33 دیدگاه

Heart beat ep53

blendpic_201682952756926_۲۰۱۶۰۹۰۳۲۲۳۵۴۶۹۲۷

 

 

 

 

 

یونا:حالت خوبه …شان

من از خوشحالی چشمامو بستمو یونا رو محکم در اغوشم کشیدم……دستامو دور بدنش حلقه کردم….این بهترین سورپرایز دنیا بود وای خدای من……موهاشو بویدم دقیقا همون بورومیداد

سرمو گذاشتم روی شونشو…چشمامو باز کردمو.همچنان تو اغوشش بودم

شان:فکر نمیکردم بیای

یونا:انقدر برام باارزش هستی که بخاطرت 15 ساعت تو راه باشم

شان:ببخشید

یونا منو از خودش جدا کردو دستامو گرفت

یونا:چرا؟

شان:چون بخاطر من 15 ساعت تو هواپیما بودی

اون اروم نوک بینیمو کشید…….

یونا:تولد مبارک……بهترین…..و زیباترین پسر دنیا

شان:متاسفم……….بهترین نونای دنیا

یونا:دلم واقعا برات تنگ شده بود….در ضمن به من نگو نونا…….

شان:چشب……کارات خوب پیش میره؟

یونا:اومدم زودتر ببرمت……البته اگه لی اجازه بده

یشینگ:من اجازه نمیدم نامزدمو….ببری

منو یونا برگشتیم سمته در که لی لای چهارچوبه در ایستاده بودو به ما خیره شده بود

یشینگ:اون بدونه من جایی نمیره….خودت اینو خوب میدونی

یونا:من هرکسی نیستم…من یوناهم…..مگه نه؟

یشینگ:باید فکر کنم……تو که میدونی من نمیتونم ازش جدا شم

شان:خوب همه با هم میریم……

یونا:ن پس فردا پرواز دارم……باید برگردم…امریکا………

یشینگ:اون برای تولده تو اومده عزیزم

هیچول:بد فکری نیست…منو یوناو ….شان میریم

من یه هیچول نگاه کردمو…….نگاهم انداختمو….رفتم سمته لیو اروم بازوی لیو گرفتم……نگاه هیچول نگاهی بود که اصلا ازش خوشم نمیومد…….من خوب این نگاهو میشناختم

شان:شما برید من با لی میام

هیچول:باشه…….باشه

یونا:فعلا بریم سراغه امشب

لی:منو هیچول یخورده کار داریم……میریم شرکتوقتی برگشتیم…….میریم بیرون

 

……………………………………………………….

چانیول

روی تخت  دراز کشیده بودمو سهونو لوهانم جلوم ایستاده بودن…که یهو سهون شروع کرد به حرف زدن

سهون:حقیقتش اینه که لوهان…..لوهان…….

چانیول:لوهان چی؟

سهون:اون قراره یه چند روز اینجا بمونه….ووووو

نزاشتم حرفشو کامل بزنه

چانیول:فکر کنم این خونه انقدر بزرگ هست که برای لوهانم جا داشته باشه…در ضمن الان تو این وضعیت میتونه بیشتر به ما کمک کنه…تو  و کریس که شرکتین منم که میبینی….اون میتونه به هیونگ کمک کنه تا دبکو کنترل کنن.ها؟

لوهان:من واقعا نمیخوام مزاحم باشم؟

چانیول: ما تو این ویلا 7 تا اتاق داریم که فکرر کنم یکیش ماله تو میشه؟ مگه نه سهونی؟

سهون به من خیره شد

سهون:نه اون میاد تو اتاقه من…..

من  ابروهامو دادم بالا…..چشامو ریز کردمو به جفتشون خیره شدم……لوهان سرشو انداخت پایینو سهونم سرشو خواروند

چانیول:من که مشکلی نمیبینم

دبکا:چانوللللللللللللللللل؟

همه برگشتیم سمته در …دبکا با لباسه استین بلندش که روش عکسه پو حک شده بود اومد داخلو به من خیره شد

چانیول:جانم؟

دبکا:پم پم تتون نمیخوله؟

لوهان:چی؟چی چی نمیخوره؟

سهون:تتون…..یعنی تکون نمیخوره

وقتی سهون ترجمه کرد هممون زدیم زیر خنده

دبکا:چانول…..یه..کالی…کون……تتون بخوله….

سهون اروم خم شدو….خرسشو ازش گرفت…….

سهون:باتریش تموم شده

دبکا:باتیش…..خوب….شه..تتون میخوله؟

سهون:بله….معلومه  تکون میخوره…

لوهان:بده من سهون……من براش درست میکنم………….

دبکا…لباشو جمع کرده بودو به لوهان نگاه کرد……یه فرد غریبه اه خدا دبکا شروع کرد به انالیز شرایط

لوهان:میشه من درستش کنم………بعدش باهم بازی کنیم؟

دبکا:پم پم؟

لوهان:من پم پمو درست میکنم.بریم؟

لوهان دستشو دراز کردو اروم دستای کوچیکه دبکارو گرفتو اروم از اتاق خارج شدن

چانیول:امروز میری؟

سهون:کجا؟

چانیول:بکو میگم؟

سهون:اره

چانیول:امشب تولدشه…….

سهون:هی پسر…….درست میشه……..من میرم…فعلا

سهون از اتاق خارجشدو منم به تخت بیشتر تکیه دادم

…………………………………………………

کریس

نزدیک بعد از ظهر بودو من بعنوان ساغدوش بایدخودمو به عروسی میرسوندم….تا تو عکس گرفتن به سوهو کمک کنم

جلوی اینه ایستادمو به خودم خیره شدم….این کت شلوار واقعا به من میومد….

پاپیونمو…درست کردمو از اتاق خارج شدم…داشتم سمته در میرفتم که سهون موچه دستمو گرفت…من برنگشتمو به در خیره شدم

سهون: هی رفیق؟

کریس:برای شام منتظرم نباشید

خیلی تاش کردم تا لحنم عصبی نباشه ولی نشدو لحنم افتضاح بود…….موچه دستمو کشیدمو درو باز کردمو از خونه زدم بیرون…..در ماشینو باز کردمو اروم وارد ماشین شدم….. که یهو در خونه باز شدو سهون اومد بیرون….نمیخواستم ببینمش…سهون سریع اومد سمته ماشین که من….پامو گذاشتم روی گازو…..سریع رفتم

نیم ساعت رانندگی تا بالاخره رسیدم به هتلی باغی که قرار بود عروسی توش برگزار بشه

جلوی در باغ ترمز کردمو…..دستامو روی فرمو گذاشتمو.فرمونو توی دستم فشردمو..به تابلوی عکسی که توش سوهو با اون دختره بودن خیره شدم……پایان راه من

کریس:لعنتی……

اروم دستمو گذاشتم روی دستگیرو درو باز کردمو……از ماشین پیاده شدم….بغضمو قورت دادم….این من بودم که سوهو رو امشب باید به اون دختر میدادم با دستای خودم……….کتمو صاف کردمو وارد باغ شدم…هوا گرفته بود…..ابری بودو باد داشت….بعد بارش برف دیشب…این هوا دور از انتظار نبود….اروم روی سنگ فرشهایی که لابلاش سبزه روشد کرده بود.قدم برداشتمو….قدم هامو بلند تر میکردم…تا زودتر برسم…..

اروم وارد راهرویی شدم که به اتاقه انتظار عروس داماد ختم میشد رسیدم….اروم به سمته اتاقه دادماد رفتمو….پشتش ایستادم….نفسم سنگین بود……روی کتفهام وزنه های چند تنی بودن که داشتن لهم میکردن…..دستمو با اکراه بالا اوردمو…..با انگشتم تقه ایی به در زدم

سوهو:بیا تو

اروم دستگیررو چرخوندمو…….درو باز کردمو…وارد اتاق شدم…اون روبروی دیوار شیششه ایی ایستاده بودو به بیرون خیره شده بود

سوهو:بزارشون روی میز…….هنوز وقت دارم…تا عوضشون کنم

کریس:15 دقیقه ی دیگه باید تو محراب باشی……پس دیره

سوهو وقتی صدای منو شنید…..با عجله برگشتو به من خیره شد……..

سوهو سرشو انداخت پایین….

سوهو:پس اومدی؟

کریس:گفته بودم که میام

سوهو:ای کاش نمیومدی

رفتم کنارش ایستادم تا تو اماده شدن کمکش کنم  جلوش ایستادم یعقشو دادم بالاو…کرواتو از روی میز برداشتم اون به من خیره شده بودم……

کریس:انتخاب لباسه خوبی داشتی

سوهو:متاسفم

کریس:سلیقه ی اونه؟

سوهو:بگو که منو میبخشی

کریس:حتما باید خیلی زیبا باشه

وقتی ا ینو گفتم دستشو گذاشت روی سینمو منو هل داد عقب

سوهو:چرا جوری وانمود میکنی که انگار…اتفاقی نیوفتاده…ها………….

اول ازحرکتش شوکه شدم ولی بعدش اروم لبخند زدمو….رفتم جلوهو بازم یعقشو دادم بالاو مشغلو درست کردنه کرواتش شدم

کریس: چون اتفاقی نیوفتاده……

اون ول میخورد تا ولش کنم…که یهو شونه هاشو گرفتمو….محکم فشارشون دادمو….تو چشماش با حرص خیره شدم……..

کریس:من عاشقتم…..ولی از قال گذاشتن متنفرم……..میفهمی…..از قال گذاشتن متنفرم………….اون دختر منتظره توه…..

سوهو:مجبور شدم

کریس:دیگه نمیخوام بشنوم……….من عشقتو…….کنار قلبم  نگه میدارم……این دومین حفره ایه تو قلبم کاشته شد

سوهو:منو ببوس

من سرمو گرفتم پایینو تو چشماش خیره شدم….یه حرف غیر قابل انتظار

کریس:چی؟

سوهو:منو ببوس……..خواهش میکنم…….جوابه بوسمو بده

..من به زمین خیره شدمو….دستام روی شونه هاش سست شدن….خیلی وقت بود منتظر چنین لحظه بودم ولی دیر بود…..شاید میشد گفت…این بوسه ی خداحافظی بود…….شاید من باید تمومش کنم…اروم….دسته راستمو گذاشتم زیر چونشو…اروم صورتشو اوردم بالا….سوهو چشماشو بستو منتظر من بود…من اروم صورتمو نزدیک کردمو..چشمامو بستم…..اروم لبهامو گذاشتم روی لب های سوهو……لب هاش سردو خالی از  هر حسی بود……من تکون نخوردم…هم من هم اون…چند ثانیه تو اون حالت موندیم…من اروم چشمامو باز کردم تا جدا شدم که…که اون دستاشو دور کمرم حلقه کردو…لباهمو به بوسه ایی طولانی تر دعوت کرد…….من داشتم چشمامو میبستم که یهو از توی اینه که روبرو م بود……عروس دیدم که پشته ما ایستاده و با بهت داره به ما نگاه میکنه……………..من لب هام خشک شدو سوهو فقط منو میبوسید من به عروس خیره شدم…….دختره بیچاره….پاهاش سست شدو به دیوار تکیه دادو اروم به ما پشت کردو رفت

سوهو منو میبوسید که صدای زنگ کلیسا خبر از شروع مراسم میداد

من اروم سوهو رو از خودم دور کردم…..شونه هاشو گرفتمو بهش خیره شدم

کریس:هی وقته رفتنه

اروم پشتمو بهش کردمو شروع کردم به رفتن سمته در

سوهو:متاسفم…..منو میبخشی؟

من درو باز کردم

کریس:نه

اروم وارد سالن شدیمو…عکس بردارو فیلم بردار اومدن سمته ما…هم من سرم پایین بود هم سوهو…جفتمون..میخواستیم جلوی همو بگیریم تا به اون محرابه لعنتی نرسیم ….ولییییییییییییییی

………………………………………………………..

چانیول

روی صندلی روبروی دیوار شیشه ایی نشسته بودمو…به بیرون خیره شدم……..یه درخت گیلاسی که  کریس  روبروی اتاقم کاشته بود تا حالو هوامو عوض کنه….من از بچه گی عاشقه ..شکوفه ای صورتیه درخت گیلاس بودم….نگاه کردن بهش حالمو خوب میکرد…..چقدر زود همه چیز گذشت….اون امارت….محافظا……شیطنتای منو سهون برای رفتن به کلوپ شبانه…….بهانه های بچگانگیی که هیونگ میدونست الکیه ولی بازم….با نگاه پدرانه…قبولش میکرد……شبای امتحانی که منو کیونگی روی تخت ..رو سروکوله هم میخوابیدیممو…صبح با استرسته اینکه چرا خوابمون برد به هم بدو بیراه میگفتیم………آه….چقدر زود بزرگ شدیم…….داشتم فکر میکردم که یهو در اتاق باز شد

دبکا:پدر…..

پدر….چه واژه ی کلیشه ایی…اروم سرمو برگردوندم…دیدم پشتم…ایستاده…..

چانیول:جانم

دبکا:نمیلیم….سوه…هیونی؟

چانیول:پسرم اون الان مدرست…بیاد شب باید بریم

دبکا:شب…دیله……………

چانیول:ایگو…..دیر نیست………

هیونگ:دبکا بیا بریم کادوی سوهیونو  بزاریم تو جعبه

چانیول:ممنونم هیونگ

دبکا:علوسک خلیدیم…………..

چانیول:افرین پسرم….

دبکا:از اینا داله

دستشو گذاشن دور کمرشو دامن عروسکو نشون داد

چانیول:پس خوشگله؟

دبکا پشتشو به من کردو با هیونگ رفت…..وقتی نگاهم به پشته شلوارش خورد خندم گرفت…….پشته شلوارش عکسه یه خرگوش بود که گوشاشو با پارچه اضافه چسبونده بودن تنه شلوار

…………………………..

کریس

وارد سالن شدیمو.همه شروع کردن به دست زدن….نمیدونم چرا ولی نمیتونستم خودمو کنترل کنمو اخمام رفت تو هم………از کنار گل های با پایه های بلند فلزی تو سالن که  کنارمون بود رد شدیم……..اروم…کنار رفتم تا سوهو کنار عروس بیاسته……….

دیدنه هموشون حالمو بد میکرد…..وقتی سوهو دسته دختترو گرفت….من………دیگه چیزی نفهمیدم……..

داشتم با خودم فکر میکردم که یهو یه نفر بهم تنه زد……من اروم برگشتمو پشته سرمو دیدم……اه خدای من بازم اون بچه خبر نگار………….

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پدر روحانی شروع کرد به برگزاری مراسمو…. اون بچه به من خیره شده بود

جی این:اینجا چیکار میکنی؟

کریس:چرا تو همه جا باید باشی؟

جی این:چون من فیلم بردارم

کریس:تا اونجایی که من یادم خبرنگار بودی

جی این:به لطف تو اخراجم کرد

من لبمو کج کردمو رومو برگردوندم.به سوهو خیره شدم…

پدر روحانی:نانا سوهو رو به همسری میپذیری تا در غمو شادی……

تا اومد حرفشو بزنه نانا یه به سوهو خیره شد

نانا:دوسش داری؟

سوهو با ترس به نانا خیره شدو….همه همه تو کیلیسا بالا گرفت

سوهو:چی؟

نانا دستشو اورد سمته من که درست تو چند قدمیشون بودم….

نانا:میگم…دوسش داری؟

جمهعت شروع کردن به پچپچ کردن

منو سوهو به هم خیره شدیم

کریس:نه

نانا:دروغ نگو

جمعیت متعجب به ما نگاه میکردن….که یهو من صدای برخورده کریستال ها رو به هم شنیدم…..سرمو گرفتم بالا دیدم….لوستر داره….از جاش در میره…سوهو و نانا جفتشون زیر اون لوستر بودن……من به لوستر خیره شدم..

نانا:راستشو بگووووووووووووووو

یهو جمعیت جیغ کیشدنو……من دویدم سمته اوناو..اونا رو محکم هل دادمو.اونا پرت شدن اونور…..من  به پشت افتادم….به لوستر که داشت روی من فرود میومد خیره شدم…که یهو….یه نفر خودشو انداخت روی من……..دیگه چیزی نفهمیدم…جز درده توی قفسه ی سینم

…………………………………………………………………………….

نیم ساعت بعد

 

چشمامو باز کردم دیدم دو نفر دارن تختی که من  روشمو هل میدنو…..اکسیژن به من وصله…….اروم سرمو کج کردم…دیدم…..اون پسره…خبرنگاره……بالای سر اون هستنو با نگرانی نگاش میکنن…..گردنشو با گردنبند بستنو…..دارن بهش اکسیژن وصل میکنن……

دکتر:اسمش چیه؟

دکتردیگه؟نمیدونم….خونریزیش شدیده….فکر کنم…..فک کنم پارگیه داخلی داره…شاید نتونه تا بیمارستان دوم بیاره

دکتر:تا بیمارستان دو م نمیاره…………….نگرانشم خیلی جونه

من اروم دستم که بهش سروم وصل بودو اوردم بالا امامنو گذاشتن تو ی ماشینو بردن…….چشامو بستمو صحنه ایی که لوسترداشت میوفتاد روی سرم اومد جلوی چشمام………..اه خدای من اون پسر خودشو انداخت روی من…….اون پسر

 

کریس:جی….این

دکتر اروم ماسکو برداشت

دکتر:کی؟

کریس:جی این…….ج……ی

………………………………………………

چانیول

روی مبل نشسته بودم داشتم به اماده شدنه دبکا نگاه میکردم……که یهو مبایله سهون زنگ خورد…….

سهون مبایلشو جواب داد

چانیول:دبک…….بیا دکمه هاتو من میبندم….

دبکا اومد سمته من

دبک:میشه….پیشه….سو…هیونی…..بخوابم

چانیول:پس من چی؟

دبکا:دلت….بلام….تنگ…میشه؟

چانیول:اره

دبکا:پم پم هست دیگه

چانیول:پم پم تکون نمیخوره حوصلم سر میبره

دبکا:چرا…اوهانی…دولوستش کرد..تتون میخوله

چانیول:اوهانی نه لوهانی

سهون:چی؟

من به سهون خیره شدم…….

سهون با ترس بلند شدو به من نگاه..کرد

سهون:باشه الان خودمو میرسونم

سهون تلفنشو قطع کرد

چانیول:چی شده؟

سهون:کریس بیمارستانه

چانیول:چی….؟

از جام بلند شدم

چانیول:برای چی؟

سهون:نمیدونم……..تو عروسی یه اتفاقی افتاد که….الان بیمارستانه

چانیول:بریم

سهون: کجا؟

چانیول:بیمارستان….بجوم

سهون:چانیول…تو نباید بیای

چانیول:سهون الان اصلا حوصله مسخره بازی ندارم…..یالا

من با دردی که داشتم رفتم سمته درو….از اتاق خارج شدم.

………………………………………………………….

شان

خونه رو اماده کرده بودن برای تولدی امشب…………من امروز نوبت دکتر داشتمو….دوست نداشتم کسی باهام بیاد..با اینکه لی یاددآوری کرده بود…ولی من میخواستم خودم تنهایی برم……….لباسمو عوض کردم….لیو هیچول رفته بودن بیرون ….یونا فقط خونه بود که اونم بیشتر وقتا سرش به کارای شرکت گرم بود…اروم از اتاق خارج شدمو رفتم سمته در خروجی…….

راندده:قربان…میرید بیمارستان

شان:اره…میرم بیمارستان مرکزی

در ماشینو برام باز کردنو من سوار ماشین شدم……….اتفاقایی تو این چند روز افتاده بود که منم……به خودم جرات دادم یخورده پنهون کاری بکنم…..بارون شروع کرده بود به باریدنو هوا هم داشت کم کم تاریک میشد….ساعت 9 قرار بود تولدم شروع بشه…البته اونا میخوان مثلا سورپرایزم کنن…………کریسمس نزدیک بودو……..این از ادمای توی خیابون که خندونو شاد بودن…..کسایی که تو خیابون با دستای پر میرفتن خونه و یه جشنه خودمونی میگرفتن…..قاب درک بود

راننده:قربان رسیدیم

از ماشین پیاده شدمو به سمته ساختمون اصلی بیمارستان رفتم……اروم وارد سالن شدمو……میخواستم برم سوار اسانسور بشم که جمعیت زیادی ایستاده بودن……اروم رفتم سمته راه پله ….از پله ها بالا رفتم…..دستمو روی نرده ی راه پله گذاشتم که یهو…یه چیزی یادم اومد….. من داشتم میدوییدم…….با ترس …توی یه راهرو ………داشتم از دست یک نفر فرار میکردم……یهو اومدم تو زمانه حال…..دستمو روی دستگیره بیشتر فشار دادمو……………..ایستادم…………….من چی دیدم………کجا بودم………..اون دلهره برای چی بود…………..

به راهم ادامه دادم که رسیدم به راهروی اصلی کمی خلوت بود….رسیدم پشته در اتاق دکترم که یهو در باز شد

دستیار:اه…..دیر اومدید…..ایشون تو ای سی یو هستن……

شان:خوب من باید چیکار کنم…….

دستیار:. ای سی یو ….میتونید اونجا ایشونو ببینید……

شان:ای سی یو کجاست؟

دستیار:انتهای این سالن……دسته راست

من لبمو جم کردمو…به دستیاردکتر احترام گذاشتم…………………….اگه امشب نمیدیدمش فردالیم با من میومد……و خوبمن یسری سوالات میخواستم زدکتر بپرسم که دوست نداشتم لیباشه

اروم مسیرمو کج کردمو به سمته انتهای راهرو رفتم

سرم پایین بودو همینطور داشتم میرفتم……….من هر طوری شده باید دکترمو ببینم اخه دیگه وقتی نیست

تان:بیون؟…..بیون بکهیووووووووووووووون؟

من به راهم ادامه دادمو…به زمین خیره بودم….ولی نمیدونم چرا یه نفر تو  راهرو داد میزد….یهنفروصدا میزد

تان:بکهییییییییییون…………………….

من متعجب اروم برگشتم ببینم…اون کیو داره صدا میزنه..یهو پسر اومد جلوهو شونمو گرفت…

تان:اه خدا…….پسر کری؟نمیشنوی دارم صدات میزنم

من به دستش که روی شونم بود خیره شدم….اون انقدر دوییده بود که نفس نفس میزد…اروم سرشو اورد بالا….قدش از من خیلی بلند تر بود

تان:خنگ……با توام……چرا جواب نمیدی؟

من چشامو گشاد کردم..

شان:خنگ؟

تان:اه ببخشید…خر خونشو یادم رفت….خنگه خر خون

شان:خنگه خر خون؟

تان:حالا لقبتم یادت رفته؟…هی پسر شنیدم رفته بودی امریکا…البته بعد ازدواجت با اون…پسره…که همه پشتت حرف میزدن

شان:ازدواجم؟

تان:حالت خوبه؟چرا هرچی من میگمو تو تکرار میکنی؟……نکنه فراموشی گرفتی………….اه داشتم میگفتم……درسته کاره درستی نکردی.ولی خوب عشقه دیگه…یه سری میگفتن مردی………………..یه سری میگفتن…اون پسررو ول کردیو رفتی با یکی دیگه….یکسری هم میگفتن…رفتی امریکا و تو بیمارستان ال ای مشغولی که من این اخریرو بیش تر قبول دارم

شان:من……؟

تان:هی تو چته؟

شان:اصلا تو کی هستی؟

اون متعجب به من نگاه کرد….بد زد زیر خنده

تان:چ……….فک کردی اینطوری……..؟

پردیم وسطه حرفشو داد زدم

شان:میگم تو کی هستی؟

اون متعجب به من نگاه کرد

شان:من نمیشناسمت

تان:چیییییییییییییییییییییییییییییی؟

 

نیم ساعت بعد

در دفتر تان

تان:باورم نمیشه………پسر چی داری میگی……………….

شان:من اون کسی که تو میگی نیستم……..اشتباه گرفتی

اون به صندلیش تکیه داد…………………….

تان:امکان نداره..من خودم دوبار تو رختکن کتک زدم……بابت نمره های بالایی که میگرفتی

شان:واقعا؟

تان:کی تصادف کردی؟

شان:دوسال پیش

تان:دوسال پیش یهو غیبت زد……قبله عملت؟

شان:عملم………………؟ کدوم عملم……………….

تان:نگو که اینم نمیدونی؟

شان:من هیچی نمیدونم………………….

تان از روی میز بلند شدو اومد جلوی منو دسته منو کشید

تان:با من بیا……یه چیزیو باید نشونت بدم

شان:منو کجا میبری؟

تان:حرف نزن فقط بیا………

اون منو از پله ها بردو….تو راهرو های مختلف رفتیم…که یهو جلوی یه عکس ایستاد…….یه عکسی که تو 200 تا دانشجوی پزشکی با روپوشه سفیدشون ایستاده بودنو میخندیدن

تان یهو دستشو گذاشت روی یه عکس

تان:ببین این تویی

من اول  به تان خیره شدمو…………رفتم جلوهو به عکس خیره شدم……اون من بودم……………اون منم………….اوه خدای من ..اون

تان:این تویی……..دانشجوی برتر دانشگاه…و دستیاره پروفسور کیم…………………بیون بکهیون

من اروم برگشتمو به تان خیره شدم

شان:این چطور امکان داره

تان:تو همه چیو فراموش کردی…و اون کسیم که پیدات کرده…فریبت داده…و تو رو از گذشتت دور کرده….

شان:نه دروغه

تان :چی دروغه

من  روی صندلی نشستمو تانم روبروم روی زانو ش نشست

تان:درسته من چشم دیدنه تو رو نداشتم….ولی واقعا دلم برات تنگ شده بود پسر

یهو رفتم توی فکر

چانیول:بکهیون.منم چانیولت

شان:اون پسر.اون پسر کی بود؟

تان:کدوم پسر؟

شان:همونی که گفتی باهاش نامزد کرده بودم….

تان:اها.نمیدونم……راستش….من اصلا اونو با تو ندیده بودم…ولی خیلی ادمه معروفی بود…اسمش چی بود؟…

تان داشت فکر میکرد تا اسمشو بفهمه

شان:چانیول؟پارک چانیول؟

تان:ارررررررررررررررررررره

دستشو جلوی من تکون میداد

تان:اره…….درسته…پارک چانیول…….ولی تو اخبار دیدم…..تصادف کرده بودو………….

وقتی اسمه تصادفو اورد هم من هم اون با تعجب به هم خیره شدیم

تان:تصادف…..؟…

شان:تصادف…….

سهون:نه……………پرستار………….یکی نیست اینجا کمک کنه

وقتی صدای دادو شنیدیم منو تان برگشتیم سمته صدا……………..صدا از داخل اتاق میومد…………..تان شروع کرد به دویدنو.منم اروم از جا بلند شدم.اون الان تنها کسی بود که میتونست منو به گذشتم وصل کنه.پس نمیتونستم یه لحظه هم ازش جدا شدم

تان وارد اتاق شدو من از بیرون داخلو میدیدم.روی تخت یه پسر جون بود که بهش دستگاه وصل بود.اما  وسطه اتاق…یه پسر یه پسره دیگرو که در حال افتادن بودو چشماشو بسته بودو بیهوش شده بودو بغل کرده بود…اما چهره ی اون پسر

سهون:چانیول……الان نه….پسر بلند شو……….

تان:چی شده؟

سهون:باید یه هفته استراحت میکرد…دنده اش شکسته و حرکت براش  خوب نیست…………..یهو از حال رفت……

تان:اسمش چیه؟

سهون:چانیول

من پشته چهار چوپه در ایستادمو…………به چهرهی بیهوش اون پسر خیره شدم……………….تمامه صحنه اومد جلوی چشمم

چانیول:ارزو میکنم که زودتر از تو بمیرم……………

چانیول:اینم خونه بیون بکهیون

چچانیول:قول میدم نظارم پدرم مانعی بین ما بشه

چانییول:حاضری  این پسره گوش درازو تا اخر عمرت تحمل کنی؟

اشکی که جلوی مردمکه چشمام حلقه بسته بود…افتاد روی گونم

بکهیون:چ……چا..نیو..له…..من

دستمو گذاشتم جلوی دهنمو…از اتاق دور شودمو.فقط دوییدم……………….تا جایی که میتونستم دوییدمو ارز بیمارستان خارج شدمو……وسط خیابون ایستادم

پاهام شل شدو…افتادم…روی زمین……….بارون شروع کرد به باریدن…………….زندگی در عرض چند ثانیه اوار شد روی سرم…….من…..من……………

بکهیون:اهههههههههههههههههههه….اه…..

دستمو مشت کردمو میکوئبیدم به قفسه ی سینم……………………….

بکهیون:خدای من…………من…

……………………………………………………………

 

سهون

داشتم دیونه میشدم…..حالا باید به دوتا اتاق سر میزدم…………..

بالا ی سر چانیول بودم.یه سرم بهش تزریق کردن تا بهوش بیاد….کریسم…حالش بد نبود….ولی اون پسر بیچاره…اون معلوم نیست زنده بمونه یا بیمره……از اتاق خارج شدمو رفتم…سمته اتاقه کریس

………………………………….

بکهیون

با لباسه خیس وارد بیمارستان شدم…انگار دیونه و بی خانه مانم……..اروم پشته در اتاق ایستادمو.از پشته شیشه به داخل خیره شدم………………………درو اروم هل دادمو..ارو وارد اتاق شدم……….

هر قدمی که برمیداشتم منتظر بودم تا اون بلند شه ……………اروم نزدیکه تخت شدم……..جرات نداشتم حرف بزنم………….بهش خیره شدم….چشماش…….بینیش…….لبهاش…………………..حتی ابروهاش……….درست مثل همون موقعست…اما یه فرقی کرده که……منو ناراحت میکرد

چروکه روی پیشونیش..و همینطور کنار چشماش….چقدر چشماش گود رفته بود……..از اون چانیولی که هیکلی بود خبری نبود…اون لاغر شده بود….خیلی………میتونستم……برجستگی های…..استخون دندهاشو ببینم……………….

دستمو گذاشتم جلوی دهنمو زدم زیر گریه

سهون:بک

اروم برگشتمو…دیدم سهون بود…….دوست صمیمیشه……..دستمو از جلوی دهنم برداشتموبه سهون خیره شدم

سهون:تو کجا بودی بک؟

بکهیون:سهون؟

سهون اومد جلوهو منو بغل کرد………………….

من زدم زیر گریه

سهون منو محکم فشردمشو دستشو میکشید روی موهام……………من از ته دل گریه میکردم………….من تو این دوسال کی بودم…………………..

سهون:شیییییییییییییییییی……هی پسر تو توی این دوسال کجا بودی ها؟

بکهیون:م…..ن…….من……

یهو مبایلم ویبره زدو سهون به من نگاه کرد…………….

سهون:جواب بده

بکهیون:بله؟

لی:قرار بود صبر کنی تا باهم بریم پیشه دکترت….کجایی؟

بکهیون:من هنوز بیمارستانم

لی:باشه زود برگرد

بدونه خداحافظی قطع کردم……..

سهون:اون کی بود؟

بکهیون:لی؟

سهون:لی؟…………

چانیول:آه

منو بکهیون به چانیول خیره شدیم

سهون رفت بالای سرش

سهون:مثل اینکه بازم دردش شروع شده

بک:چه دردی؟

سهون:ما واقعا فکر کردیم تو مردی؟چرا نیومدی پیشمون.چرا از چانیول فرار میکردی؟

بک:من فرار نمیکردم؟

سهون:پس چی؟

بک:من………….فراموشی گرفتم.سهون…………….

سهون:چیییییییییییییییییییییییییییییییی؟

بکهیون:من…..من هیچی یادم نمیومد.تا الان که چانیولو دیدم

سهون:خدای من………………..بک……………تو توی این مدت؟

بک:اره.همتونو فراموش کردم.من حتی اسمه خودمم نمیدونستم چیه؟

سهون:بیچاره چانی..فکر  میکرد تو دوسش نداری………………چقدر توی این دوسال زجر کشید…………

بک:اون چشه

سهون:اصلا حالش خوب نیست……………..

بکهیون:بهش نگو منو دیدی

سهون متعجب شد

سهون:چی؟دیونه شدی…اون خوشحال میشه

بک:الان وقتش نیست من خیلی چیزارو باید بفهمم…………………………..خیلی چیزا……

سهون:میترسم دیر بشه

بک:دیر نمیشه………………..من الان  توانایی رودر رو شدنو با چانیولو ندارم…………….

…………………………………………………………………………………………

یونا

هیچول:خوب………….تا کجا میخوای پیش بری؟

یونا:تا جایی که عاشقم شه؟

هیچول:پس لی چی؟

یونا:تو که میئونی اون همیشه بخاطر دلسوزیه بی موردش .

هیچول:کی انقدر عوضی شدی؟

یونا:وقتی پارک چانیول زندگیمو ازم گرفت

هیچول:درسته من لیو دوست ندارمولی اون بیگناهه

یونا:خیلی ها بیگناه مجازات میشنو عذاب میکشن..لیم یکی از اوناست

هیچول:من نمیخوام اون اسیب ببینه

اون اسیب نمیبینه

هیچول:و یه چیزه دیگه….فکر نکنم….اون پسره….به قوله شما…شان…..عاشقت بشه

یونا:تو هنوز منو نشناختی………..بازی تازه داره شروع میشه……..هیچولا

26+

دربارهٔ parsol

parsol
23سالمه ..لیسانسه شیمی دارم و شاغلم... یه کی پاپر ویه اکسواله هزار اتیشم ....کلا از زندگیم بخاطرشون ساقد شدم...دیونشونم.. در کل اکسو عاشقتممم زیاااد گروه دختر4minute.. چان لاور و بک لاورم و چانبک شیپر تیرررم..... عاشقه نوشتنم و دیگه ..لطفا ازم با کامنتاتون حمایت کنید .مرسی که داستانمو میخونید..بوس

33 دیدگاه برای “Heart beat ep53

  1. وای خوشحالم که بک همه چی یاادش اومد
    خدا کنه یونا رو هم یادش بیاد

    0
  2. ینی این قسمت به معنای واقعی عالی بودhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif
    هنو هنگمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif
    باورم نمیشه بکهیون فهمیدhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    بیچاره چانیولhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif
    اقا من یادم نمیاد یونا کی بود؟!http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif
    فراموشی گرفتمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gif
    مریبhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  3. عااالی بود ….خیلی قشنگ بود…کلی استرس گرفتم…خیلی هیجان داشت…
    نمیدونم چی بگم…
    فقط چرا بکهیون نخواست با چانیول رو به رو بشه؟!؟
    خیلی خوبه…من عاشق قلمتم…خیلی خوب مینویسی….
    راستشو بخوای اینروزا فیکای آبکی زیاد شده….خیلی زیاد…
    بعد یه فیک مفصل واااقعا میچسبه…مثه ضربان قلب و آغوش سرد…خدایی به ادم حال میده…
    راستی من عاشق لارا فابیا شدم…اون اهنگش…_دوستت دارم…یا همون ژوتِم_ معجزه میکنه…
    کلی سره اهنگش گریه کردم…
    ممنون که بهمون این حسه خوبیو میدی…
    ممنونم‌..•••

    0
  4. سللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللام وای چقدر خوش حالم بک یادش اومد یادش اومد وایییییییییییییییییییییییییی خدا مردم تا بک یادش اومد خدایا شکر انگار پس از سختی حالا کم کم خوشی میاد http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif
    من نمیدونم احساسم چطوری بیان کنم وایییییییی خدا
    یونا عوضی خیلی عوضیه http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    حالم ازش بهم میخوذه دختره ……http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gif
    وای برای کریس خیلی خوش حالم که سوهو در اینده بهش میرسه اما دلم واسه اون پسر سوخت http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif
    حالا باید لی جواب همه دروغ ها رو بده وای بک به زندگی برگشت
    ممنون بابت زحمتی که میکشی ممنون خیلی عالی نوشتی

    0
  5. وای خدا بالاخره فهمید!!
    خیلی استرس دارمممممممم

    0
  6. کاش زود ب زود آپ میکردی لایییییییکککککک

    0
  7. وووووييييي محشرررررررر بوددددددد
    معركههههه
    عررررررررررررر
    جييييغغغغغغغغغ

    0
  8. اووووووف ..اخیش????????بالاخره بکی یادش اومد????????
    من دیگه دغدغه ای ندارم????????
    الان میتونم باخیال راحت شب بخوابم.‌‌????????http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    0
  9. وااااایییی بلاخرهههههههه اییین قسمت فوقالعاده بود دختر تو محشری با این داستانت من تا هفته دیگه دق میکنم میمیرم اقا نمیشه قشمت بعدیشو زودتر بزارییییییییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif بالاخره فهمید بکککک عاشقتم من عاشق دبکام با این حرف زدش عالیه ممنوووووووون خسته نباشی عزیزمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif

    0
  10. جیییغغغغغغغغغغغ بک یادش اومد من مرررررررگ http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    انتظار داشتم سهون بک رو سرزنش میکرد دعوا میکرد http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    این بک دوباره تنهایی چه نقشه ای داره لی بفهمه یادش اومده بیهوش میکنه میبرتش باز http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif
    یونا http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif
    حالا بریم دنبال لی بیشوووور میخوام با تفنگ مخشو بپاچونم http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_33.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif
    فقط این بک دلش نسوزه بزنه بترکونه لی رو http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_07.gif
    واوووو تازه شروع شده ببینیم چه میکنه
    فقط چانبک برسون بهم طولااانی چانبک بنویس چشم انتظاریمون عوضش دراد http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif
    تچکراااات خسته نباشیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    0
  11. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    بالاخرههههههه

    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif

    0
  12. وااااایییی بلاخرهههههههه اییین قسمت فوقالعاده بود دختر تو محشری با این داستانت من تا هفته دیگه دق میکنم میمیرم اقا نمیشه قشمت بعدیشو زودتر بزارییییییییhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif بالاخره فهمید بکککک عاشقتم من عاشق دبکام با این حرف زدش عالیه ممنوووووووون خسته نباشی عزیزمhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif چرا نظرام نمیاد این باره ۱۰ هست که نظر میزارمو نیستش ……

    0
  13. شان عاشق يونا شه؟؟؟
    واي خدا اين يونا چرا انقد رو مخه؟؟؟
    بكهيون چرا انقد خنگه؟؟؟ خب ميميري الان با چانيول رو در رو بشييييي؟؟؟؟:|

    0
  14. یونااااااااااااhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_210.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_102.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_125.gif

    مرسی عزیزم داستانت خیلی خوبهhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif
    فقط یکم بکی خیلی سریع همه چی رو یادش اومد به نظر منhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif

    0
  15. عالیییییییییییی بود ممنون بابت زحمت فراوانhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

    0
  16. http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifخیلی خوب بود مرسی از زحماتی که کشیدی

    0
  17. عررررررر چقدر خوب شد کِ بک یادش اومددددد این یونایِ لعنتی هم یادش بیاد همه چی حله ها مرسییییی

    0
  18. لعن…..نتتتت به تو یورا…
    بکهیون” من هنوز آماده نیستم”http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_133.gifبرو بابااااا آه خدا این چه وعضشه http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif
    بکهیون آخه …http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_124.gif
    کریس هم که اینطورشد سوهو هم به فنا رفتhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_127.gif
    بدبختی پشت بدبختیhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gif
    لی ..بی گناه….http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_32.gif
    و در آخر همه چیز چانبک فقطططططhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_47.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_134.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_131.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_26.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_63.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_123.gif
    چانبککک
    http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif

    0
  19. هوووف خوبه ک یادش اومد

    امیدوارم بتونه با یونا بجنگه

    0
  20. واااای پسره طفلک…. سوهو چرا نیومد بیمارستان،؟؟؟
    بلاخره یادش اوممممددد

    0
  21. سلام عزیزم خسته نباشی….من خیلی دلم میخواد این فیکو بخونم و دنبال کنم ولی واقعا شرایطم طوریه که نمیتونم زیاد تو سایت باشم…میشه پی دی اف قسمتهارو بذاری؟؟؟؟تاهر جا که تونستی…..
    واقعن ممنون میشم????????????

    0
    • سلام عزیزه دلم مرسی که احساستو گفتی عزیزم حقیقتش من پی دی اف فصل اولو گذاشتم ولی متاسفانه وقت ندارم هر قسمتو بزارم ولی وقتی تموم شد داستان پی دی افشو میزارم
      خوشحال میشم بخونی
      قربانتhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif

      0
  22. ذوق مرگ شدم همه چی یادش اومد حالا باید حال این یونا رو بگیره دختره عوضی
    اخی اصلا دلم نمی خواد کوچولو بامزه بیمره گناه داره باید حالا سوهو رو می گرفتی چرا این بدبخت طفلی
    مرسی عالی بود http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gifhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  23. مرسی مرسی مرسی مرسیییییییییییییییییییییییییییییییییی خیلی خوب بود…. تند تند آپ کن دیگهههههههههههههه… مردیم انقد موندیم تو خماری….

    0
  24. آخیش بالاخره بکی فهمید همه چیو http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif
    خییییلی خوووب بود منتظره قسمت بعدم شدیییید ؛ ببکی چه نقشه ای داره!

    0
  25. بهترین قسمت فصل 2 تا کنونhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  26. بهتررین قسمت فصل 2 تاکنونhttp://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif

    0
  27. یونا همون فامیل چان نبود که اومد گفت من طرف شمام؟
    خیلی خوب بود ممنون

    0
  28. از قافله جا موندن یعنی وضع من…
    من جمعه داستانو خوندم ولی وقت نشد نظر بدم تا الان، شرمنده…
    انقد شوک برگشت حافظه بک زیاد بود که فک کنم خودشم تو هنگه…
    یونای بوووووووووووق افریته…
    خوشم میاد بک حافظه اش برگشت، دماغ یونا میسوزه…
    ولی لی گناه داره، قراره خیلی اذیت بشه…
    واااااییییییی یادم نبود قراره برگردن و عروسی کنن، حالا چی میشه؟؟ بک میره یعنی؟؟ از پس لی برمیاد ک نره؟؟
    الهیییییییی، چانی دوباره افتاد بیمارستان، پس کی قراره رنگ آرامشو ببینه؟؟
    و اینکه واقعا مجبور بودی واسه بهم زدن عروسی، لوستر بندازی روشون؟؟ نا واقعا برام سواله…
    خو دختره ک دیدشون، دیگ چرا لوستر میندازی پایین؟؟
    من به این جی این حس خوبی ندارم….
    راستییییییی، بک هنوز دبکا رو یادش نیست، یادش ک بیوفته زودتر برمیگرده؟…
    ممنون، واقعا عالی و هیجانیییییی، بدجور منتظرم ببینم بک میخواد چیکار کنه…

    0
  29. عالیییییییییی بود
    ممنون
    خواننده جدیدم
    خیلی فیکت رو دوست دارم
    ممنون
    منتظر قسمت بعدی هستم

    0
  30. ممنون
    خیلی فیکت رو دوست دارم

    0
  31. فیک فوق العاده ایه
    مخصوصا الان که بک یادش اومده
    فقط چرا قسمت ۵۴ رو نمیزارین ؟ طبق همیشه باید دیشب گذاشته میشد

    0
  32. ببخشید من تازه دارم این فیک و میخونم رمز قسمتای قبل و چه حوری بگیرم ؟ البته از ۳۹ به بعد میخونم.رمز ۳۶ و ۳۷. با ایمیل ؟
    ssssepidehj@gmail.com

    0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong> <img src="" alt="" class="" width="" height="">

http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_07.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_12.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_13.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_14.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_15.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_151.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_16.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_210.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_211.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_214.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_215.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_216.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_100.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_103.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_104.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_105.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_106.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_107.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_108.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_109.png 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_110.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_111.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_112.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_115.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_116.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_117.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_118.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_119.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_120.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_121.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_122.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_123.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_124.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_125.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_126.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_127.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_102.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_128.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_129.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_130.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_131.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_132.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_133.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_134.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_135.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_136.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_137.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_138.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_139.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_217.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_226.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_233.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_235.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_22.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_24.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_25.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_26.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_27.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_32.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_33.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_41.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_44.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_47.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_49.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_51.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_54.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_60.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_63.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_66.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_bye.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_good.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_inlove.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_negative.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_far.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_yahoo.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cool.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_heart.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_rose.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_113.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_114.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_cry.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_mail.gif 
http://2kpopfanfiction.in/wp-content/plugins/wp-monalisa/icons/wpml_zardak(1).gif