18 دیدگاه

Hooked on You_ep 2

PhotoGrid_1481804809681

سهون با ترس به نامه ای که از رئیس دریافت کرده بود، نگاه کرد. نامه گفته بود که سهون ترفیع گرفته… این خبر خوبی بود اما تو نامه گفته شده بود که سهون باید به کره جنوبی برگرده تا تو شعبه اصلی کار کنه.سهون بعد از فارغ التحصیلی تو ژاپن زندگی میکرد و شانس باهاش یار بود که یه شرکت کره ای تازه تاسیس تو ژاپن درخواست شغل اونو قبول کرد. اون 4 سال تو اون شرکت کار کرد و الان بالاخره تو سن 26 سالگی باید به خونه برمیگشت. اون باید تا 4 روز دیگه تو کره شروع به کار میکرد. سهون باید سریع وسایلشو بسته بندی میکرد و علاوه بر این ظرف 4 روز باید یه خونه ام برای زندگی تو کره پیدا میکرد.

برای تقریبا 6 سال سهون بخاطر شغلش به کره برنگشت. نقل مکان کردن براش کمی مشکل بود. نامه و وسایلشو از شرکت به خونه آورد.

سهون به محض اینکه وارد خونه ای شد که خودش طراحی کرده بود با صدای بلند گفت_آپا اومد خونه!…. یوکی؟ فرشته کوچیک من کجاست؟

سهون همه خونه رو دنبال پسر 6 ساله و پرستارش ، آکانه چان( akane_chan)، گشت، دور و برو نگاه کرد اما نمیتونست جایی پیداشون کنه

سهون_یوکی؟

یوکی_بوووووو!

یکی دستاشو دور کمر سهون حلقه کرد و قهقهه زد. سهون پایینو نگاه کرد و پسرشو دید، اوه یوکی یه ماسک روح در حال فریاد زدن گذاشته بود رو صورتش. سهون، یوکی رو بلند کرد و تو ب.غ.لش گرفت

سهون_خدای من، ببین اینجا چی داریم؟ یه روح کوچیک؟

سهون محکم یوکی رو ب.غ.ل کرد و پیشونیشو بو.سید. یوکی ماسکشو درآورد و با لبخند بزرگی به پدرش نگاه کرد

یوکی_آپا

محکم گردن سهونو ب.غ.ل کرد و گفت_ما یه فیلم درباره روح نگاه کردیم و … و آکانه چان اینو برام خرید

سهون یه ابروشو بالا انداخت و گفت_تو فیلم ترسناک نگاه کردی؟ نترسیدی، هانی؟

یوکی سرشو تکون داد و فقط خندید

سهون_نترسیدی، واقعا؟ پسر من واقعا شجاعه…

یوکی_آپا…

یوکی دوباره خندید و گفت_من حتی… نفهمیدمش

سهون_چی؟ نفهمیدی؟

یوکی_وسطش… خوابم برد..

یوکی بانمک لبخند زد و سهون با لبخندش ذوب شد. سهون لپشو بو.سید و یوکی رو روی کاناپه نشوند و خودشم کنارش نشست

سهون_یوکی، یادته اون روز بهت گفتم که من ممکنه انتقالی بگیرم؟

یوکی سرشو بالا و پایین کرد و با کنجکاوی به سهون زل زد

سهون_خب، الان میدونم کجا قراره برم. کنجکاوی بدونی کجا قراره بریم؟

یوکی_یسسس…

سهون_خونه من، سئول، پایتخت کره جنوبی…

یوکی لبخند بزرگی زد و گفت_واقعا؟ ایول !!!!

یوکی با هیجان دستاشو بهم کوبید و چشماش درشت تر شده بودن

 یوکی_میتونیم بریم دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگ؟

سهون_البته که میتونیم عزیزم

سهون موهای یوکی رو آروم کنار زد و گفت_اگه انقدر راجع به این موضوع هیجان زده ای، لازمه که سریع یه کاری انجام بدیم، اگه اینکارو نکنیم نمیتونیم بریم اونجا

یوکی یدفعه بی حرکت وایستاد و به پدرش نگاه کرد_ نمیتونیم… بریم؟ باید چیکار کنیم؟…

سهون_ما باید…

سهون عمدا حرفشو متوقف کرد و لبخند زد، دوباره گفت_… ما باید سریع وسایلمونو جمع کنیم، میتونی بهم کمک کنی؟

لبخند یوکی دوباره ظاهر شد و سرشو تکون داد

یوکی_اوکی، من به آپا کمک میکنم

سهون پیشونی یوکی رو بو.سید و ب.غ.لش کرد

سهون_پسر خوب من…

افکار سهون وقتی داشت کانالارو عوض میکرد به جاهای دوری رفت و لبخندش محو شد، روی کانالی که داشت خبری در مورد باز شدن شعبه جدید هتل “الماس سیاه” تو اوساکا میداد، متوقف شد. تصویر کایو دید اما اون توی ژاپن نبود، بلکه تو سئول داشت به خاطر موفقیت جدیدش ازش مصاحبه صورت میگرفت. کای الان مدیر عامل هتل الماس سیاه بود و داشت اطلاعاتی در مورد پروژه جدید میداد. لحظه ای که کای داشت حرف میزد، قلب سهون احساسی بین پوچی و اشتیاق داشت، اما براش دردناک بود.

اون شب سهون با گریه خوابش برد…

خیلی ناراحت بود، فکر میکرد که کای رو فراموش کرده، اما اینطور نبود. و همونطور که فکر میکرد نمیتونست اینکارو بکنه مخصوصا وقتی که پسرش، یوکی، کنارش بود.یوکی در حقیقت بچه کای بود، کای پدر دیگه اش بود اما هیچ وقت از وجود یوکی خبر نداشت. سهون از برگشتن به سئول میترسید، اون نمیخواست که کای، یوکی رو ببینه

سهون در حال تحصیل تو دانشگاه هاراجوکو بود که فهمید دوماهه بارداره. بعد از فهمیدن خبر ترسش دو برابر شد، چون اون بچه کای رو باردار بود، تنهاتو یه کشور غریب. اما با کمک تعدادی از دوستاش از پسش براومد. سهون اسم پسرشو یوکی گذاشت، چون یوکی روزی به دنیا اومد که اولین برف سال باریده بود. یوکی به ژاپنی یعنی برف

مراقب یوکی بودن کار زیاد سختی نبود. گاهی اوقات اعضای خونواده و دوستاش که میخواستن بهش کمک کنن، پیش سهون میرفتن. مادرش یوکی رو خیلی دوست داشت و فکر میکرد با اینکه یوکی تو ژاپن به دنیا اومده اما باید یه اسم مره ایم داشته باشه. اون گاهی اوقات یوکی رو وون بین صدا میکرد، قسمتیش بخاطر اینکه وون بین بازیگر مورد علاقه اش بود و امیدوار بود که یوکی هم وقتی بزرگ میشه مثل اون خوش قیافه بشه

پدر و مادر سهون از اینکه سهون داشت به سئول برمیگشت خیلی خوشحال بودن، اونا فکر میکردن که قراره با یوکی زندگی کنن اما وقتی سهون گفت که قراره یه خونه واسه خودش بگیره، هر دوشون ناراحت شدن و اخم کردن. همه چیز وقتی درست میشد که سهون با گوشت گاو کره ای که اونا خیلی دوسش دارن از دلشون درمیاورد. سهون یه خونه پیدا کرد و از خوش شانسی، خونه اش نزدیک کمپانی بود و اونا هر وقت که خواستن میتونستن نقل مکان کنن

قبل از روز چهارم، سهون و یوکی با هواپیما به سئول رسیدن. دوست صمیمی چندین ساله سهون، پارک چانیول، اومد فرودگاه دنبالشون. اون کلی به سهون التماس کرد که یه سر اول به خونه اش برن، اما سهون و یوکی خیلی خسته بودن و فقط میخواستن کمی استراحت کنن. اما قول دادن که فردا حتما یه سر به خونه اش برن

چانیول اونارو جلوی خونه دوطبقه ای که سهون خریده بود، پیاده کرد و رفت. بعضی از وسایلایی که از ژاپن قرار بود به کره منتقل شن، رسیده بودن و بقیه شونم قرار بود فردا برسن. یوکی تو ب.غ.ل سهون خوابش برده بود و سهون پسرشو روی تختی داخل یکی از اتاقا خوابوند. خونه از قبل مبلمان بود ، با تشکر از صاحبخونه قبلی و سهون واقعا بابت این ازش ممنون بود. اون بخاطر کارش زمان اینو نداشت که خونه رو مبله کنه یا وسایل جدید بخره

سهون هم اون شب بعد از وا کردن بعضی از وسایل به اتاق رقت و زود خوابید. بقیه شو اگه میتونست فردا انجام میداد، برای الان فقط به استراحت نیاز داشت

صبح زودتر از اونیکه انتظارشو داشت رسید و سهون هنوز خستگی از تنش در نرفته بود. میخواست بازم استراحت کنه اما کارای زیادی واسه انجام دادن داشت

یوکی در حالیکه داشت با عروسک پوروروش تو اتاق میدوید، سهونو صدا کرد_آپااا!

درست جلوی سهون وایستاد، سهون بهش لبخند زد

یوکی_صبح بخیر، آپا !

سهون_صبح بخیر، عزیزم

یوکی رو بلند کرد و روی تختش نشوند

سهون_دوش گرفتی؟

یوکی_اوهوم. آپا، تو دوش نگرفتی، مگه نه؟

سهون_نه، نگرفتم، یو..

سهون آهی کشید و گفت_من هنوز خسته ام

یوکی_آپاااا… اما من میخوام برم بیرون و بازی کنم…

سهون_بازی؟ با کی؟

یوکی_البته که با آپا !

سهون_با من…؟

سهون داشت با خودش حساب میکرد، بخاطر مرتب کردن وسایل بسته بندی شده اون امروز زمانی نداشت که با یوکی عزیزش بگذرونه. یدفعه یه نفر یادش افتاد

سهون_یوکی، اگه من به دوستام زنگ بزنم، میخوای با بچه هاشون بازی کنی؟

یوکی بدون پلک زدن به پدرش نگاه کرد_کی؟

سهون موبایلشو برداشت و شماره ای رو گرفت. اون منتظر بود که دوستای دبیرستانشو ببینه و وقتی شنید که دوتاشون چندساله باهم ازدواج کردن و الان یه دوقلو دارن، پیش خودش فکر کرد که این واسه یوکی خوبه که دوستایی دور و برش داشته باشه

یوکی با دقت به حرفای سهون پشت خط گوش میکرد و اونا به نظر خیلی صمیمی میومدن. مکالمه تلفنی خیلی زود قطع شد

سهون_یوکی…

یوکی_بله، آپا؟

سهون_میخوای بری شهربازی؟

یوکی صبر کرد و به فکر فرو رفت

یوکی_دنیای دیسنی؟

سهون لبخند زد و گفت_نه، اون تو ژاپنه اما اینجا تو کره، ماهم یه شهربازی شبیه اون داریم. بهش میگن دنیای لاته (Lotte world) . اونم به اندازه دنیای دیسنی (Disney world) , سرگرمی داره. میتونی سوار ترن هوایی، چرخ و فلک و خیلی چیزای دیگه بشی

یوکی با شنیدن حرفای سهون لبخند بزرگی رو صورتش ظاهر شد. با هیجان روی تشک بالا و پایین پرید

یوکی_میخوام برم !

سهون خیالش راحت شد که پسرش مشتاقه که بره

سهون_دوستام گفتن که دارن بچه هاشونو میبرن اونجا و اگه تو هم بخوای میتونی باهاشون بری. هنوزم میخوای بری؟

یوکی_پس آپا چی؟

سهون آهی کشید اما لبخند مهربونشو حفظ کرد و گفت_آپا با شما نمیاد. آپا کارای زیادی واسه انجام دادن داره. وقتی تو برگردی خونه، این خونه کامل مبلمان و قشنگ میشه. هوم؟

یوکی فکر میکرد که پدرشم قراره باهاشون بره. چطور میتونست احساس راحتی کنه وقتی با کسایی قراره بره بیرون که نمیشناستشون؟ میخواست پدرشم باهاشون بیاد. یوکی دیگه هیجانزده نبود

سهون با دقت به صورت پسرش نگاه کرد و گفت_تو… نمیخوای بری؟

یوکی_من میخوام آپا هم بیاد!

سهون_اوکی، میخوای یه کاری کنیم؟ چرا تو با دوستای من نری و منم همین که کارای خونه رو تموم کردم بیام پیشتون؟ من سریع کارارو انجام میدم و شما رو اونجا میبینم؟

یوکی دودل بود اما در پایان موافقت کرد

یوکی_فکر کنم برم… اما تو باید بهم قول بدی که میای!

سهون_البته، بهت قول دادم

یوکی بعد با عجله به اتاقش رفت تا لباساشو عوض کنه، گرچه اون قرار بود با دوستای پدرش بره، اما هنوزم بچه بود و شهربازی پر بود از چیزای هیجان انگیز و ماحراهای شگفت انگیز. سهون خودشو مجبور کرد که بلند شه و قبل از اومدن سوهو و کیونگسو دوش بگیره

بعد از حدود یه ربع سوهو و کیونگسو با دخترای دوقلوشون ،مینا و سه را، رسیدن. اونا برای مدت کوتاهی موندن چون سهون واسه همشون صبحونه آماده کرده بود و فکر میکرد که یکم زمان لازمه تا یوکی با خونواده اونا کنار بیاد. خوشبختانه یوکی به نظر نمیومد که از دوقلوها ترسیده باشه و به خوبی باهاشون کنار اومده بود. بعد از صبحونه و صحبت های کوتاه، خونواده سوهو به همراه یوکی رفتن شهربازی. سهون با لبخند اونارو بدرقه کرد و بالاخره زمانی پیدا کرد تا به کاراش برسه

تو دنیای لاته، کای و تیم کارشناسیش مشغول انجام تحقیق روی شهربازی بودن تا بتونن از اطلاعاتشون برای افزایش محبوبیت زنجیره های هتلی شون استفاده کنن. شهربازی و هتل الماس سیاه دوستای قدیمی هم بودن و از سهامدارای بزرگ کمپانی های همدیگه. اونا همیشه بهم کمک میکردن و باهم غریبه نبودن

کای داشت تو شهربازی پرسه میزد، روی یه نیمکت کنار خانه ارواح نشست. آدمای زیادی اونجا نبودن، چون آخر هفته نبود و تقریبا صبح زود بود. وقتی اونجا نشسته بود و از هوای تازه لذت میبرد، چشمش به دو تا قیافه آشنا افتاد که با یه دوقلو و یه پسر رنگ پریده کنارشون بودن.اون دو نفر مطمئنا پدرای بچه ها بودن. سوهو و کیونگسو. درسته، اونا سال پائینی های کای تو دبیرستان بودن. کای اونارو یادش بود چون هر دوشون همیشه کنار سهون بودن،کمی جابجا شد … این یعنی ممکنه اونا بدونن سهون الان کجاست؟

 بلافاصله بلند شد و تصمیم گرفت که برای مدتی دنبالشون کنه. برخلاف اینکه از کای جوون تر بودن، اما مطمئنا تو مدیریت تشکیل یه خونواده برای خودشون خیلی موفق تر از کای بودن. فقط… وقتی کای یه نگاه نزدیکتر به پسربچه انداخت، نمیتونست انکار کنه که متفاوت به نظر میرسید. اون پوست روشن تر، با ل.بای صورتی رنگ و چشمایی داشت که به شدت شبیه… سهون بودن !

 

 

 

P

15+

18 دیدگاه برای “Hooked on You_ep 2

  1. vaaayyy mercccc kheiliii montazeresh modamhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif
    kashki 2bar dar hafte mizashti

    0
  2. سلااااااام عشقم
    عاااااااح که دلمو اب کردی تا پارت بعدو گذاشتی

    عررررررر یوکی پسر کایه حالا چی میشه کای میفهمه یا نه ولی باهوش تر این حرفاست که نفهمه
    زودتر پارت بعدو بززززارhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    0
  3. ممنونم عزیزم

    0
  4. خیلی ممنون عزیزم عالی بود

    0
  5. مرسی عزیزمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  6. اول؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    عرررررر یوکی رو دیدhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif
    وایی من از همین الان قسمت بعد میخوامhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    نمیتونم صبر کنمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif
    مرسیییییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif

    0
  7. اوه هديههههه اينننن عاليهههههه
    محشرههههه مثل لغزش عاشقشممممممممم

    0
  8. لعنتی~
    بدجوری این فیک تو استایلمهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif
    وایی بچه سهونو کایhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifحتی وقتی بهش فکر میکنم،دلم میخواد خودمو بکوبونم به دیوارhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif
    کای یوکی رو دید~باورم نمیشهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif
    ینی الان کای داره چیکار میکنه؟!اصن با کسی هست؟!نکنه اونم دلش هنو سهونو میخواد؟!
    ینی الان کای فهمیده سهون بچه داره؟!http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    خو دیگه خفه میشم~لطفا قسمت بعدو زود بیار^^

    0
  9. عالیه این فیک^^خسته نباشی! =)))

    .

    0
  10. يعنى اصا اسمه پسر رو كه خوندم هر ذوق شدم .. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif براى اولين بار به معلمه زبانه ژاپنيم افتخار كردم .. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif
    عاغا با تشكر بابته اين پارته مامانى .. من روانيه چانيولم توى اين فيكايى كه ترجمه ميكنى .. خيلى نمك به نظر مياد الان .. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif

    0
  11. وای کای یوکی رو دید چیزی سهون ازش میترسید
    سوهو و کیونگسوhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  12. خدا رحم کنه یعنی کای به این زودی شناخت …
    لعنت.ی …بعضی آدما چرا نمیتونن فراموش کنن ؟!
    سسو خخخ دو تا دختر اونم دوقلو!

    0
  13. واااای این فیک خیلی قشنگهههه عالی بودhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif
    خسته نباشی

    0
  14. وااای خیلی قشنگ بودش خسته نباشی

    0
  15. وااااای خیلی قشنگ بودش عالی بود
    خسته نباشی

    0
  16. واااااااییییییی حالا چی میشه؟؟
    مرسییسی

    0
  17. Aaaaawwwwliiiiiii…mc.khase nbashiiiii

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong> <img src="" alt="" class="" width="" height="">

http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_07.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_12.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_15.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_16.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_210.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_214.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_216.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_100.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_109.png 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_111.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_115.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_116.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_118.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_120.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_121.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_123.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_124.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_125.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_126.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_127.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_102.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_128.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_131.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_132.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_133.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_134.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_135.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_136.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_137.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_138.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_139.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_226.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_233.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_235.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_22.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_25.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_26.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_27.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_32.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_33.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_41.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_44.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_47.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_49.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_60.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_63.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_inlove.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_113.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gif