقع دیگه ای به شنیدنش نیاز دارم
بکهیون با دیدن جدیتی که تو نگاه چان بود به زبون اومد
– من….من مال توام
– بازم بگو….بلندتر…
بغض بک حالا بیشتر تو صداش راه پیدا کرد
– م…من دیگه میخوام مال تو باشم چانیول…
صدای رعدو برق و نوری که تو اسمون زده شد فضا رو بارونی تر از قبل کرد…بکهیونو محکم بین بازوهاش کشید و تو حصار آغوشش گرفت…بو/سه های عمیق و زیادی به سر و گوشش زد و همزمان به قطراتی که هرلحظه تندتر به سقف بالاسرشون میخورد اروم گفت
– نگران هیچی نباش بک…از امشب ما مال همیم و هیچکس نمیتونه بهت چپ نگاه کنه…حاظرم تا آخر عمر بپرستمت عشقم…
اشکای بکهیون تو آغوش گرم چانیول چکه میکرد.. از ترس اینکه طاقت نیاره سرقولش با چان بمونه دستاشو دور چان پیچید و عطر آرامشو تو مشامش پر کرد…
………………………………………………….

یکم از شونه ها و موهای خوش حالت شو که بخاطر بارون خیس شده بود پاک کرد..حال جسمیش بخاطر سرکوب کردن
مداوم نیازش رو اعصابشم تاثیر گذاشته بود…بمحض وارد شدن به سالن خونه پالتوشو جایی پرت کرد…کریس جلوی تلوزیون بود که با دیدن کای از جاش بلند شد…
– سلام…چه زود برگشتی…لوهان میگفت امشب نمیای
سعی کرد اخم شو که بعد از بحث با جیون رو صورتش بود کمتر کنه…خیلی حوصله نداشت حرفشو بپیجونه یه راست رفت سر اصل مطلب
– کجاست پس؟ لوهانو میگم
گوشه لبای کریس کشیده شد..
– یعنی ما اینجا کشکیم دیگه…اینهمه راهو برگشتی تا فقط بپرسی کجاست؟
کای حال یکی به دو باهاشو نداشت..همین که برخلاف تصورش لوهان و کریس کنارهم نبودن خیالشو راحت کرد…کریس حرفشو ادامه داد
– بعد شام با نانا رفتن بالا…من یکم کار داشتم حواسم پرت شد…فکر کنم خوابیدن دیگه…
– خوبه..فکر کردم تا الان مخشو ریختی تو فرغون..
نیش خند کریس گشاد تر شد..
– هه نترس من از بر زدن دو/ست پسر دیگران حال نمیکنم..
خیلی آروم چند بار به صورت کریس ضربه زد…نه خیلی با خشونت اما به دور از لحن دوستانه تو چشماش خیره شد
– من هیچوقت نمیتونم مثل تو با یه پسر دیگه عین خودم رابطه داشته باشم…اینو خوب تو گوشت فرو کن
– ولی لوهان با بقیه فرق داره….خودتم اینو میدونی.
جمله کریس به حدی ناگهانی و درست بود که کایو وادار به مکث کرد…ابروشو کمی بالا داد
– بهرحال اونم یه پسره…از طرفی من جیونو دارم که حاظره برام بمیره…دیگه نبینم درباره منو لوهان نمک بپرونی…
خودشم از جملات بی اساس و دروغی که زد حالش بهم میخورد…مسلما قبول داشت که لوهان با بقیه یه فرقایی داره و جیونم مثل قبل نبود..
ضربه ای به شونه ش زد و ازش دور شد
– شب خوش
کریس به رفتن کای نگاه کرد و باخودش تکرار کرد
– دوسش داری فقط نمیخوای قبول کنی….درست عین خودم وقتی که فرشته مو دیدم….

وقتی که کای در اتاقشو باز کرد هیچ تصوری از اینکه کی میتونه اون تو باشه نداشت…با شنیدن صداهایی از حموم دستش رو دستگیره در موند..به ارومی درو بست و به سمت صدا رفت…
خوشبختانه در حموم تا حدی باز بود و بخوبی دوتا فرشته کوچولو رو تو رختکن دید…لوهان حوله سفیدی پوشیده بود و با لبخند خوشگلی تو صورتش لباسای نانا رو تنش میکرد و باهاش شعر بچگونه ای میخوند

” بابا جونم تپله … مثل یه خرس میخوره…هام هام هام
وقتی کلمه های آخرو میخوند دستاشو مثل چنگال خرس کرد و و به نانا حمله کرد…
” مامان جونم باریکه…چشماش مثل آهوعه…دست دست دست
دستای کوچولوی نانا رو تو دستاش گرفت و با حالتی بچگونه دست زد…
برای لحظاتی کوتاه کای محو کارای هردوشون بود…به اینکه چطور آزاد و سرخوش از زندگی لذت میبردن..حتی یه لحظه دلش خواست با اونا همراهی کنه و بدون هیچ استرسی بخنده…این بار اما لبخند لوهان نه نفرت انگیز بود نه طوری که حرص کایو درآره…تو دوکلمه دلنشین و آرامش بخش بود…
– نی نی خرسیه تپل دست میزنه….عه عمو کای اونجاست..
لوهان با دیدن کای جلوی در نانا رو بغل کرد و زود بیرون اومد…با دستپاچگی دخترکو مقابل چشمای کای رو زمین گذاشت
– ببخشید نفهمیدم کی اومدی…ا..الان منو نانا میریم تا عمو کای بتونه استراحت کنه…
موهای بلند و خیسشو یه بار دیگه با حوله خشک میکرد درحالیکه از خیره شدنای پیوسته کای تعجب کرد..
بعد از اینکه بخوبی لباسا و موهاشو مرتب کرد دست نانا رو گرفت و کمی به جلو بردتش
– راستش امروز با نانا قرار گذاشتیم که وقتی دیدمت یه چیزی بهت بگه
دکمه های بالایی لباس مشکی شو با بی حوصلگی باز میکرد…با نگاه جذابی که به تلخی میزد به لوهان خیره شد..حداقل
از این خوشحال بود که این بار لبخند لوهان جلوش محو نشد..شایدم بخاطر اون فسقلی مزاحم بود..
نانا با کمی ترس جلورفت و به کای که خیلی ازش بالاتر بود نگاه کرد
– عمو….
لوهان با لبخند مهربون و حمایتگری خم شد و دستشو رو شونه های کوچیک نانا گذاشت..
– بگو عزیزم..خجالت نکش..عمو داره گوش میده..
لبای سرخ و کوچولوش از خجالت و شرم تو لپاش فرو رفته بود…وقتی حرف زدنشو مشکل دید با پاپیون رو لباسش ور رفت..
— عمو نانا میخواد بخاطر اون حرفایی که دیروز بهت زده معذرت خواهی کنه مگه نه؟
سرشو زود تکون داد … انگار حتی اون بچه ام نمیتونست با نگاهای خیره و کشنده کای روبرو بشه…
– خب که چی؟
لوهان با حالتی شوکه شده به کای که هنوزم نقاب سنگیشو به چهره داشت نگاه کرد..
– کای اون خیلی بچه س…وقتی داره ازت معذرت خواهی میکنه یه چیزی بگو خیالش راحت شه..
دستشو تو جیب شلوار مشکی و تنگش گذاشت..
– عه…خوبه روانشناس کودکم بودی و نمیدونستیم؟!
لوهان با صدای خیلی آرومی گفت
– حداقل تو این مورد باهام لجبازی نکن…اون خیلی پاک و معصومه هرچی بگی باورش میشه
کای با خودش فکر کرد
” درست مثل تو “
وقتی چشمای لوهانو دید که چطور ازش ناامید شدن و با ناراحتی به نانا نگاه کردن از کارش پشیمون شد…اه لعنتی اون
همیشه انقدر زیاده روی میکرد که کارو خراب تر میکرد طوری که خودش مجبور به فحش کاری خودش میشد..
لباشو با کلافگی بهم فشار داد…خیلی با خودش کلنجار رفت تا ااون کارو نکنه اما بالاخره دلو به دریا زد ..دوست نداشت بیشتر از اون ناراحتی لوهانو ببینه
جلوی نانا رو زمین زانو زد و کمی چشماشو بست تا بتونه به اعصابش مسلط باشه..اون تا حالا با یه بچه کوچیکترین حرفی نزده بود و واقعا نمیدونست چطوری باهاش ارتباط برقرار کنه…
انگشت اشاره شو با تهدید جلوش گرفت
– ببین بچه…
نانا با دیدن چشمای بی حس و نگاه سردش کمی ترسید..
– من مثل این عمو لوهانت نیستم الکی لوست کنم…اون باباتم که مخش تعطیله…بس اگه میخوای همین الان از خونه پرتت نکنم بیرون دیگه بهم زبون درازی نمیکنی …بگو خب
لبای غنچه نانا رفته رفته حالت بغض میگرفت و چشماش پر اشک شد..
– کااای…یکم ارومتر..
– حرف نباشه…
نمیدونست که لحن سرد و دستوریش جلو دختر بچه بی گناهی مثل اون اصلا جواب نمیده..دوباره رو کرد به نانا…
– از فردا هرچی بهت گفتم میگی چشم وگرنه …
جمله به ظاهر تهدید آمیز کای که مثل اکثر اوقات هیچ نیتی پشتش نبود با ترکیدن بغض دخترکوچولو ناتموم موند..
انقدر از حرفای کای ترسیده بود که با لبای آویزون و چشمای اشکیش خودشو پشت لوهان قایم کرد…
– کااای…اون دلش خیلی کوچیکه نباید اینطوری باهاش حرف میزدی
لوهان کنارش نشست و جثه کوچولوشو تو بغل گرفت..نباید میزاشت صدای گریه های معصومش تا پایین میرسید و احیانا
یه بحث حسابی بین کریس و کای راه میوفتاد…وای که چقدر احمق بود که تو اون موقعیت بازم به فکر کای بود..
– هییس…اروم باش عروسکم…عمو داشت باهات شوخی میکرد..
با گوشه چشم اخمی به کای کرد که حتی خودشم از واکنش احتمالی کای ترسید…اما کای این بار مات و مبهوت به نانا که
موهاش توسط لوهان نوازش میشد و صدای گریه هاش تو سینه لو خفه میشد نگاه کرد…اون اصلا هیچ قصدی ازاون کار
نداشت..
از اعماق قلبش مطمئن بود که بازم اون حرفارو برای ترسوندن دیگران از خودش زده…دستش که کنار بدنش خشک شده
بود رو بالا آورد..جلوی لوهانه حیرت زده بازوی نانا رو گرفت..
– هی….بسه…
لحن آروم صداش چیزی جز پشیمونی و ناراحتی با خودش نداشت..یاد روزایی میوفتاد که چطور بین دعواهای پدر
و مادرش چیزی جز ترس و کتک نصیبش نمیشد…وقتی کسی نبود تا با یه آغوش ساده آرومش کنه و بهش گرمایی رو بده که بهش شدیدا نیاز داشت.
کای با دیدن نانا دیگه نمیخواست کسی دیگه اون حسارو تجربه کنه..مخصوصا وقتی که باعث اون ترس و گریه ها خودش بود.
.نانا از بغل لوهان تکون نمیخورد اما وقتی دستای بزرگ کای و فشارشو رو بازوش حس کرد درحالیکه فین فین میکرد بهش نگاه کرد..
– نانا من….من….داشتم باهات شوخی میکردم…
پشت دست کوچولوشو رو چشمای خیسش کشید..لوهان با تردید بهش نگاه میکرد درحالیکه نمیدونست دلیل تغییر ناگهانی رفتار کای چی بود..
با کمی مکث جلوتر رفت و دستشو آروم رو موهاش کشید…تو نگاش هیچ حسی نداشت اما حداقل دیگه اون هیولای ترسناک نبود
– خواستم….خواستم فقط….الکی بترسونمت بعدش باهم بخندیم…
با سرآستینش چشم دیگه شو پاک کرد…با بغض بانمکی گفت
– مثل کارتون هیولای بچه ها؟
کای تازه فهمید بچه ها چقدر میتونن پاک و زود باور باشن..
– آره…عین همون…
مچ دستشو آروم گرفت و از حصار امنیت لوهان بیرون برد…یه نیروی درونی بهش میگفت که اون حسو این بار
امتحانش کنه…اون احساس جدیدی که میتونه برای اطرافیانش امنیتو هدیه کنه نه تهدید و ترسو…بدش نمیومد اونو رو
نانا امتحان کنه…حداقل یه بارش ضرر نداشت..
– اسم عروسکت چی بود؟
– جسیکا…
هنوزم یکم از کای میترسید ولی حرف زدن درباره چیزایی که دوست حواسشو حسابی پرت کرد..کای جلوی چشمای
ناباور لوهان بغلش کرد و وایساد
– اگه قول بدی دیگه گریه نکنی یه عروسک خوشگل مثل جسیکا برات میخرم
نانا که تا اون لحظه روش نمیشد بهش نگاه کنه با هیجان و چشمای خیس به کای خیره شد
– از اوناییکه میر/قصن و آهنج میخونن دامن پف پفی دارن؟
نگاه جدی و بی احساس کای با دیدن شور و شوق چشمای درشت و خوشگلش کم کم گرم میشد
– اره…یه روز میریم بیرون هرچندتا خواستی عروسک میخرم برات…
– آخ جووون…عمو لوهانم ببریم؟
نگاه کای رو لوهان قفل شد که با دیدن خنده های نانا لبخند خوشگلی زده بود…
– آ…آره اگه بخواد میبریمش…
– مررررررررررسی عموووو
دستاشو محکم دور گردن کای برد و از خوشحالی تو بغلش واینمیساد
– ببینم اینجا چه خبره؟
نانا با دیدن پدرش که کم کم به سمت شون میومد باخوشحالی داد زد
– بابا عموکای میخواد یه عااالمه برام علوسک بخره
کریس به ارومی ولی با جدیت گفت
– نه همون یدونه که داری کافیه دخترم…مگه بابایی نگفت هرچی خواستی به خودم بگو؟؟
– بابااااایی…
کای با جدیت ابروهاشو بالا برد و رو به کریس گفت
تو کاریت نباشه خودم میخوام بخرم براش
نانا کم مونده بود این باربخاطر کریس گریه کنه که لوهان پیش قدم شد. بازوی کریسو گرفت و روبهش گفت
خواهش میکنم فقط ایندفعه …
کریس با دیدن لوهان سری تکون داد و اوکی داد.. اما چشمای کای هنوزم رو دست لوهان که بازوی کریسو لمس میکرد قفل شده بود…دیگه داشت باورش میشد که احساسش به لو با چیزی که حمایت هیونگ از برادر کوچیکش تصور میکرد فرق داشت. اونشب حتی دلش میخواست به لوهان گوشزد کنه که دیگه با حوله و سینه باز جلوی کریس نیاد که وقتی اونو دید که باخستگی رو تخت خوابش برده بود از کارش صرف نظر کرد.

IMG_20161130_230940_1

قرار بود این قسمت خیییلی زودتر اپ شه واقعا دلم نمیخواست این همه وقفه داشته باشم و ازتون دور بمونم عررررر

هرنویسنده دیگه ای بود و چهارماه فیک شو اپ نمیکرد شاید پشیمون میشد از ادامه کار چون دیگه امیدی نداشت

ولی وقتی خیلیااااتون تو این چندماه هرشب و هرروز بهم امید میدادید که هنوزم منتظر میمونید و تنهام نمیزارید انگیزه و حس نابی بهم میداد که تصمیم میگرفتم با عشق و علاقه بیشتری داستانو بنویسم، خیلییییی دوستون دارم. ببخشید اگه صحنه های هیجانی یا حساس این قسمت کم بود، قسمتای بعد منتظر هونهان های بیشتری باشید. قول میدم دیگه دیر نشه. بووووس

 

56+

102 دیدگاه برای “Cold Embrace_EP 51

  1. با ناباوريه تمام……ميرم بخونمش

    2+
  2. هوراااااا طلسم شکسته شد

    0
  3. تمام این51قسمت می خواستم کایلو و چانبک بشه ولی پس سهون چی؟:'(
    مرسی ک آپ کردی قسمت بعد رو لطفا زودتر بزار♥

    0
  4. جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif باورم نمیشه برگشتی و دارم میخونمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    چرا انقد خوب مینویسی >؟؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    به هر کی داستانو معرفی میکنم میگم مواظب باش درگیر میشی با داستان http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_109.png مثل بقیه داستانا نیس حواست باشهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif
    مممنون که مینویسیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    1+
  5. بالاخرهههههههههههه
    دلم تنگ شده بود برا آغوش سرد میسی آجی

    0
  6. اصا باورم نمیشه آپ کردیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    دلم نمیاد بخونمش http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif خل شدم رف http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif

    0
  7. چقد هيجانزده شدم مرسي قسمتاي بعدي زودتر بذار لطفا

    0
  8. واییییییییی ???? خیلی منتظرت بودم اونییی
    عالی بود!
    دلم تنگ شده بود براش -_-
    اوه ماي گااااد
    کای متحول میشود!!!

    0
  9. چقد هيجانزده شدم قسمتاي بعدي زودتر بذار اطفا

    0
  10. واااایییییییی بالاخره گذاشتیش مرسی عزیزم برم بخونم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  11. واااييييييي سهون چقد بد موقع زنگ زدي http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif عالي بود مثه هميشه http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  12. ای جانممممم اغوش سرد مممنووون برگشتییییی
    خیلییییییی فوق العاده بود و مرسی زیاد بود کای چقدررر مغرور نمیخواد باور کنه عاشق لوهان
    با اینکه عاشق هونهانم ولی اینجااا هونهان ندوست http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif

    0
  13. فوق العاده بود
    دلم واس همشون تنگ شده بود کای سرددد مغرور
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif

    0
  14. وايييييي مرسي عالي بود بالاخره انتظار به سر رسيد

    0
  15. واقعا از این حال کای خوشم میمد یه جایی واقعا خودمم بغضم گرفته بود ، اه منم عین کای یه دلشوره بدی دارم ،لحن حرف زدنش با بک یه جوری بود که انگار خبر از رفتنش میده.کای‌ داره تاوان کار‌ پدر مادرشو میده ،تازه داره درک میکنه همه چیز رو با خورد کردن یک نفر نمیتونه بدست بیاره.اما ای کاش کای‌این حرف های کریس رو مثل یه تهدید همراش نگه داره‌که لوهان هم تا یک زمانی میتونه تحمل کنه ،و زمانی که چشم بازکنه ممکنه دیگه نباشش http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_16.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    وای مرسی مرسی ،هزاربار‌مرسی ،تنها فیکی که با گذشت ۴ماه از قسمت قبل صدها بار بگشتم و خوندمش و هر بار حس جدیدی بهم داده
    خسته نباشی ،مرسییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif
    حالا قسمت بعد کی میزاریhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_116.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif

    0
  16. نههههه هونهان نه من کايلو ميخوااااام خيليم ميخواااام.این کله خر(کای)داره کم کم آدم میشه فک کنم.چرا خبری از سوهو ني.کريس ببينتش عاشقش میشه مگه نه.وای نانا رو خیلی دوسسسسس ياده دختر خالم ميوفتم.با چانبکش کم کم دگ داشت اشکم در ميومد.خیلی سخته

    0
  17. هی وای من عالیییی بود بی نظیییرhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    خیلی‌منتظر این قسمت بودم..و البته کم مختو نخورم اجیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif
    مرسی که آپ کردی،واقعا این فیک یه نیرویی داره که آدمو به سمت خودش میکشه…من که به شخصه دیوونه ی قلمتمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gifبازم میگم ممنون عالی بود

    0
  18. وااای بالاخره آپ شد
    بکم به لوهان گفت نازگل عقدم درومد http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gifبعد 4 ماه خعلی منتظر خوندن این تیکه بودم خخخخخ
    آجی عالی بود مثه همیشه خعلی خوب بود عرعرعرعرعرعرعرعرعرعرعرعرعرعر خعلی ذوق دارم اصن نمیتونم هضم کنم
    بک بکم خعلی بد با چانش رفتار میکنه خو دلم چان میشکنه ولی حقشه اولش که میخوندم اصن یادم نبود که نانا کیه بعدش یادم اومد بچه ی دوست کای که اونم یادم نبود کریسه فک میکنردم شیوون سوجوعه ولی خوب خودت خعلی قشنگ یاداوریش کردی
    آجی هونهان نه هونهان ندوز http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gifکایلو بدوز کایلو بنویس تیری خیدا ♥♥♥♥♥
    ممنون آجی http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    0
  19. آجی کایلوhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gif
    قسمت بعدیم زود آپ کن دیگا تیری خیداhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_125.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_25.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif

    0
  20. هاها!
    بلاخره؟!
    چی میتونم بگم!!!!
    نقطه قوت؟!
    دلم ضعف رفت! این کای با تمام بدخلقی هاش شیرینه. حداقل…..رفتار لوهان با کایه که با تمام بدخلقی هاش اونقدرام آزار دهنده جلوه نمیکنه! اگه لوهانم مثل بقیه شخصیت ها یکم غرغر میکرد ممکن بود اعصاب ما ها از اینم خط خطی تر بشه!
    اما خبببببب….لولو یه کاری میکنه آدم فک کنه خوب بودن با آدما چقدر قشنگه!
    بلاخره خوب بودن با آدما باعث میشه اونام خوب شن!
    به شخصه از تصمیم عاقلانه بکهیون حمایت میکنم :)))
    اما سهون….من که نمیدونم چه خوابی براش دیدین نویسنده ی خبره جان….اما ترجیح واقعا با اینکه اگه قراره لوهان با یکی از کای جدا شه….این فرد سهون باشه نه مینو :||||
    بی شخصیت چطور به خودش اجازه داد به لولوی معصوم اون حرفارو بزنه.
    از نظر من نقطه ای که باعث جذب بیشتر آدما میشه…..همین کشمکش های درونی کای با خودشه.
    و چقدر اون پارتش منو تحت تاثیر قرار داد….جایی که کای با تمام وجودش خواستار موندن لوهان در کنارش بود و میخواست شامشو با وجود اون بخوره! آنقدر حساس بود که منم ناگهان خلا یی که کای حسش میکرد رو حس کردم.کای خودشو به نفهمی میزنه اما واقعا برای اینکه مثل یه آدم بتونه زندگی کنه به فرشته ی کوچکش احتیاج داره….ولی آدم تا از دست نده به دست نمیاره!
    اون پارتی که کابوس لوهانو دید من با خودم هم ذوق کردم هم دلم کباب شد…..تمام اون مدت لوهان کابوس جدا شدن از کارو مید حالا نوبت اونه که این حس رو تجربه کنه….کای هیچ وقت نترسیده اما الان واقعا باید معنای ترسو بفهمه تا ارزش لو هم درک کنه….
    جیووووووونننننننننن! ای افعیه نابکار و بی خرد! تو را از بودن کنار کای منع میکنم! سزای کارت هم زیر شدن توسط لیموزین کای! اححححح دختره ی رو مخ…..به جهنم که قرار کوفتی میزاری! من امیدوارم کای باهاش یبار دیگه باشه تا بفهمه کسی که هرزس کیه! وقتی که هیچ لذتی باهاش تجربه نکته میفهمه تن پاک لوهان یعنی چی! حالا هر چقدرم کای نیازمند یه رابطه باشه بازم میفهمه این یارو به معصومی کسی که داره نیست!
    اون جایی که کای با نانا کوچولو حرف میزد درست شبیه رفتارای داداش اینجانب با بچه هاست :D.
    درکش اصلا سخت نیست! من که پیش خودم داشتم میخندیدم و به فلش بک های خودم میرسیدم!
    و بعد به این نتیجه رسیدم که کایی خیلیییییییییییییییییی خیلیییییییییی مهربونه! چون حداقل وقتی با نانا اون طوری حرف زد اخرش پشیمون شدو بغلش کرد! اما دریغ از مقداری پشیمونی در برادر اینجانب! خواننده های گرامی قدر این کایو بدونید توصیه میکنم D: http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_111.gif
    خیره شدن هاشم که منو به شخصه میلرزونه چه برسه به لوهان :(http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_118.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif

    0
  21. وااااییییی وقتی به قسمتای بعدی فکر میکنم گریم میگیره حس بدی دارم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif .حالا قسمت بعدی کیه ؟؟؟؟؟؟؟

    0
  22. واااي خيلييي زياد بودددد*___*
    بالاخره گذاشتي …

    0
  23. وای خدا واقعنی قسمت جدید آپ شده؟!
    خیلییییییییی خیلییییییییی عالییییییییییییی بود
    وایییییییی خیلی خوشحالم دلم برای فیک تنگ شده بود
    احساسات کای هنوزم ضد و نقیضه ولی کم کم داره روشن میشه فقط امیدوارم وقتی متوجه احساساتش میشه خیلی دیر نشده باشه
    در مورده چانبک نمیدونم چی بگم امیدوارم بکی یا به سهون برسه یا فراموشش کنه و دوباره به چانی علاقه‌مند بشه
    در هر صورت هر جوری که خودش خوشحاله باشه و دیگه ناراحت نباشه
    مرسیییییییی اجی مثل همیشه عالیییییییییییی بود
    خسته نباشیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  24. مثل همیشه عالی….
    ولی در حق چانیول دارع ظلم میشه به نظرم…بکهیون داره هم به خودش هم به چان بد میکنه.
    کایم که خوددرگیری داره. رفتارش با بچه هام قابل سنایشه اصن????????????
    لوهان برای اولین باز خشن وارد شد ایول????????????????????????
    امیدواریم زودتر اقازاده بفهمه لوهان رو دوست داره تا عین کریس نشه????????????????
    ????????????????????????????????????????????????????????

    0
  25. وای خدا واقعنی قسمت جدید آپ شده؟!
    خیلییییییییی خیلییییییییی عالییییییییییییی بود
    وایییییییی خیلی خوشحالم دلم برای فیک تنگ شده بود
    احساسات کای هنوزم ضد و نقیضه ولی کم کم داره روشن میشه فقط امیدوارم وقتی متوجه احساساتش میشه خیلی دیر نشده باشه
    در مورده چانبک نمیدونم چی بگم امیدوارم بکی یا به سهون برسه یا فراموشش کنه و دوباره به چانی علاقه‌مند بشه
    در هر صورت هر جوری که خودش خوشحاله باشه و دیگه ناراحت نباشه و سختی نکشه
    مرسیییییییی اجی مثل همیشه عالیییییییییییی بود
    خسته نباشیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  26. وااااای خدای من فوق العاده بوددددhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif این قسمت خیلی شیرین و دوس داشتنی بودhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif کااااای بالاااخره داره به خودش میااد باورم نمیشهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif چقدر بغض کرم واسه بک ینی میشه حس عمیقی به چان پیدا کنه؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_123.gif دلممممم خیلیییییییییییییی برای این فیکو شخصیاتاش تنگ شدههههه بوووود http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif برای سهون و هونهانه آغوش سردم دلم تنگ شده خیلیییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gifتوی قسمتای بعد منتظرشونمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif واااااااااااااااااااای این دختره بیش از حد رو مخمهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif نویسنده ی عزیزم…لطفااااااااا دیگه مارو منتظر نذار…بخدا دیگه تحمل ندارمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifبخاطر کایلوهم که شده زود زود آپ کن خواهش میکنم…تا حالا از هیچ نویسنده ای اینطوری نخواستم که زودتر بزاره ببین با من چه کردییییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif واقعا ببین !انقدر داستان و قلمت عالیه که با این وقفه ی طولانی هنوزم خواننده های زیادی دنبالش میکنن…http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif پس لطفا لطفاااااا شما هم این خواننده های چشم به راهو دیگههههه منتظر نذار…چشم؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif

    1+
  27. سلام خانوم خانوما
    توکه مارو کشتی تا اپ کردی.
    حداقل از این به بعد تند تند اپ کن حداقل هفته ای یه بار
    خواهش میکنمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    0
  28. واااهااااییییییییییی جییییییییغغغغغ باورم نمیشههههههههههhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    تموم شدن انتظار بعد از 4 ماه یه طرفhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    طولانی بودنش یه طرفhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    چانبک مومنتایی که برای اولین باره بود از خوندش خوشم میومد یه طرفhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    دیگه واقعن حس جدیده کایو کجای دلم بذارم؟؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    نامووووس این آغوشه سرده؟؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif
    این همون فیکه که از سردی کای استرس به ریدراشم متنقل میشد؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gif
    وواااایییییی که چقد شیرینههههه….عیییی خدااااhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif
    ینی باور کنم نفرینایی که کایو تو قسمتای اول میکردیم الان داره محقق میشه؟؟؟<http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif
    عیییی وااااییییی من چطوری امروز برم امتحان بدم؟!http://2kpopfanfiction.in<br />
/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif
    عشق لوهان به کای ازت ممنونم خیلی زحمت کشیدی بیبیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif
    قسمت بعدیو دیر عاپ نکنیااااhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_226.gif

    1+
  29. وااااى ممنون خيلى خيلى جاش خالى بود وآغوش سرد اولين فيكى بود كه من شروع به خوندنش كردم به خاطر همين خيلى برام خاصه اى كاش زود به زود تر آپ مى كردى و كاى و لوهان زود به هم مى رسيدن البته اميدارم به هم برسن بازم ممنون كه آپ كردى

    0
  30. یعنی سهون واقعا نمی خپاد هیچ کاری کنه جز تماشا این که بک خودش رو نابود میکنه؟
    کای امیدوارم دیگه به کارای احمقانش دست نزنه
    خیلی خوب بود ممنون

    1+
  31. عالی بوددددددددددد اصا لوهان هر کاری میکنه من گریم میاد با بچه شعر میخونه عر میزنم با بکی حرف میزنه عر میزنم وقتی با کایه که کلا دیگه میپوکم اونقد عر میزنم ؛ از بس این بشر معصومه http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    آجی نگو قسمت بعدی میره واسه چهار ماه دیگه :(
    اینجوری پیش بره تو سن پنجاه سالگیم شاید بتونم قسمت اخرشو بخونم:/ من دیگه طاقت ندارم:(
    با تشکرات فراوان به خاطر زحمات بی دریغ شما دوست عزیز :)

    1+
  32. وااااای خودایا عالی بود محشر بود خیلی قشنگ بود من واقعا نمیدونم چرا اینقدر این فیکو دوست دارم احساتشون کای لوهان همشون تو وجودم رخنه میکنه انگار همه این اتفاقات و احساسات برام اشناس و درکشون میکنم
    عالی بود واقعا خسته نباشی

    0
  33. aval az hame bayad begam k
    man hata yadam rafte az che esneckarbariie estefade mikardam.
    onidvaram hamin bashe.
    b ehtemale ziad hamin bude.
    va dovom in k
    JIqqqqqqqqqqqqqqqqqqqq
    vayyyyy belaxareeeee
    merciiiiiiiiiii
    mamnun k up kardi
    omidvaram zud zud up koni
    xaste nabashi golammmmmmmmmmmmm
    ????????????

    0
  34. بلاخره آپ شد.واقعا چقد انتظار بده.
    خوشحالم برگشتی????

    0
  35. اولا که خیلی عالی بود ممنون که وقت گذاشتی و نا امید نشدی و نا امیدمون نکردی
    من این اخریا کلا دیگه فکر میکردم نذاری ولی خب بعد چهار ماه ترکوندی مرسی خیلیم زیاد بود
    فکر کنم یه یک ساعتی طول کشید خوندنش
    به نظرم هیجان داستان اونجا بود که کای از خواب بیدار شد فک کرد لوهان رفته یا اونجایی که کای میخواست از نانا دلجویی کنه
    عاشق قسمت چانبکش شدم اون اخرش که بکهیون به چانیول گفت من مال توام یه جوری بود که انگار داشت از سهون دل میکند خیلی دوسش داشتم و همچنین عاشق چانیول بی تربیتم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif
    ولی بد جور زد تو ذوق لوهان لوهانم یه جوری رفتار میکرد انگار میخواد کلا بره من تا وقتی که برگشت خونه کای فکر میکردم کلا میخواد بره
    ممنون خیلی عالی بود http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  36. وای کاش بک بتونه چان رو برای همیشه به قلبش راه بده
    دلم برای سهون میسوزه ولی اونکه بک رو با اون شور و حرارت دوست نداره کاش بکم بفهمه که سهون اون رو به عنوان یک دوست. دوست داره نه عشقش
    طفلی چانhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif

    1+
  37. وای بالاخره گذاشتی از هیجان مردم خخخ

    0
  38. وای بالاخره گذاشتی دیدم کم مونده بود سکته کنم

    0
  39. ناموسا آپ کردی؟؟ 😐
    یا فتوشاپه:/

    0
  40. واوووو باورمنمیشه بالخره بعدازاون همه مدت دارم قسمت 51ومیخونم.
    چاااااانببببببکککککک می خوام.

    0
  41. مررررسی عرررر

    0
  42. وای این خیلی خوب بود ممنونم که اپش کردی

    0
  43. سلام عزیزم. مرسی. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    واقعا چقدر کای طفلکیه.. حتی بلد نیست که چطور احساساتش رو بروز بده و محبت کردن هم بلد نیست. و اینها تقصیر پدر و مادرشه.
    اونها کودکی کای رو نابود کردن و مانع رشد طبیعی عواطفش شدن.
    امیدوارم که در کنار این جمع بتونه باد بگیره چطور با عاطفه و محبت بشه.

    0
  44. واییییییی من که باورم نمیشه وقتی دیدم آپ کردی تا چند دقیقه تو هنگ بودم …….. اولش میخواستم کلی گله کنم برای دیر آپ کردنت اما وقتی دیدم اینقدر طولانی نوشته کلی خوشحال شدم ……. خیلی گلی آبجی جونم دلمم خیلی برات تنگیده بود ……. راستی آبجی من دلم برا بکیه شوخ تنگ شده میشه دوباره برگرده ؟

    0
  45. vay awli bud mesle hamishe
    bisabrane montazere edame
    mer30^^

    0
  46. واااااااااي بهيون خلي گناه داره!
    باورم نميشه!اون واقعا داره از خود گذشتگي ميكنه!
    اون بكهيون شادو خندوني كه هميشه با دلقك بازياشو هنده هاي بي سروتهش حال بقيه رو خوب ميكرد كاملا محو شده!
    اين بكهيون جديد خيلي گناه داره!خيلي تنهاهه!خيلي ضعيفه!دلم ميخواد سهون عاشقش بشه!باوجود اينكه چانبك شيپرم ولي دوست دارم سهون عاشقش بشه!عاشق اين بكهيون ضعيف!چانيول و لكهيون هيچ جوره بهم نميخورن!بكهيون عاشق يع پسر متواضع و مهربونه!پسر چهارشونه و قد بانري كه خيي با ارامش لبخند ميزنه مودبه و اين جنتلمنيش دل بكو ميبره!كسي كه هميشه به اكر بقيه است و سعي ميكنه سنجيده حرف بزنه و با حرفاي تند حال بقيه رو بهم نريزه!انا چان دقيقا نقطه مقابل سهونه!اون مغروره!همه چيزو توي پول ميبينه!اون همه چيزو توي پول ميبينه درحالي كه بكهيون تنها چيزي كه براش هيچ اهميتي نداره پوله!اون مدام با حرفاي نسمجيده و تندش حال بكو بد ميكنه!دوسش ندارم شخصيت چانو دوست ندارم!از ادماي اينجوري واقعا خوشم نمياد و خوب حس ميكنم كه بكهيونم از اين شخصيتا بدش مياد!چه برسه به اينكه يه بارم ازش شكست خورده!اه چانيول ولش كن!اين تنها چيزيه كه ميتونم بكم!التماس ميكنم ولش كن!خود چانيول ميدونه بك دوسش نداره!ميدونه بك عاشق سهونه اما ايا اينو هم ميفهمه كه وقتي ادم قلبشو به كس ديگه اي بده نمي تونه عاشق يه نفر ديگه بشه؟!چانيول!ولش كن!حتي اگه به سهون نرسه ولش كن و نزار عذاب بكشه!اين تنها چيزيه كه ارزو ميكنم!
    واي لوهانو كاي!اووووف!
    ميدوني وااااقعا نميدوم چي بگم!
    ميام بنويسم از دست كاي عصبانيم چون انقد با خودش لج ميكنه و عين ادم با خودش كنار نميادو انقد سگه بعد ثانيه بعد ياد زندگيشو بچگيشو سختيايي كه كشيده ميفتم با خودم ميگم تو كه حاي اون نيستي شايد هر كي جاي اون بود صد برابر بد ر ميشد!فقط ميتونم بگم لوهان لطفا حست به كاي از بين نره!ادامه بده!اين كله شقه ديوونه هر چه قدرم رواني باشه و لجباز بالاخره يه روز به اين نتيجه ميرسه كه دوستت داره وتو بااايد صبر كني تا اون روز!لطفا صبر كن!
    خخ نانا خيلي خوب بود!
    كريسم كه عالي مرسي از اينكه به ناموس مردم چش نداري خخخخ!
    اقا سوهو و جون ميون شبيه همن!يعني مريس يوهو رو ببينه چه واكنشي نسون ميده؟!
    اصلا ميبينتش؟!
    كاش ببينه!
    دلم برا كريس خيلي ميسوزه يه عاشق تنها و خيلي خيلي غمگينه كه فقط سعي ميكنه فكرشو از جون ميون پرت كنه و با خنده هاي الكي غم پشت پلكاشو بپوشونه!
    سهونم خيلي كناه داره!حقشه به لوهان برسه!واقعا دوسش دارم!خيييلي زياد!شايد بشه گفت تو اين داستان بعد از لوهان از سنون بيشتر از همه خوشم مياد بعدشم بك!تا اينجا كه اينجولي بوده!خخ
    سهون هيلي گناه داره!اصلا اقا اين خيلي جنتلمنو مهربونههههه بيا بكو بهش بده از فكر لولو هم بيرون بيارش!راحت هم كايلومون درست بشه هم بك بك به عشقوش برسه!
    وااااي خدا!
    يه نتيجه گيري كلي از اغوش سرد كردم:
    اهم اهم به نام خدا
    تو اين فيك همه بدبخت هستنو گوناه دارن!
    پايان!
    همين ديگه دستت درد نكنه اجي عزيززززززز خيلي خوب بودو زياد
    فقط جاااان هركي خودت دوس داري زود تر بزار!انتظار بسي سخت است!بسي سخت است!
    ????????????????????????????????

    0
  47. واااااااای جییییییییییغ بالاخره آپ شدhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif عالی بود آجی جونم. این کای نمیخواد دست از این دو دلی برداره آخه؟ آخرش میمیرم از خنگ بودنه این پسرهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif

    0
  48. واااااااای جییییییییییغ بالاخره آپ شدhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif عالی بود آجی جونم. این کای نمیخواد دست از این دو دلی برداره آخه؟ تصمیم بک خیلی درست بود به نظر من بعترین کار رو انجام داد

    0
  49. مرسی که اپ کردی ممنون

    0
  50. من خواننده جدیدم وبایدبگم خیلی فیکتو دوس داشتم و دارم!!درواقع باهش هرروز وهرشب زندگی کردم ومیکنم
    مررررسی که مینویسی واینکه قلمت جادوییه فراترازعالی
    ومن هونهان بودم بخاطراین فیک شدم کایلوبازبایدبرگردم هونهان؟؟؟
    خب اگه این فیک میشه هونهان بنده هم تابع!!!
    نمیدونم چطوری هیجان قسمت جدیدروبرات توصیف کنم!!!دخترعالی توhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    *فایتینیگ*

    0
  51. باوووووورررمممم نميشهههه دارممم درستتتت ميبينممممم؟؟؟؟
    اوه خداييييي منننن كايييي بجنببببي نزار از دست بره
    مسترسم وقتي كاي عشقششش رو بفهمه كه لوهان رفتههههه
    مرسييييي عزيززززممم

    1+
  52. مرررررررسی خیلی خیلی منتظر بودم بووووووووووس

    0
  53. مثل هميشه عالي بودhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifخيلي خيلي خيلي دلم برا اغوش تنكگ شده بود http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    چقدر اين قسمت خوب بود
    ولي واقعا دلم برا بك خيلي ميسوزهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif

    0
  54. بالاخره آپ شد ممنون آجی

    0
  55. عالی بود… ممنون که برگشتی الناز جون… منتظر قسمتای بعدی هستیم… لاو یوhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    0
  56. اخ دلمون تموم شد
    چقدرم هست
    لوهان کای چانبک دلم یه ذره شده بود به معنای واقعی
    خیـــــلیــــــے خوشالم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    0
  57. اصا تو شك رفتم من …….
    واقعا خوندم من اين فيكو ؟!؟ http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif
    هنوزم كه هنوزه باورم نميشه .. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif
    چقدر خوبه كه همه چيز داره كم كم جلوى چشماى كوره كاى شفاف ميشه .. بالاخره ببينه اين پسره عاشقو .. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    مرس بابته اين پارته خيلللللللللى طولانى .. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gif
    عاغا من پارتاى اينده هونهان نميخوام خو .. مگه كايلو چشه ؟!؟ به اين جذابى و خوبى .. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_44.gif

    0
  58. اونقدری برا این داستان فوق جذابت ذوق دارم که حد نداره لنتیییییی
    تا الانم بزور تحمل کردم ک نشده بود بخونم π_π
    چی میتونم بگم اخه ،،اینکه هرموقع کای اون حس گنگش بهش هجوم میاره دل منم قنج میره ،، اینکه دلم برا بکی شیطون خیلیی تنگ شده دوست دارم به حال الانش زار بزنم ،، هرموقه این کای میاد کنار لوهان ..نگاهش میکنه ..نگرانشه ..اصن هرچی میخام خودمو بکشم از ذوووق ،،اخه چرا اینقدر نفهمهههه :||| خداروشکر داره کم کم میفهمهههه :||
    حالا همه اینا یه طرف، کریس یه طرف اخه چقد خنگه من فداششش ،، من به کریسم امید دارم که یه جرقه ای تو دل کای روشن کنه البته روشن شده ،،شعله ورتر ش کنه ^O^ والا.. من اخر، سر کایلو ش جوون میدم به جوون خودم ،، اون صحنه اخرم که کای نانا رو بغل کرد خیلی احساسی و خوب بود همش هم بخاطر لوهانه ععررررررر 。^‿^。http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif
    دیگه دارم چرتو پرت میگم ،، عزیزم داستانت خیلی عالیهه خسته نباشی ،،خیلی دوست دارم یا بهتره بگم داریم که تند تند آپ کنی ولی خب هرکسی مشکلاتی داره ولی ازینکه بازم وقتتو میذاریو قلبای مارو میلرزونی مرسی واقعا ❤

    0
  59. دیروز صبح که پا شدم، انقد کار داشتم ک هول هولکی یه لقمه ی بزرگ گرفتم تا صبحانمو بخورم و به کارام برسم…
    مثل هر روز هم اومدم سر بزنم به اینجا تا ببینم کدوم داستان آپ شده…
    ته دلم یه چیزی میگفت که کایناز داستان رو گذاشته…
    ولی بعدش خنده ام گرفت و به توهماتم خندیدم…
    من بخند و پیج باز شو که یه لقمه چپوندم دهنمو و اومدم پایین تر…
    آغوش سرد قسمت 51…
    اول سرمو تکون دادم ک توهم زدم…
    بعد بیشتر دقت کردم…
    ولی وقتی لقمه پرید تو گلوم باورم شد ک خواب نمیبینم…
    نمیدونستم میخوام گریه کنم یا بخندم…
    فحش بدم یا دعات کنم…وولی گفتم بذار اول بخونمش بعد…
    کارام زیاد شد و مجبور شدم سیو کنم و بعدا بخونمش…
    وقتی وقت کردم و خوندمش فقط میخواستم خودکشی کنم..
    این قد واسه بک کباب بودم ک یادم رفت واسه لو غصه بخورم…
    تا قبل این دلم واسه چان میسوخت، تو همه ی فیک هایی ک خوندمم عاشقش بودم…
    ولی اینجا دوست دارم سر به تنش نباشه…
    دوست دارم لو هم زودتر بره یا گم و گور بشه ک این کای بچه پررو حساب کار دستش بیاد…
    کمم این ببک منو اذیت کن…
    یه وقت دیدی زد به سرم اومدم تو و کای جونت و اون چانیول گوش درازو خفه کردما…ا
    البته اول کلی شکایت داشتم که بهت غر بزنم و از این حرفها. ..
    اما الان فقظ میگم ایول کایناز جونممممم، دمت گرم…
    مثه همیشه عالیییییییی، فقط لطفا دیگ زیاد معطلمون نکننننننننن…..
    مرسی مرسی مرسی…
    عاشقتم خیلی زیااااااااددددددددد….

    0
  60. انقدر که من دنباله ادامه این فیک بودم کریستوف دنبال امریکا نیود واااییی اصلا محشرهمن جای لوهان بودم با کریس میرفتم والااا درستهزنگ لوهان عاشقه وکور اما دیگه خیلی زیادیه بد نیست یه خودی نشون بده

    0
  61. انگارهمه چی داره درست میشه …کای مهربون خیلی دوست داشتنیه ….لوهان باخوبیاش بلاخره کای سرکشو رام میکنه….این نانا ریزه میزه هم بدشیطونیه ……دسثت طلا بابت خط زیباتhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  62. وای انقد ذوق زده شدم که نگوhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif
    من برم بخونم خسته نباشیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  63. هیچوقتتتتتتتت هیچووووقققتتتت فکر ادامه ندادنشوووو نکن ???????????? من با حاله زارم با مریضی نشستم قسمت جدید خوندم
    هنوز باورم‌نمیشه اپ شده
    کایه عزیز قبول کن عاشق شدییییی،لوهان میره باز به غلط کردن میفتیا،چقد دلم برای بکهیون میسوزه،عزیزززززم چقد بک و سهون گناه دارن ???????????????? خسته نباشی،منتظر قسمتای بعذدی هستیم،هیچوقت فکر نکن دیه کسی حمایت نمیکنه اکه کسی نیومده و اصرار نکرده برا این نیست که دیگه نمیخواد فیکو اپ شه فقط شرایطتو درک میکنه چون توام مثه همه ماها کارو زندکی خودتو داری،امیدوارم کیفیت سایت مثه قبل بشه،زمانه اپای مشخص و فیکای قشنگو قوی

    0
  64. وایییییی مرسییییییی کِ آپ کردی. واقعا بدجور معتاد فیکت شدم قلمت خیلی خوبه هرچقدرم طولش بدی واسه اپ بازم منتظر میمونم
    کاشکی کای قبل اینکه دیر بشه به خودش بیاد عرررررر چقدر منتظر بودم واسه چانبک ????????????
    سهون ????????????

    0
  65. مرسی عزیزم

    0
  66. Jiiq bilkhre up shwd*_*
    Az shkhsiate vhan tu fic bdm miad:|
    Khshn khubew kln*-*
    Zuuud up knaaa
    MrCiiiwhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  67. Jiiq bilkhre up shwd*_*
    Az shkhsiate chan tu fic bdm miad:|
    Khshn khubew kln*-*
    Zuuud up knaaa

    0
  68. Vyyyy
    Uppp shd bilkhreeee
    Az shkhsiatw chan tu fic khoshm nmiad:|qbln khshn bud jazabash bishtr bud*-*
    Kailu momentAm niazmndmmm:|
    Vayyyy*-*
    Mrciii

    0
  69. واهاهااااااای!
    بالاخره آپ شد!
    خییبلییی مممننننووون
    مرسی که ادامش دادی!
    دلم براش تنگ شده بود.
    ممنونم!
    منتظر بعدیاش هم میمونمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif

    0
  70. وای عالی بود اصلا نمی تونم بگم چه حسی دارم فقط خیلی خیلی خوشحالم که اپ کردی من فردا امتحان ریاضی دارم بعدش نشستم دارم اغوش سرد می خونم و همش مامانمو می پیچونم مرسی اونی که اپ کردی دلم براش لک زده بود لطفا بقیشو زود اپ کن تا ما دق نکردیم ولی اینو بدون که اگه نویسنده ای اپ نکنه خواننده ها درکش میکنن و میدونن که کار داره بازم ممنون اونی مرسیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    0
  71. سلا م بالاخره اپ شد هورا ………………….. من چانبک شیپرم اقا ی کاری کن این چانیول عوض شه تا بک عاشقش بشه وسهون فراموش کنه و سهونم براش یکی پیدا کن این قدر این بک اشک ریخت من دیوانه شدم چانیم گناه داره …..
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    ممنون بابت قلمت عالی عالی

    2+
  72. برام فرقی نداره هونهان یا کایلو بشه
    منوفقط چانبک میخوام
    اونم عاشقونه
    نه این طور ک بک همش به فکر سهونه

    2+
  73. وااای چقد منتظر خوندن ادامه ی این فیک بودم ولی وقت نمیکردم ب سایت سر بزنم
    کاش بکهیون خرچی زودتر دوباره عاشق چانیول بشه
    ممنونم عزیزم مث همیشه عالی بودhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    1+
  74. wowwwwwwwww
    بالاخره انتظار به پایان رسید
    همون جور که انتظار میرفت عالی بود
    بیصبرانه منظر بقیشم
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_60.gif

    0
  75. خوش برگشتی عشقم????????????میدونستم خواننده هاتو ناامید نمی کنی ????????????آی لاو یوووو
    در مورد کای یه مقدار عجیبه ها.چطور می تونه وقتی چند بار با لوهان رابطه جن.سی برقرار کرده به این باور باشه که برادرانه دوسش داره؟
    من چانبک دوس دارم.سهون????????????
    بی صبرانه در انتظار قسمت بعدمممم

    0
    • اون دوتا روابطی که داشته توحالت مس.تی و یکیشم دیوونگی بود، که البته خود لوهانم پیش قدم شد

      0
  76. wow http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gifبالاخره اپش کردی از تابستون تا حالا منتظرم تقریبا اواخر تابستون شروع کردم امید نداشتم بزاری ولی جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifگذاشتیش میییییییییسیییییییییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif این قسمتم مثل قبلیا عالی بود بی صبرانه منتظر بعدی هستم خسته نباشیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifفایتینگhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif

    0
  77. وااای بالاخره اومدی????نمیدونی تو این چند وقت به همه ی دوستام میگفتم اگه جایی دیدن که آغوش سرد رو کامل گذاشتن بهم بگن????????????فک کردم تو تلگرام گذاشتیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    تروخدا زودتر ادامشو بزارhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    چانبکشم زیاد باشه پلیز????????????http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif

    2+
  78. وای عرررررررررر………بالاخره آپیدی جیگرررر
    آخی کای عزیزم خوددرگیری هات شروع شده آرهههههه؟بخور نوش جونت…..نفرینای منه داری میخوریی
    چانبک هم ریل باشد پلیییییز……
    دستت طلا مرسی

    0
  79. وای عرررررررررر………بالاخره آپیدی جیگرررر
    آخی کای عزیزم خوددرگیری هات شروع شده آرهههههه؟بخور نوش جونت…..نفرینای منه داری میخوریی
    چانبک هم ریل باشد پلیییییز……
    دستت طلا مرسی گلم

    1+
  80. عایا کسی هست که مرا یاری دهد؟
    چانیول هیز سو دنجرس فور مای بیبی!!!!!!!!http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif
    ولی خب از اونجایی که چانبک عیز سو فا/کینگ ریل پس نو پرابلم!:/http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_214.gif
    ممنون که طلسم رو شکوندی!http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_113.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif

    3+
  81. مرسی هنوز باورم نمیشه!
    لطفا چانبک رو کم نکن. هروقت قسمت بعد قراره لوشان زیاد باشه چانبک چن خط میشه.
    چانبک عالی بود مخصوصا احساسات بک.
    حالا قسمت بعد ایشالا قبل عیده دیگه؟!
    مرسی

    1+
  82. واااااایییییییییییییی اونیییییی عااالییی بود http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif
    ادامه رو زودتر آپ کنhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif

    1+
  83. عالیییییی بودhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifفاینلی بعد از چن ماه انتظار نمردمو تونستم قسمت51 روهم بخونم تنکسسسسس که بعد از این مدت آپش کردی من خیلی خیلیییی منتظر بودم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gifراستی تهش هپی نباشه کاش سد اندینگ خیلییی دوس دارم ولی مطمئنم هرچی بشه عالیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  84. یادم رفت بگم اینو فیکت جذابیتش حتی بیشتر از قبل شده همینطور ادامه بده فایتینگ http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gif

    2+
  85. فوق العادههههههههههه بودhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    1+
  86. عالللللللللللللللللللللللللللیییییییییییییییییییییییییییییییییهههههhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gifمن عاشق کایلو شدم هونهان دوست دارم ولی کایلو عشقه قلمت عالیه میشه قسمت بعد و بگی کی اپ میکنی؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif

    0
  87. چقد دلم برای بک میسوزه اینجا
    مرسیییی

    0
  88. ژووون باوکاییی >.<
    جییغ عالی بود عزیزم
    ژان ژان چانبک ایز ریل
    فقط نمیدونم چرا pdf اغوش رو تا قسمت 50 گزاشتی دیگه باز نمیکنه
    دیگه نمیشه دان کرد؟

    0
  89. میشه ادامشو بزاری؟????????بخدا خسته شدم از بس اومدمو چک کردم✋????http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_115.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif

    3+
  90. باورم نمیشه ، بالاخره آپ شد!!!!
    امیدوارم از این به بعد مرتب آپ بشه.
    ممنون برای آپ جدید

    1+
  91. اره برامن و دوستم باز نمیکنه
    چه کنیم؟

    0
  92. منتظر هونهان های بیشتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟شوخی میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    من بخاطر کایلو خوندم این همه روhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_121.gif

    2+
  93. من امیدوارم لوهان ی مدت ترک کنه کای رو….کای چون فکر میکنه لو تنهاش نمیذاره اینطوری رفتار میکنه……http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_22.gif
    من از سهون اینجا خوشم نمیاد….متنفرم از اینکه یه روزبکی از لو بخاطر سهون متنفر شه…http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    البته با این وضع بک فکر نمیکنم هیچ وقت بتونه سهونو کاملا فراموش کنه و به چانی دل ببنده…..http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif
    سهون باید بورسیه رو قبول کنه….http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_121.gif
    وای من منتظر کریسهو ام…..http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif
    تروخدا صحنه های احساسی کایلو رو بیشتر کن…..http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif
    من هنوز نمیتونم احساس کای به جیوون رو درک کنم….اگه عشق نیست چیه پس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif
    از فکر از دست دادنش ناراحت میشه…تحمل نداره اشکشو ببینه….بخاطرش غیرتی هم میشه…..هر جوری هم شده بود میخاست ببرتش آمریکا….خب الان جیون چهار هیچ از لوهان جلوتره….http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif

    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif

    2+
  94. اووووووووفhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gifیعنی برم سرمو لا دیوار بکنمممممممhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gifجیغغغغغ اخه این بشر چراااا انقدر مغرورههههههههههههههه…هق هققققhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gifعاقا عاقاااااااا بعد از مدت ها میخام طرفدار هونهان نباشم:/کایلو ایز ریلhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_inlove.gif
    کایلو ایز وری وری پرفکتتتتتتتتhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_214.gifکایلو مرگگگگگگگگ…کایلوووو بووووووووس…ماچچچچچچچچچچچhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif

    2+
  95. مثل هميشه عالي نوشه بودي
    لحظه شماري ميكنم تا قسمتاي بعد بيادhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong> <img src="" alt="" class="" width="" height="">

http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_07.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_12.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_15.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_16.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_210.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_214.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_216.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_100.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_109.png 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_111.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_115.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_116.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_118.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_120.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_121.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_123.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_124.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_125.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_126.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_127.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_102.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_128.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_131.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_132.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_133.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_134.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_135.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_136.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_137.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_138.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_139.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_226.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_233.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_235.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_22.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_25.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_26.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_27.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_32.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_33.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_41.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_44.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_47.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_49.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_60.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_63.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_inlove.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_113.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gif