20 دیدگاه

Heart beat ep52

 

blendpic_20168277148868_۲۰۱۶۰۸۲۷۰۷۱۶۳۰۶۰۶_۲۰۱۶۰۸۲۸۱۶۳۷۱۹۵۶۰

 

کم کم داشت غروب میشد این از پایین رفتنه خورشید کاملا معلوم بود…..به بالشتای پشتم تکیه دادمو پتو رو کشیدم رو ی پامو به بیرون خیره شدم…………..دیگه کم کم داشت باورم میشد که بک منو نمیخواد…………داشتم فکر میکردم که یهو در اتاق باز شد……….رومو برگردوندم دیدم سهون دبکا رو بغل کردو وارد اتاق شده…دبکا خواب بود….توی بغلش…من وقتی اون حالته دبکا رو دیدم.بغض کردم……..
سهون:اوردمش تا پیشت باشه…
من خودمو روی تخت تکون دادمو…..یه طرفی دراز کشدیم
چانیول:بزارش اینجا
اروم به کنارم اشاره کردمو.سهونم اونو خوابوند روی تخت…بعدش سهون روی لبه تخت نشست…من به دبکا خیره شدمو..اروم دستمو کردم تو دستای کوچیکشه با نوک انگشتم پوسته دستشو نوازش کردم
چانیول:ببخشید پسرم
سهون اروم دستشو کشید روی کمرم
سهون:اون خوبه…..فقط وقتی تورو اونجوری دید شوکه شدو….بی حال شد…….دکتر میگفت…خوبه
چانیول:همش تقصیره منه
سهون:نه…الان که فکر میکنم اگه لوهانم همینطوری بود..من شاید رفتارم بدتر از تو میبود
چانیول:گولم نزن
سهون:من گولت نمیزم….دارم حقیقتو میگم
چانیول:بک منو دوست نداره
سهون:هی……..نباید این حرفو بزنی….هیچ فکر کردی…شاید…اون مجبور باشه….یا….یه همچین چیزایی؟
چانیول:مجبور؟مسخرست……..دیگه دوره برده داری تموم شده اوه سهون
سهون:خودمم میدونم ……شاید؟…..
نزاشتم حرفشو بزنه
چانیول:شایدی وجود نداره….من تا هفته ی دیگه میمرم
سهون:میخوای من برم دنبالش؟
وقتی اینو گفت سرمو گرفت بالاو با بغض نگاه کردم
چانیول:واقعا؟
سهون:این کمترین کاریه میتونم برای برادرم انجام بدم
چانیول:هنوزم یادته؟
سهون:اره ما هنوزم برادریم مگه نه
چانیول:میری؟
سهون:اره…همین امروز میرمو از همه چی سر در میارم…………………حالا استراحت کن…تا شام
من اروم خوابیدمو به دبکا خیره شدم
سهون
اروم از اتاق خارج شدم که هیونگو دیدم
سهون:حق با تو بود وقتی گفتم من میرم خوشحال شدم
هیونگ:تو همیشه درکش کردی
من اروم خم شدمو هیونگو بغل کردم که یهو صدای در اومد..
سهون:من باز میکنم
اروم از پله ها پایین رفتم…….رسیدم به سالن که یه بار دیگه صدای زنگ در اومد…رفتم سمته در بارون شروع کرده بود به باریدن…………اروم درو باز کردمو سرمو گرفتم بالا دیدم لوهان با ساک مثل موشه اب کش شده روبرو ایستاده
لوهان:میتون م بیام تو؟
سهون:لوهان؟؟؟؟
……………………………………………………………………………………
کریس
میزو همینطوری که خواسته بودم…برام امادش کردن….بالاخره میخواستم بهش اعتراف کنم.من یاد گرفتم دوباره عاشق شم…….من به به کمکه سوهو تونستم…اعصا ر.و بزارم کنار درسته یه خورده موقعه راه رفتن لنگ میزنم ….ولی شانسه اینو دارم که قبولم کنه……….داشتم با خودم کلنجار میرفتم که منو قبول میکنه . جای هیچ نگرانی نیست….. که یهو خدمتکار اومد بالای سرم.من سرمو گرفتم بالا
کریس:بله؟
گارسون:قربان اون اقا با شما کار دارن
جهت دستشو با چشمام دنبال کردم دیدم سوهو با همون عینکه همیشگیو گردش…..با یه اوره کرم رنگو کیف بدست روبرو ایستاده به من خیره شده……من اروم از جام بلند شدمو با لبخند رفت سمتش…..رسیدم بهش….
کریس:هی من میز رزور کردم
سووهو:ببخشید ولی من وقت ندارم بمونم
من اخمام رفت تو هم
کریس:من که از دیروز بابت امشب بهت گفته بودمو تو هم قبول کردی
سوهو:من باید برم
کریس:یعنی چی؟….چیزی شده؟
سوهو:نه
سوهو سوهوی همیشه گی نبود….تو نگاهش نگرانی بود
کریس:بیا بریم اینجا سرده..
.من داشتم بهش نگاه میکردم که یهو سوهو یه چیزو گرفت جلوم من اروم سرمو خم کردم دیدم یه کارت دعوتع…………
اروم به کارت خیره شدم
کریس:این چیه؟
سوهوهچنان سرش پایین بودو بغض کرده بود
سوهو :توام دعوتی
من اروم کارتو از دستش گرفتمو …..میخواستم بازش کنم
کریس:هی تولد گرفتی؟
من لبخند زدمو دوست داشتم زودتر داخل کارتو ببینم
سوهو:من دارم عروسی میکنم
وقتی گفت من دارم عروسی میکنم…..دستام خشک شدو….کارت دعوتو باز نکردم
اروم سرمو اوردم بالاو…با تعجب نگاش کردم
کریس:چی؟
سوهو:فردا شبه.
اروم لبخند زدم
کریس:داری شوخی میکنی ها؟
سوهو:من باید برم.امیدوارم فردا بیای
هوا بارونو شدید کرده بودو….. سوهو پشته شو به من کرد که بره….من رفتم جلوهو از پشت بغلش کردم……
کریس:نه……..خواهش میکنم……خواهش میکنم……….بگو دروغ میگی مگه نه؟
اصلا برام مهم نبود کجامو مردم دارن منو به چشمه یه عوضی نگاه میکنن……..
سوهو:کریس..ولم کن…….
کریس:نه…..تو دیگه نه….تو دیگه حق نداری از زندگیم بری……….
سوهو یهو برگشتمو منو هل داد عقب….بارون از روی موهاش میریخت روی لباسش…… چقدر جذابتر…چقدر…خواستنی تر از قبل
سوهو:بسه….تمومش کن……..من باید برم
من یکی از ابروهامو دادم بالا
کریس:باید؟…..
سوهو:اره باید……..من دوستت ندارم
کریس:مزخرف میگی……….داری دروغ میگی….تو خودت منو بوسیدی….یادت رفت…….؟
سوهو:ولی تو هیچ وقت جوابه بوسمو ندادی
من گیج شده بودمو به زمین خیره شدم
کریس:یعنی چی؟
سوهو:بوسه ی من یه طرفه بود…..و عشقه یه طرفه باید دفن بشه…چون به هیچ نتیجه ایی نمیرسه
کریس:ولی من عاشقت شدم
سوهو:حالا….؟….حالا عاشقم شدی؟…
سوهو داشت میرفت…که من موچه دستشو کشیدمو. اونم پشت به من ایستاد
کریس:نرو……بزار الان بهت بگم……الان قبولم کن…همینجوری
سوهو:تو همیشه از کیونگسو برام میگفتی که دوسش داری…که عاشقشی……..
بعد با چشمایی پر از اشک برگشت سمته من
سوهو:که…هنوزم عاشقشی………..یادته…………من تحمله شنیدنشو نداشتم….تو حتی یه بارم منو ندیدی……هر بار میگفتی که غرورت نمیزاشت….بهش بگی…..من کنارت بودم…ولی تو همش از اون به من میگفتی…..یادته؟
کریس:م…..من
سوهو دستشو اورد بالا
سوهو:کریس….بسه…تو نمیتونی کیونگسو رو فرامو ش کنی……من نمیخوام کسی باشم که …فقط جاشو برات پر کنم
من از کوره در رفتم
کریس:سوهوبمون….برای همیشهبمون…..من بهزمان نیاز داشتم……تا فراموش کنم
سوهو:هزار بار……هزار بار پشته در میاستادمتا یه وقتی تو درو برام بازکنیو منو تو اغوشت جا بدی….ولی هر بار بابی تفاوتیت….
کریس:قول میدم….جوری خوشبختت…ک..ن
نزاشت حرفمو بزنم
سوهو:من با نانا خوشبخت میشم

کریس:بسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسه………میخوای بری؟….باشه برو…….
من پشتمو بهش کردمو…..به جاده ی روبر.م خیره شدم….مشت دستم باز شدو….دوتا حلقه ها اروم ااز دستن افتادن پایین….صدای برخورده فلزه حلقه ها با اسفالت خیس قلبمو به درد اورد…اروم به سمته خیابون رفتم……..
تو هیچ وقت نفهمیدی که من عاشقت شدم….اره نبودم….ولی بعدش شدم……..بعدش…….
……………………………..
سهون:لوهان؟
لوهان:سهون میشه بیام تو؟
هیونگ:کیه سوهون؟
هیونگ یهو اومد جلوی در
هیونگ:سلام پسرم…….اه…خدای من تو باید لوهان باشی.درسته؟
لوهان اروم سرشو بالا پایین کرد
هیونگ:سهون برو اونور
هیونگ:بیا تو وای…خدا..تو کاملا خیس شدی……………….
اونا رفتنو.من همچنان به در خیره شده بودمو نمیدونستم بایدچیکار کنم…
هیونگ:سهون.داری چیکار میکنی؟
با صدای هیونگ به خودم اومدو.اروم درو بستم………………
هیونگو…….لوهان با هم وارد سالن شدنو.هیونگ لوهانو مجبور کرد روی مبل بشینه….من اروم رفتم سمته مبلاو به لوهان خیره شدم………لبو لوچمو کجو موج کردمو به لوهان خیره شدم
سهون:تو اینجا چیکار میکنی؟
وقتی اینو گفتم هیونگ داد زد
هیونگ:سهون؟…….این چه طرز حرف زدنه
بعدش روشو سمته لوهان کردو به لوهان خندید
هیونگ:ببخشید….پسرم یه خورده سورپرایز شده تو رو اینجا دیده
سهون:چرا خونه نیستی؟
وقتی اینو گفتم لوهان….سرش. انداخت پایینو به زمین خیره شد
هیونگ:سهون…بیا اشپزخونه ببینم…باید غذا درست کنم
سهون:نه لوهان میخواد بره
هیونگ:سهوووووووووووووووون
من اروم از جام بلند شدمو…به هیونگ خیره شدمو…هیونگ با چشمش به اشپزخونه اشاره کرد
من اروم رفتم سمته اشپزخونه
اروم وارد اشپزخونه شدم…که یهو هیونگ برگشت سمته من
هیونگ:کی انقدر بد شدی که من نفهمیدم
سهون:م…….
نزاشت حرفمو بزنم
هیونگ:اون الان مهمونهو قراره اینجا ببمونه ..تا هر وقت که دوست داره
سهون: یعنی چی قراره بمونه؟ تو از کجا میدونی؟
هیونگ:ساکه دستشو ندیدی؟
سهون:خوب این دلیل نمیشه
هیونگ:سهون؟
سهون:ببخشید…اخه ..شماها مشکلاتته خودتونو داری….
هیونگ:چه ربطی داره……اون پسر به ما پناه اورده
سهون:هیونگ؟
هیونگ:سهون حرف نباشه…اون واقعا زیباست…
سهون:همه همینو میگن
هیونگ:اون اینجا ممیمونه تا هر وقت که دوست داره…….فهمیدی؟
سهون:نه
هیونگ:بیا جلو ببینم
سهون:ببخشید…
هیونگ:نه….بیا جلو…یالا….
من واقعا از ضربع هاش میترسیدم……..
موهای جلوی پیشونیمو دادم کنارو…اونم محکم…با پشته انگشتش به پشونیم زد
سهون:اخ
لوهان:ببخشید…..
منو هیونگ برگشتیم بهشو…من دستم همچنان روی پیشونیم بود

هیونگ جانم پسره خوشگلم
لوهان:من اب میخواستم
من رومو سمته هیونگ کردم
سهون:پسره خوشگلم؟
هیونگ روشو سمته من کرد
هیونگ:بدو براش اب بیار من کار دارم باید برم بیرون
من لبامو غنچه کردمو هیونگ از اشپزخونه رفت بیرونو لوهان اومد کنارم ایستاد
لوهان:از دیدنم خوشحال نشدی؟
سهون:چرا فکر میکنی خوشحال نشدم؟
لوهان:اخه؟
سهون:فقط شوکه شدم…الان با یه چمدون
لوهان:من دیگه به اون خونه برنمیگردم……اون دیونه میخواست منو بکشه
وقتی اینو گفت شون هاشو گرفتموبهش خیره شدم
سهون:کی؟کنگ جون؟چرا؟
…………………………………
کریس
کم اوردم…..تواون خیابونه بی انتها بی هدف راه میرفتمو…محافظمم با ماشین پشتم اروم اروم میومد……..نمیدونم…حسه یه ادمیو داشتم که زندگیشو تو قمار باخته و فقط شانس اورده لباسه ی تنشو بهش بخشیدن……داره عروسی میکنه……..اه خدای من…….داره عروسی میکنه اونم با یه دختر…اه……تلو تلو میخوردم……حالم خوب نبود…دیگه خسته شدم……اروم روی زمین شنستمو به اسمون خیره اسفالت خیس بود…سرد درست مثل قلبم…تنفر……این چه حسی بو که اومد سراغم…….از کیونگسو متنفرم……از سوهو متنفرم……دیگه هیچ حسی بهشون نداشتم……این چطور میشد خودمم متعجب بودم…….ادمه خوب بودن بس بود………عاشق شدن بس بود………….از عشق متنفرم
………………………………..
ویلای لی
شان
روی تخت بودمو…….پامو مینداختم رو پای لی که داشت کتاب میخوند…..لی شدیدا تو کتاباش غرق شده بودو من نمیدید….هی پامو مینداختم که اون به کتاب خیره بودو خندش گرفت
شان:حوصلم سر فت……..اخه اون تو چی نوشته…..
لی اروم کتابو بستو به من خیره شد………
لی:بیابغلم
لی دستاشو باز کردو…منم اروم تو اغوشش خودمو جا دادم…….
شان:کی میریم؟
لی 5: روز دیگه…میریمو همه چیو رسمی میکنیم…….ولی باید بریم خرید برای پدر بزروگو مادربزرگم……تو که اونا رو میشناسی………….اونا عاشقتن……
من سرمو گرفتم بالا به لی خیره شدم
شان:یشینگ؟
لی:جانم
شان:میگم…..بریم یه جایی زندگی کنیم که کسی نباشه……من تو این چند روز ادمای مختلفیو دیدم که اصلا دوست نداشتم ملاقاتشون کنم………کابوسای بدی میدیدم
لی:چه کابوسایی؟
شان:منو تو خواب میزدن….همش یه مردیو میبینم که داره گریه میکنه…………..
لی:قیافشو میبینی؟
شان:نه چهرش پشت سایه هاست……میدونی چی میگم؟
لی:اره….عزیزم تو که قرصاتو میخوری؟اره؟
شان:اره…میخورم
دروغ…..سه روز بود که قرصامو کنار گذاشتم دوست نداشتم تا اخر عمر اون قرصا رو بخورم…اگه قراره چیزی یادم بیاد پس با مروره خاطرات یادم میاد نه با یه مشت قرص…ولی دوستم نداشتم بهش دروغبگم
لی:میدونی این هفته نوبت دکترته؟منم باهات میام
شان:باشه با هم میریم……..
لی:حالا بریم بخوابیم
شان:میشه بیشتر بیدار بمونیم؟
لی:چرا؟
شان:بیا بازی کنیم
لی:چه بازی……؟عزیزم تو باید استراحت کنی
من خودمو براش لوس کردم
شان:یشینگ…لطفااااااااااااااااااااا
لی:باشه….چه بازی؟اها بیا حدسو خطا بازی کنیم
شان:چی؟
لی:خیلی کیف میده
شان:من بلد نیستم
لی:ببین کاری نداره من یادت میدم تو باید….اون چیزی که من پانتومیمشو بازی میکنم حدس بزنی اگه درس بود تو بردی اگه نه من بردم
شان:باشه….
لی:اول من….
من روی تخت نشستمو…لی شروع کرد به عدا دراوردن……خودشو تکون تکون میداد…من به خودم فشار میاوردم تا بفهمم منظورش چیه که یهو….چهره ی تار یه پسر اومد جلوم که داشت مثل لی….ادای یه چیزیو در میاورد……رفتم تو افکارم…..
چانیول:باختی بک……لباستو در بیار……..
و من کاملا لخت بودم.
یهو سرمو تکون دادمو…به زمین خیره شدم……اون چی بود…من چی یادم اوم…من لخت شده بودم……اون لی نبود
لی:هی بگو دیگه
یهو سرمو اوردم بالاو به لی خیره شدم……..
لی:یالا….10 ثانیه وقت داری….
داشتم نگاش میکردم که یهو خدمتکار وارد شد
خدمتکار:قربان……برادرتون باهاتون کار دارن
لی:الان میام……
من همچنان تو بهته چیزی که دیده بودم…….بودمو…….حواسم به اطرافم نبود……..لی اروم از روی تخت بلند شدو رفت سمته در
لی:الان میام….بریم ادامه بازی
لی درو محکم کوبید که یهو…..با صدای محکم بسته شدن در رفتم تو افکارم…..رفتم تو یه اتاقه تاریک……..من چی داشتم میدیم…..من داشتم میدوویدم…..که یهو پشته یه در ایستادمو در زدم
شان:چانیول میشه بیام تو؟
چانیول:بک من دارم حمام میکنم…………..
ولی اون من بودم….رفتم داخل حمام……………………..دیگه چیزی یادم نیومد
به اتاق خیره شدم…………..این چیزایی بود که من یادم اومد…….خدای من……………اون لی نبود…….من لخت بودم……اون چشما چقدر برام اشنامیومدن………………..
…………………………………………..
چانیول
ساعت 12بودو من تو تاریکی به فرشته ایی که خدابه من داد خیره شده بودم……..امیدوارم سهون با خبرای خوب برگرده……زمان چقدر زود میگره……انگار همین دیروز بود…..منو بک……هرجایی که میخواستیم میرفتیم……تا کی باید تحملکنم.حالا که کسی نیست مانعه ما بشه چرا بک برنمیگرده……..چرا بازم سکوته….انگار هرچی من بیشتر میرم سمتش اون بیشتر از من دوری میکنه……
دبکا:چ…..چانو…ل
وقتی صداشو شنیدم سرمو خم کردم….دیدم دبکا عرق کرده داره ناله میکنه…………دستمو اروم گذاشتم….روی پیشونیش…خدای من داشت از تب ..میسوخت……انقدر هول کرده بود که نمیدونستم چیکار کنم…………………اروم پتو رو کنار دادمو……………..میخواستم بلند شم..که یهو دندم…درد گرفت
چانیول:اخ…..
ولی بازم بلند شدمو………….به زور بغلش کردمو….اروم اروم رفتم سمته در……در. به زور باز کردم………داشتم از حال میرفتم….دردم شدید شده بود….ولی دبکا داشت تو تب میسوخت…..یاد صحنه ایی که بک تو ماشین سوخت افتادمو……وحشت کردم
چانیول:سهووووووووووووووووووون؟
فقط سهونو صدا میزدمو………..به اطرافم نگاه میکردم
چانیول:سهووووووووووووووووون
یهو در اتاق باز شد سهون جلوی چشمام ظاهر شد….پشتشم یه پسر قد کوتاه
چانیول:سهون ترو خدا…حالش بده
سهون وقتی حاله منو دیدی به من خیره شدو با ترس اومد نزدیکم
سهون:چانیول برای چی داری راه میری؟
چانیول:سهون ببین دبکا تب داره داره هزیون میگه
سهون با ترس به من خیره شد
سهون:چانیول…..تو که کسی بغلت نیست
وقتی سهون اینو گفت به دستام خیره شدم…خدای من من ….دستام خالی بود……دبکا اصلا تو بغلم نبود…….. به سهون خیره شدم…نمیخواستم بغض کنم..تا اون ببینه
سهون اومد نزدیک تا دستشو بزاره روی شونم
سهون:بیا من.کمکت.می….
نزاشتم حرفشو بزنه یه قدم رفتم عقب
چانیول:من به کمکت نیاز ندارم…….
اروم پشتمو بهش کردمو به اتاقم برگشتم….تازه یادم اومد که دبکا چند ساعتی هست که تو اتاقه هیونگ خوابه……اروم روی صندلیه روبری شومینه نشستمو.به اتیشه خیره شدم………….من …..من…..من دیونه شدم؟….
کریس:ممکنه به دبکا اسیب بزنی اون بچست
یاده حرف کریس افتادم که …….اینو بهم گفت…ممکنه ناخواسته به دبک اسیب بزنم
……………………………….ساعت1
سهون
تمامه عرض اتاقو راه فتم……اومدنه لوهان.حالا هم توهم وحشتناکی که چانیول زده بود……واقعا وحشتناک بود……..من واقعا انتظار این رفتارو بعد از گزشتنه 2 سال ازش نداشتم………….داشتم راه میرفتم که یهو صدای پیانو رو شنیدم..اروم در اتاقو باز کردمو……..از اتاق خارج شدم……چانیول اروم اهنگه لارا رو مینواخت…….بدونه خوندن……..سرش کج بودو به بیرون خیره شده بودو…..ارم انگشتاشو روی پیانو تکون میداد….یعنی ممکنه اون بیماری لعنتی بعد2 سال برگشته باشه اون که خوب شه بود…….حق با دکتر بود…هر گونه شک عصبی اونو تلقین میکنه تا…….نه …نه نمیخام بهش فکر کنم…..من 2 ماهه سختو بعده مرگه بک با چانیول گذروندم……واقعا دیگه نمیتونستم………..داشتم به چانیول نگاه میکردم کهیهو در خونه باز شد……من اروم برگشتم سمته در که قامتخیسو بلنده کریسواز پشته نور دیدم…………..دروبستو……تلوم تلو خوران جلو میومد……صدای پیانوی پانیولم با اومدنه کریس قطع شد
کریس…هیستریکی میخندید.وای خدای من امشب قرار بود توی این خونه چه اتفاقایی بیفته………کریس…تلوم میخوردو جلو میومد……
کریس:من فرداشب ساقدوششم
اصلا نمیفهمدم چی میگه……
کریس سرشو اورد بالا به محض دیدنه من
کریس:سلام…عشقم
لوهان اروم واردسالن شدو به کریس خیره شد
کریس اومد جلوهو منو بغل کرد داشت میوفتادکه من دستشو گذاشتو روی شونمو….اروم اروم….تعادلو برقرار کردم….کریس م/ست بود……دستشو گذاشت روی صورتمو به لبم نگاه میکرد
کریس:اوه……اوه سهون……خدایا…چقدر سفید به نظر میای پسر…..بیا بریم تو اتاقم…
من به لوهان نگاه کردمو یه لبخنده مسخره تحویلش دادم
کریس:سهون؟….چه بوی خوبی میدی…بیابریم حموم/////
سهون:خفه شو دراز……چرا…دری وری میگی اخه……..
چانیول..اروم اومدسمته ما
چانیول:سهون ببرش تو اتاقش پسر……تا فردا خوب میشه
سهون:اگه منو تا فردا سالم بزاره
من به لوهان نگاه کردمو….خندیدمو…کریسو میکشیدم سمته اتاقش…….
لوهان
…سهون خیلی از چانیول برام گفته بود….پسری که اولیین عشقش جلوی چشماش مرد…اون اروم اروم…..به سمته شومینه رفتو روبروش روی بالشتک هایی که روی زمین پهن بود نشست……چقدر حسشو میفهمیدم……………..اروم اروم رفتم بالای سرشایستادم……..
لوهان:بهش میگن توهم در بیداری…….بیماری روانییه نوعه 3…..
اروم روی بالشتک نشستمو به چانیول خیره شدم
لوهان:بعضی وقته ها انقدر واقعی به نظرمیرسه که انگار…حتی لمسشم میکنی…………..
چانیول متعجب به من خیره شد
لوهان:تعجب نکن…..اخه منم این بیماریو داشتم……..
به اتیش خیره شدموزانوهامو بغل کردم….
لوهان:یه بار انقدر غرق این توهم شدم که رگه دستمو….با شیشه بریدمو…..رفتم بیمارستان……من کسیو نداشتم…8 سال زندگی کردن با یه حیون……مجبورت میکنه تا …توهماتتو با جونو دل بپذیری………… وقتی بهوش اومدم…..دکتر بالای سرم ایستاده بودو…..به من نگاه میکرد……….میدونی بهم چی گفت
{گفته دکتر:هی پسر با مردنه تو…زمین از چرخشه خودش واینمیسته…….خورشید تیره نمیشهو…..دنیارو اب برنمیداره…حتی با مردنت…یه برگم ازروی درخت زمین نمیوفته……به ما فرصت داده شده تا به زندگی بیایمو زندگی کنیم……….یه فرصته….فقط یه فرصت…….پس باید بهترین استفاده رو ازش کرد….چون میدونی هیچ وقت دفعه ی دومی وجود نداره}
اروم رومو برگردوندمو به چانول خیره شدم
لوهان:راست میگفت……..هیچ دفعه ی دومی وجود نداره……مابایدزندگی کنیم……تا شرمنده ی خودمون نشیم….تا وقتی یه روزی برگشتیمو به عقب نگاه کردیم…..قصه ی گذشترو نخوریم……
چانیول به من خیره شد
لوهان:زیادی حرف زدم………
اروم اومدم بلند شم…که یهو چانیول موچه دستمو گرفت
چانیول:بشین……
لوهان:چیزی شده؟
چانیول:میشه……بازم برام بگی؟
لوهان:ناراحتت کردم
چانیول:منو یاد بک انداختی……اونم همینطوری برام حرف میزد…..منو با حرفاش اروم میکرد
من اروم کنار چانیول نشستمو به روبرو خیره شدم
لوهان:اون خیلی خوب بود……..اون همیشه بهم میگفت……هر روزی که خورشید…غروب میکنه…و اماده میشه برای طلوع کردن….یه شروع جدیده….پس ناراحاتتیو فراموش کن…چون فردا یه روزه جدیده…..پدرم…….زود مرد…..وقتی من رفتم دانشگاه……. وقتمو خیلی تلف کردم………انقدری تلف کردم که وقتی پدرم مرد…..پیشش نبودم……
داشتم به اتیش خیره نگاه یکردم…که اروم سر چانیول اومد روی شونم…………من اروم سرممو کج کردمو…بهش خیره شدم…چانیول چشماشو بسته مطمئنم اون الان تو رویایی بودن با بک بود….مثل اون دوسالی که من تو رویایی بودن با سهون بودم
…………………………………………
سهون
کریس دستشو دور کمرم حلقه کرده بودو میخواست منو ببوسه
سهون:چندش ولم کن……
کریس:سهون…..بیاا دیگه مگه چی میشه
سهون:کریس…حالت خوب نیستا…….بگیر بکپ
کریس:اه……..زده…حال
من انداختمش روی تختو اونم انقدر بیحال بود که از حال رفت
من بالای سرش ایستادمو…بهش خیره شدم
سهون:دراز بد قواره ی چندش…….منحرف……و همینطور حال بهم زن……اوق
خودمم خندم گرفت
سهون:فردا برات تعریف کنم میمیری از خنده…..ای کاش ازت فیلم میگرفتم…….دیونه
………………………………………………..
ساعت 9 صبح ویلا
دبکا:چانولللللللللللللللللللللللللللللل
با صدای دبکا از خواب بریدم……تمامه بدنم خشک شده بود…..من روی بالشتکا کنار شومینه خوابم بردو یه پتوی نازک روی سرم کشیده شده بود
دبکا:چانوللللللل…..
من اروم نشستمو بهش خیره شم
چانیول:دبکای بابایی چی میخواد؟
دبکا:سوهیون
چانیول:هااااااااااااااااااا؟
هیونگ:سلام …صبح بخیر پسرم…….منطورش اینه که بریم خونه ای…امروز تولده سوهیونه
چانیول:صبح به این زودی
یهو سهون از اتاق اومد بیرون
سهون:ببخشیدا همچین صبح زودم نیست ساعت نزدیکه….
دبکا:بلیمم….
من به دبکا نگاه کردمو خندیدم
هیونگ:سهون میبرتت پسرم
دبکا اروم برگشت سمته هیونگ…..
چانیول:من باید استراحت کنم…..
دستمو به دیواره ی شومینه تکیه دادمو…..اروم بلند شدم
چانیول:اخ
سهون:بزار کمکت کنم
چانیول:نه خوبم…..من میرم اتاقم
کریس:سهون کت شلواریکه از فرانسه اوردم کجاست؟
هممون برگشتیم سمته کریس……کریس مثل هر روز خیلی عادی روبرومون ایستاده ….
کریس:دبکای بابایی چطوره راستی من میبرمش…تو نمیخواد بیای…..
سهون:کتتو گذاشتم سمته راسته اتاقه لباست…ولی
تا اومدم حرف بزنم کریس پشتشو کردو رفت………من به چانیول نگاه کردم
سهون:میگفت هر وقت خواست ازدواج کنه اونو میپوشه پس چرا الان داره…..
چانیول:من که جراته حرف زدنه باهاشو ندارم

سهون
خونه به چند تیکه مساوی تقسیم شده بود……… چانیولو مشکلاتش……..منو مشکلاتم….کریسو مشکلاتش…….و حل کردنشون کاری هر کسی بودجز خودمون……اروم رفتم پشته در اتاقه کریس……کریس ادمی بود که بخاطر من خیلی کارا کرد…..اون واقعا مثل یه برادر بزرگتر بود برام……..دستمو گذاشتم روی دستگیره و درو یهو باز کردم……منتظربودم تا عصبی بششهو مثل همیشه سرم داد بکشه و بگه من…چقدر عوضیم….وارد اتاق شدم اون روی تخت نشسته بودو داشت کتو از اویزش جدا میکرد
کریس حتی به من نگاهم نکرد
کریس:هنوزم این اخلاقه مسخرتو ترک نکردی……….
نه اون واقعا یه چیزیش بود….
سهون:کریس؟
کریس:هوم
کریس بلند شدو رفت سمته اینه قدیه اتاقشو لباسشو اروم تنش کردو….پاپیونو اورد بالا تا ببندتش……من اروم رفتم پشتش
سهون:میشه کمکت کنم؟
کریس:برام ببندش.
کریس روبروی اینه بودو منم پشتش ایستاده بودمو داشتم گیره ی پاپیونو میبستم
سهون:یادش بخیر
کریس سرش پایین بود
کریس:چی یادش بخیر
سهون:چند ساله پیشه هر چیزی که برامون پیش میومد به هم میگفتیم
داشتم حرف میزدم تا خام بشه تا بتونم ازش حرف بکشم که یهو
کریس:داره اردواج میکنه……همین
من شونه هاشو گرفتمو محکم برشگردوندم
سهون:چی؟
کریس:سوهو داره ازدواج میکنه….با یه دختر…….یعنی دختر عموش………
سهون:کریس؟
کریس:سهون واقعا نمیخوام راجعبش صحبت کنم…….تو میفهمی دیگه؟
من با بهت نگاش میکردم….ازش فاصله گرفتم
کریس سرشو اورد بالاو به من نگاه کرد
کریس:من خوبم……
سهون:دروغ میگی
کریس:جدی میگم……الان احساس ازادی میکنم
سهون:تو دروغگوی خوبی نیستی اینو میدونستی…….؟هر وقت…حالت بده رفتارات تغییر میکنه…..دیگه مغرور نمیشی
کریس:سهون
سهون:من نگرانتم
کریس:شاید بخوام یه مدت برم…انگلیس
سهون:چی؟
کریس:نگران باش کاری کمپانیو میسپارم به کای…….اون مورد اعتماده منه
سهون:لعنتی تو چته….تو ازش متنفر بودی
کریس:نه…من از خودم متنفرم….بخواطر اینکه همیشه بزدل بودم….. امشب میرم عروسیشو براش ارزوی خوشبختی میکنم
…………………………………………………………………..
شان
ساعت9 بود………..روبروی اینه داشتم….لباسامو بررسی میکردم که چی بپوشم برای جشنه امشب که یهو در باز شد
وقتی از تواینه دیدمش داشتم….از خوشحال بال درمیاوردم…..خدای من اون به غولش عمل کردو بخاطر تولدم اومد کره…..اروم برگشتمو…بهش خیره شدم….با هر قدمی که بهش نزدیکتر میشدم…لبخندش بیشتر میشد…این مدل مو بهش میومد…….وا خدای من
بک:پس بالاخره اومدی
یونا:حالت خوبه؟……….شان

دوست جونیای خوشگلم……مرسی که خوندین……بچه ها مرسی که نظر میدین . احساساتتونو بیان میکنید…و ممنون از خواننده ای جدیدی که قسمته قبل نظر گذاشتن……مرررررررررررررررررررررسی….عزیزان من تمامه تلاشمو میکنم تا داستانو تا دوماهه دیگه ببندم…..یا شایدم زودتر….میسییییییییییییییییییییی

16+

دربارهٔ parsol

parsol
23سالمه ..لیسانسه شیمی دارم و شاغلم... یه کی پاپر ویه اکسواله هزار اتیشم ....کلا از زندگیم بخاطرشون ساقد شدم...دیونشونم.. در کل اکسو عاشقتممم زیاااد گروه دختر4minute.. چان لاور و بک لاورم و چانبک شیپر تیرررم..... عاشقه نوشتنم و دیگه ..لطفا ازم با کامنتاتون حمایت کنید .مرسی که داستانمو میخونید..بوس

20 دیدگاه برای “Heart beat ep52

  1. خیلی خوب بود ممنون

    0
  2. يه درصد هم فكر مردن به تموم شدنش ديوونه ميكنه من ووووو
    عزيزززمممم عاليييي بود مثللل هميشههه

    0
  3. سلام بر نویسنده عزیز فیک ضربان قلب
    یونا ……………http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    چانیول طفلی اخه چرا چرا ….http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    اقا خدا کنه هر چه زودتر بکی یادش بیاد به خاطر اینکه یکم یادش اومد من خیلی خوش حال شدم …هرچند نگرانم که نکنه بکی بره و دوباره ی اتفاق هایی بیفته و از چانیول جدا بشه نه دیگه کافیه حق چان نیست این قدر زجر بکشه …دبکا کاش به خاطر اون یادش بیاد ……..کریس ……..نه نه اخه چقدر بلا قرار سرار این خانواده بیاد …http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    تو رو خدا یکاری کن زودتر بکی یادش بیاد تا هنوز اتفاقی بین اون ولی نیفتاده همه چیز یادش بیاد
    ممنون بابت قلم زیبات واقعا تموم حوادث ادم حس میکنه و اون قدر خوب مینویسی که انگار دارم همزمان فیلمش میبینم …http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif
    نتونستم طاقت بیارم با خودم قرار گداشتم تا جایی که از درس زمان بیارم بیام فیکت بخونم و همراهیت کنم ..اگه ی وقت تا اخرش باهات نتونستم بمونم…به خاطر کنکور اگه pdf گداشتی میام ونظر میدم موفق باشی http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif

    0
  4. نکنه تمام این اتفاقا زیر سر یوناست
    بالاخره انتقامشو گرفت
    دلم خوش کریس و سوهو مشکل ندارن که ریشه پوکیدنhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif

    0
  5. اه همه اینا کار یونا بود اره
    مرسی عالی بود

    0
  6. کریییییییییییسhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    هیچ وقت فکر نمیکردم از یونا متنفر بشم..ولی از یونای heart beat واقعا متنفرممم
    همه یه طرف..دبکا که این وسط برا خودش گشت میزنه یه طرف..از سهونم پوکر ترهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_60.gif

    0
  7. استرسسسسس
    ممنوووووون کلیییی

    0
  8. خوووب از کجا شروع کنیم چقد اتفاق وووووااایییییی واقعا همشون مشکلاتشون زیاد شده دلم واسه کریس سوخت دلم واسه چانیول میسوزه و خوشحالم کم کم بک داره یادش میاد فقط این وسط یچیزی اذیتم میکنه اونم یوناست اون اینجا چیکار میکنه دقیقااااا؟؟؟؟؟؟؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif

    0
  9. عاغاااا این یونا گفت از بک خوشش میاد که http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif شاید اومده کمکش کنه یادش بیادhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif اگه که نه یوناااااااhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    هیییی طفلک این پسراااا http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif

    0
  10. خییییلی عاااالللیییی بوددددhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    فک کنم اون قرصایی که بکی میخورد باعث میشد هیچی یادش نیاد :/ ؛الان که نمیخورشون کم کم داره یادش میاد همه چی ^_^

    0
  11. زیر سر یونا بود ????????http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif
    لی خیلی ….. فقط منتظرم اخر جواب این زجر چانی رو بده ببین چیکار کرد اخه باهاش http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    فک کنم اون قرصا رو میده که حافظه ش برنگرده بیشووووورhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    وقتی بک یادش بیاد یعنی چی میشه http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    یونا رو فراموش کرده بودم کلا http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    فقط اگه بکی فهمید لی باهاش اونکارو کرده امیدوارم بیشووور بازی درنیاره لی رو ببخشه که این همه وقت نگهش داشته … بزنه شتکش کنه نامرررردو http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif
    چاااانی http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    کریسhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif

    خیلیییی خوب مینویسی لذت میبرم زوود بهم برسون اینارو چانبک بشن http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif بعدش دیه نبند زود داستانو …تموم بشه دیگه چی بخونم من http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif

    0
  12. يني تمام اين اتفاقا زير سر يوناست؟؟؟
    عقده اي حسود:|

    0
  13. یونا کی بود؟یادم نمیاد

    ولی فک کنم همونه ک قبلا چانبک و اذیت میکرد,,,
    حتما زیر سر اونه

    زودتر بک باید یادش بیاد

    0
  14. توروخدا بک و چان رو زودتر بهم برسون من دق کردم قلب درد گرفتم
    دوری اونا از هم منو عذاب میده از عشق خودم جدا میشدم فکرکنم اونقدر سخت نبود که تحمل دوری این دوتا سختهههههههههههههه
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif

    0
  15. میرم خودنو بکشم وبعد….بعد…
    خب نمیدونم ! آه بکهیون چرا اینطوره آخه …؟!خوببببب شوووو دیگه!ما و چانیولو دق دادی!حتما چانیول باید بره سینه ی قبرستون؟!!چراااا؟http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_127.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_124.gif

    لی هم که رسمااااhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_113.gif
    همه ی کاپلا…رفتنhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_33.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_115.gif
    ممنون که بازم سکتمون میدی!

    0
  16. من چیییییییییییی گفتم؟؟؟
    نگفتم این یونا آخر کرمشومیریزه؟؟
    بفرماااا…
    این بک اگ زودتر یادش نیاد و بره با لی ازدواج کنه بعد یادش بیاد میشه قوز بالا قوز…
    حس میکنم هیچول کمک شایانی در راستای کار خیر انجام میده…
    ممنونم عزیزم…
    کارت عالی بود…
    خداییش بدجور منتظر ادامشم…
    لاو یو♥♥♥♥♥♥

    0
  17. وای عالی بود دلم برای کریس کباب شد http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif ممنون خسته نباشی

    0
  18. واییییی یعنی همش زیر سر یونا بودهههه واییی موهام سیخ شد چقدر داستان هیجانی شددد مرسی کِ مینویسیییی

    0
  19. چه بدشانسه کریس… ای بابا
    فراموشیه بکم داره دیوونم میکنه

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong> <img src="" alt="" class="" width="" height="">

http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_07.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_12.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_15.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_16.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_210.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_214.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_216.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_100.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_109.png 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_111.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_115.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_116.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_118.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_120.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_121.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_123.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_124.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_125.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_126.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_127.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_102.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_128.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_131.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_132.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_133.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_134.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_135.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_136.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_137.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_138.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_139.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_226.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_233.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_235.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_22.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_25.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_26.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_27.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_32.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_33.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_41.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_44.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_47.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_49.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_60.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_63.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_inlove.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_113.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gif